تبلیغات در ایران تراک













irantrack irantrack

irantrack irantrack

irantrack irantrack

.
به فروم ایران تراک خوش آمديد

. به فروم ایران تراک خوش آمدید. تلاش ما اين است تا آنجا که مقدور ميباشد برای شما محيطی سالم و آزاد فراهم کنيم تا بتوانيد با دوستان خود به تبادل نظر بپردازيد. جهت ورود، نام کاربری و رمز عبور خود را وارد نمایید.

.اگر اولین بازدید شماست، پس از مطالعه دقیق ، قوانین و اساسنامه ایران تراک جهت مشاهده انجمنها ثبت نام کنید. در صوریتکه قبلاً عضو انجمن بوده اید اما رمز عبور خود را از یاد برده اید اینجا کلیک کنید .

Like Tree1لایک ها

تاپیک: متن كامل كتاب كشكول شيخ بهايي + زندگي نامه وي
  • تعداد بازدید این مطلب : 15441
    1. #1

      مدیریت کل سایت
      آواتار Hamed.Hamishe Abi

      تاريخ عضويت
      Oct 2007
      محل سكونت
      irantrack.com
      اسم واقعی
      حامد
      سن
      26
      پست ها
      32,206
      تشکرها (از دیگران) : 24,804
      تشکر شده 39,368 بار در 14,514 پست
      چوق: 1,720,725 ( ثروتمند شماره 11)

      پاداش داده شده 136 مرتبه
      تاکنون 419 مرتبه با چوق تشکر کرده
      تشکر شده با چوق 555 مرتبه
      آلبومهای من دوستان من گروههای من درباره من تقویم علایق من
      ویترین جوایـز

      Cool متن كامل كتاب كشكول شيخ بهايي + زندگي نامه وي

      كشكول شيخ بهائى
      نام نويسنده : شيخ بهائى

      دفتر اول سخنان مؤلف كتاب
      به نام پروردگار بخشنده مهربان
      سپاس پروردگار يگانه يارى رسان را، و درود بر سرورمان محمّد(ص ) و دودمانش !
      هنگامى كه گردآورى كتاب ((توبره )) را به پايان رساندم كتابى كه نيكوترين و شيرين ترين مطلب از هر دست در آن گرد آمده است - و آن ، كتابى است كه در آغاز روزگار جوانى آن را تلقين و تنظيم كرده ام ، با ترتيبى كه از يارى باطن مايه گرفته است . و در آن مطالبى گنجانده ام ، كه هركسى بدان راغب است و ديدگان از آن لذت مى برند. و شامل است بر گوهرهايى از تفسير و تاءويل هاى بين و چشمه هاى اخبار و آثار نيكو و حكمت هاى تازه ، كه دل ها به نور آنها روشن مى شوند. و كلماتى جامع چون ماههاى تابان در آن روشن كرده ام ، و از بوى هاى خوش آن ، مشام جانها را معطّر ساخته ام . وارداتى در آن گنجانده ام ، كه استخوانهاى پوسيده را زندگى مى بخشد و ابيات نيكويى كه از روانى ، همچون شرابى خوشگوار در قدح ها جاى گرفته اند. و حكايات دلنشينى كه جانهاى خسته را آرامش مى بخشند. درهاى پراكنده نفيسى كه شايسته آنند، كه : با نور، و بر چهره حور نگاشته شوند.
      در لابلاى سخنان گوناگون ، بحث هايى را در يافته ام و ستيزهاى گوناگونى را كه خاطر من به هنگام اشتغال به تحصيل بدانها متوجه بوده است ، در آن آورده ام . با ترتيبى شگفت انگيز و پيراستگى زيبايى كه پيش از آن ، سابقه نداشته است . پس از اين ، به مطالب كمياب و ديگرى دست يافتم ، كه طبيعت هاى سالم بدانها توجه دارند و گوشها به شنيدن آن ، علاقه بسيار از خود نشان مى دهند. سخنان نيكويى كه خاطر غمگين را شاد مى كنند و همچون گوهرها، شايسته نگهدارى اند و لطيفه هايى كه روشن تر از باده صافى اند و پر فروغ تر از روزگار جوانى . اشعارى كه گواراتر از آب زلالند و لطيف تر از سحر حلال . پندهايى كه چون بر سنگ خوانده شوند آن را از هم بپاشند و اگر بر ستارگان عرضه گردند؛ آنها را بپراكنند نكته هايى نيكوتر گل هاى سرخ گونه ها ورقت انگيزتر از شكايت عاشقان .
      پس ، از خدا توفيق خواستم ، تا آن مطالب را در كتابى همانند كتاب پيشين بگنجانم و مصداق اين مثل همگانى باشم كه ((كم ترك الاوّل للاخر)) (چه بسا اولينى كه به پاس دومى ، رها شد.) و هنگامى كه مجالى براى ترتيب آن نيافتم ، و روزگار نيز چنين فرصتى به من نداد، آن را همانند سبدى قرار دادم ، كه در آن ، ارزان بها و گران قيمت در كنار هم قرار گيرند، يا همچون گردنبدى كه دانه هاى آن ، از هم بپاشد. و آن را ((كشكول )) ناميدم ، تا با نام آن كتاب ديگرم برابرى كنم . و از آن كتاب ، در اين يكى ، چيزى نياوردم و برخى از صفحات آن را سپيد گذاشتم تا به هنگام خود، از رويدادها پر سازم تا كشكول پر نباشد، زيرا، بينوايى كه كشكول ، آلت گدايى اوست ، چون كشكولش پر شود، از خواستن روى بر تابد.
      اكنون ديدگانت را در باغ هاى آن ، به گردش در آور! و ذوق خود را از نهرهاى آن سيراب كن ! و طبع خويش در باغ هاى آن ، به چرا درآور! و نورهاى حكمت و دانش را از مشرق آن ، بر گير! و دندان طمع خويش را برهم بفشار! تا مبادا در انديشه طمع ورزى بر آيى . اين كتاب ، و آن كتاب ديگر را مونس تنهايى و انيس بى همدمى و مايه آرامش خويش ساز! تا اين دو، هم صحبتان خلوت و رفيقان سفر و نديمان حضر تو باشد، زيرا كه اين دو، هم سايگان نيك و داستان سرايان عالى تبار و استادان فروتن و معلمان متواضعند، و بلكه اين دو كتاب ، دو باغند، كه گل هايش شكفته شده است و زنهاى صاحب جمالند، كه گونه هايشان دو گل سرخ به بار آورده است ، و آواز خوان هاى پرغرورى هستند كه چهره خود را پوشانده اند. پس ، آنان را از آن كه نمى خواهد، دور كن ! و اين دو را جز به آن كه طالب است عرضه مدار!
      كسى كه دانشى را در اختيار نادانان بگذارد، آن دانش را تباه كرده است و آن كه شايستگان را از دانش باز دارد، به آنها ستم كرده است .
      تفسير آياتى از قرآن كريم
      بيان مفسران ، در ((اياك نعبد و اياك نستعين ))
      در اين كه آيه شريفه ((اياك نعبد و اياك نستعين )) متكلم به ((نون جمع )) است و نمازگزار، در مقام فروتنى و شكستگى ، چند وجه آورده اند، و نيكوترين آنها، اينست كه : ((امام رازى )) در ((تفسير كبير)) آورده است . و خلاصه آن ، چنين است كه : در شريعت مطهر ((اسلام )) كسى كه چند جنس گوناگون را در يك معامله بفروشد، و برخى از آنها معيوب باشد، مشترى مى تواند، يا همه آنها را بخرد، و يا همه آنها را پس بدهد. اما اختيار ندارد كه معيوب ها را پس بدهد و بى عيبها را بردارد و در اين مورد، چون نمازگزارى بيند كه عبادت او معيوب و ناقض است ، آن را به تنهايى به پيشگاه پروردگار عرضه نمى كند، بلكه آن را به انضمام عبادت همه عبادت كنندگان : از انبيا و اوليا و نيكان ضمن يك معامله عرضه مى دارد. بدان اميد، كه عبادت او در اين ضمن پذيرفته شود. زيرا كه تمامى آن عبادات ها رد نمى شود. زيرا، هرگاه ، برخى پذيرفته شوند، برخى پذيرفته نشوند. پذيرفتن سالم و نپذيرفتن معيوب ، تبعيض در يك صفقه (عقد ربيع ) است و اين ، موردى است كه پروردگار، بندگان خويش را از آن ، باز داشته است . پس ، چگونه شايسته كرم پروردگارى اوست ؟ او راهى جز پذيرش همه در پيش نيست و مراد حاصل است .
      سخن عارفان و پارسايان
      يكى از اصحاب حال ، روزى به يارانش مى گفت : اگر به ورود به بهشت و گزاردن دو ركعت نماز مخير مى شدم ، گزاردن دو ركعت نماز را بر مى گزيدم او را گفتند: چگونه ؟ گفت : زيرا كه در بهشت به حظ خود مشغول خواهم شد و در گزاردن دو ركعت نماز، به حق پرورگار خويش .
      حكاياتى از عارفان و بزرگان علم و دين
      در احياء آمده است كه : عارفى شبلى را به خواب ديد و او را پرسيد كه : خداوند با تو چه كرد؟ گفت : با من ستيزه كرد؛ تا نوميد شدم . پس چون نوميديم را ديد، مرا در رحمت خود فرو برد.
      حكايات متفرقه ، كوتاه و خواندنى
      كسى ، صاحب كمالى را در خواب ديد، و از حالش پرسيد. و او خواند: به حساب ما رسيدند. پس آنگاه ، منت گذاردند و ما را آزاد ساختند. آرى ، شيوه شهر ياران با بندگان خود چنين است ، كه با آنان مدارا كنند.
      عبدالملك بن مروان به هنگام مرگ ، از كاخش ، گازرى را كه لباس هاى شسته شده را به زمين مى زد، نگاه كرد و گفت : اى كاش من لباسشو بودم ! و عهده دار خلافت نشده بودم ! پس سخنش به ((ابو حازم )) رسيد و در پاسخ گفت : سپاس پروردگار را كه آنان را در مرتبه اى قرار داد كه چون مرگشان فرا رسيد، آرزوى آن كنند كه در مقامى باشند كه ما، در آنيم و چون مرگ ما فرا رسد، آرزو نكنيم كه در مقام آنان باشيم .
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      معاذ بن جبل گفت : پيامبر را گفتم : مرا به كارى آگاه كن كه به بهشتم برد! و از آتش دوزخ دور دارد. رسول (ص ) گفت : از كار بزرگى سؤ ال كردى . اما بر كسى كه آن را انجام دهد دشوار نيست . خدا را بندگى كن ! و هيچ چيز را انباز او قرار مده ! و نماز به پا دار! و زكاة بده ! و در ماه رمضان روزه بگير و حج خانه خدا را به جاى آر! پس آنگاه گفت : خواهى ترا به درهاى خير هدايت كنم ؟ گفتم : آرى اى فرستاده خداوند! گفت : روزه همچمون سپرى است و صدقه آتش خطاكارى ها را خاموش مى كند. همچنانكه آب ، آتش ‍ را فرو مى نشاند. نماز انسان در دل شب ، شعار نيكوكارانست . سپس اين آيه را برخواند: ((تتجافى جنوبهم عن المضاجع ...)) سپس گفت : خواهى تو را به اساس هر كار و ستون استوار و نقطه اوج آن آگاه كنم ؟ گفتم : آرى اى فرستاده پروردگار! گفت : پايه آن اسلام است و ستون استوار آن نماز و نقطه اوج آن جهاد در راه خدا است سپس گفت : خواهى تو را به اساس ‍ كلى آن را آگاه كنم گفتم آرى اى فرستاده خدا گفت : اين را در اختيار خود بگير و به زبانش اشاره كرد. گفتم : آيا ما را به آنچه گوييم باز خواست كنند؟ گفت : اى معاذ! مادرت به عزايت بنشيد! جز اينست كه مردمى كه به رو، يا دماغ در آتش افتد، درو شده زبانهاى خود بوده اند.
      حكاياتى از عارفان و بزرگان علم و دين
      زاهدى گفته است : نماز سى ساله خود را كه در صف نخست نمازگزاران ، به جا آورده بودم ، به ناچار، به قضا برگرداندم . از آن روى ، كه روزى به سببى درنگ كردم و در صف نخست ، جايى نيافتم . پس در صف دوم ايستادم . اما خود را بدين سبب ، از ديگران شرمسار ديدم ، و پيشى گرفتم و به صف نخست آمدم و از آنگاه دانستم كه همه نمازهايم ، آلوده به ريا و آگنده از لذت توجه مردم به من بوده است و اين كه ببينند كه من ، از پيشگامان كارهاى نيك بوده ام .
      سخن حكيمان و دانشمندان و مشاهير و...
      بزرگى گفته است : ((عزلت )) بدون ((عين )) علم ، ((زلت )) (يعنى لغزش ) است و بدون ((زاء)) زهد، علت (يعنى بيمارى ) است .
      از سخنان بزرگمهر: دشمنان با من دشمنى كردند. اما، دشمنى را دشمن تر از نفس خود نديدم .
      و نيز گفته است : با دلاوران و درندگان ستيزيدم و هيچ يك از آنها چون دوست بد بر من چيره نشدند.
      و نيز گفته است : از همه گونه غذاهاى لذيد خوردم و با زنان زيبا روى همبستر شدم و هيچيك را لذيذتر از تندرستى نيافتم .
      و نيز گفته است : صبر زرد را خوردم و شربت تلخ را آشاميدم . اما هيچيك را تلخ ‌تر از نيازمندى نيافتم .
      و نيز گفته است : با همانندان خود كشتى گرفتم و با دلاوران پيكار كردم . اما هيچيك از آنها، چون زن بد زبان ، بر من پيروز نشد.
      و نيز گفته است : تيرها و سنگها به سوى من رها شد و هيچيك را سخت تر از سخن بدى كه از دهان بستانكار بيرون آيد، نيافتم .
      و نيز گفته است : از مال اندوخته هاى خود صدقه ها دادم و هيچ صدقه اى را سودمندتر از رهبرى يك گمراه به راه راست نيافتم .
      و نيز گفته است : از نزديكى به پادشاهان و بخشش هاى آنان شادمان شدم اما، هيچ چيز برايم نيكوتر از رهايى از آنها نبود.
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      يكى از عيدهاى هنديان : در نقطه اى دور در ديار هند، بر پا داشتن عيدى متداول است ، كه در آغاز هر سال ، همه مردم شهر از پير و جوان و كوچك و بزرگ از شهر بيرون مى آيند به جايى كه در آن ، سنگ بزرگى نسب شده است . سپس ، كسى از سوى پادشاه ، فرياد بر مى دارد، كه : تنها، كسى مى تواند بر اين سنگ بر آيد، كه در عيد پيشين حضور داشته است . و چه بسا كه پير مردى بى توان ، كه نيروى بينايى را از دست داده است و پير زنى زشترو، كه او نيز از فرتوتى ، بر پا استوار نمى ماند، بر آن سنگ بالا مى روند و يا يكى از آن دو. و گاه ، كسى كه عيد پيشين را ديده باشد، زنده نمانده است .
      پس ، آن كه بر سنگ بالا مى رود، با همه توان خود، فرياد بر مى دارد، كه : من در عيد پيشين حاضر بودم و در آن روزها كودكى بيش نبودم و پادشاهى ما را فلان كس داشت و وزيرش فلان كس بود و قاضى ما فلان كس بود. سپس ، به توصيف مردم آن روزگار مى پردازد كه چگونه مرگ ، آنان را فرسوده است و در كام بلا نابود شده و اينك ! در زير خاكها خفته اند. سپس ‍ خطيب آنان ، بر پا مى ايستد و به پند دادن مردم مى پردازد و مرگ را بر آنان يادآور مى شود و فريب دنيا را و بازى هاى آن را به دوستداران دنيا مى گويد و در آن روز، بسيار مى گريند و ياد مرگ مى كنند و بر گناهانى كه از آنان سر زده است پشيمانى مى خورد. و از غلفت بر گذران عمر، دريغ مى ورزند، و توبه مى كنند و صدقات مى دهند و به جبران گذشته مى پردازد
      و نيز از رسم هاى ايشانست ، كه چون پادشاهى از آنان بميرد، او را كفن مى پوشانند و بر باركش مى نهند، در حاليكه گيسوانش بر زمين كشيده مى شود، و به دنبال آن ، پير زنى است ، كه جاروبى به دست دارد، و خاك را از موهايش مى زدايد و مى گوييد: اى غافلان ! پند گيريد! و اى كم انديشان ! و فريب خوردگان ! دامن كوشش به كمر زنيد! اين ، فلان كس است . پادشاه شما بنگريد! كه پس از آن همه عزت و جلال ، دنيا او را به كجا كشانده است ! و پيوسته اين چنين به دنبال او فرياد مى زند، تا كوچه هاى تنگ شهر را بگذرند و سپس او را در گورش مى نهند و اين شيوه آنانست كه پس از مرگ هر پادشاهى چنين كنند.
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      سخن يكى از بزرگان : چون نفس تو از فرمانبرى تو سر باز زد، در آن چه مى خواهيد، او را فرمانبرى مكن !
      شعر فارسى
      مولوى مى گويد:
      جان زهجر عرش ، اندر فاقه اى
      تن زعشق خاربن ، چون ناقه اى
      جان ، گشايد سوى بالا بال ها
      تن ، زده اندر زمين چنگال ها
      اين دو همره ، يكديگر را راهزن
      گمره آن جان كاو فروماند زتن
      همچو مجنوند و چون ناقه اش يقين
      مى كشد آن پيش و اين وا پس به كين
      ميل مجنون ، پيش آن ليلى روان
      ميل ناقه پس پى كره دوان
      يك دم از مجنون خود غافل شدى
      ناقه گرديدى و واپس آمدى
      گفت : اى ناقه ، چون هر دو عاشقيم
      ما دو ضد، بس همره نالايقيم
      تا تو باشى با من اى مرده ى وطن
      بس ز ليلى دور ماند جان من
      روزگارم رفته زين گون حال ها
      همچو تيغه قوم موسى ، سال ها
      راه نزديك و بماندم سخت دير
      سير گشتم زين سوارى ، سير،سير
      سرنگون خود را ز اشتر درفكند
      گفت : سوزيدم زغم تا چند؟!چند؟!
      آنچنان افكند خود را سوى پست
      كز فتادن از قضا پايش شكست
      پاى خود بر بست و گفتا: گوهر شوم
      در خم چوگانش غلتان مى روم
      زين كند نفرين حكيم خوش دهن
      بر سوارى كاو فرونايد زتن
      عشق مولا كى كم از ليلا بود؟
      گوى گشتن بهر او اولى بود
      گوى شو! مى گرد بر پهلوى صدق !
      غلت غلتان در خم چوگان عشق
      لنگ و لوك و خفته شكل و بى ادب
      سوى او مى غنج و او را مى طلب
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      تنى از ابدال گفته است كه : در بلاد مغرب ، گذرم به پزشكى افتاد، كه بيمارانى ، نزد او بودند. و براى آنان شيوه درمانشان مى گفت . پس ، پيش ‍ رفتم و گفتم : - خدا بر تو ببخشايد بيمارى مرا درمان كن ! ساعتى در چهره من نگريست و گفت : ريشه هاى فقر و برگ صبر و هليله فروتنى را بگير! و در ظرف يقين جمع كن ! و آب خوف بر آن ريز! و آتش اندوه در زير آن بيفروز! سپس آن را در صافى مراقبه بپالاى ! و در جام خرسندى ريز! و با شراب توكل بياميز و با دست صدق آن را بخور و با كاسه استغفار آن را بياشام و سپس ، با آب پرهيزگارى دهان خود را شستشو ده ! و از حرص بپرهيز! پس ، اميد كه پروردگار، تو را شفا دهد.
      ترجمه اشعار عربى
      تهامى گويد:
      در زندگى ، با فريب ، به رقابت برمى خيزيم . همانا كه نهايت بى نيازى دنيا، بازگشت به نيازمنديست . در دنيا، همچون به كشتى نشته اى هستيم ، كه گمان مى بريم كه باز ايستاده ايم . اما روزگار درنگمان نمى دهد
      حكايات متفرقه ، كوتاه و خواندنى
      پارسايى گفت : روزى به يكى از گورستان ها رفتم و بهلول را ديدم . و او را گفتم : اينجا چه مى كنى ؟ گفت : با گروهى همنشينى دارم ، گفت : كه مرا نمى آزارند، و اگر از ياد آخرت باز مانم ، آگاهم كنند و اگر پنهان شوم ، از من پنهان نشوند.
      گفته اند: ديوانه اى از گورستانى مى آمد. او را پرسيدند: از كجا مى آيى ؟ گفت : از اين قافله اى كه فرود آمده است . گفتند به آنان چه گفتى ؟ گفت : پرسيدم . كى كوچ خواهيد كرد؟ گفتند: هنگامى كه شما نيز بياييد.
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      صاحب كمالى مى گفت : آنگاه كه شب روى مى كند، شادمان مى شود. و مى گويد: با پرودگار خود خلوت مى كنم و هنگامى كه صبح فرا مى رسد، به وحشت مى افتم از زشتى ديدار آنان كه مرا از پروردگارم باز مى دارند.
      شعر فارسى
      مولوى مى گويد:
      عقل جز وى ، عقل را بد نام كرد
      كام دنيا مرد را ناكام كرد
      چون ملايك گوى : لاعلم لنا
      تا بگيرد دست تو علمتنا
      دل زدانش ها بشستند اين فريق
      زان كه اين دانش نداند اين طريق
      دانشى بايد كه اصلش زان سرست
      زان كه هر فرعى به اصلش رهبرست
      پس ، چرا علمى بياموزى به مرد
      كش ببايد سينه را زان پاك كرد؟
      گر در اين مكتب ندانى او هجى
      همچو احمد پرى از نور حجى
      گر نباشى نامدار اندر بلاد
      گم نيى و الله اعلم بالعباد
      حكاياتى از عارفان و بزرگان علم و دين
      هرم بن حيان گفت : به نزد اويس قرنى رفتم . پس ، مرا گفت : براى چه اينجا آمدى ؟ گفتم : آمده ام تا با تو انس گيرم . اويس گفت : كسى را نمى شناسم كه خدايش را بشناسد و به ديگرى انس گيرد.
      شعر فارسى
      از شيخ عطار (537 - 627 هجرى )
      گم شد از بغداد شبلى چندگاه
      كس به سوى او كجا مى برد راه ؟
      باز جستندش رهر موضع بسى
      در مخنث خانه اى ديدش كسى
      در ميان آن گروه بى ادب
      چشم تر بنشسته بود و خشك لب
      سائلى گفت : اى بزرگ راز جوى ؟
      اين چه جاى تست ؟ آخر بازگوى !
      گفت : اين قومند چون تر دامنان
      در ره دنيا نه مردان ، نه زنان
      من چو ايشانم ، ولى در راه دين
      نه زنم ، نه مرد در اين ، آه ازين !
      گم شدم در ناجوانمرى خويش
      شرم مى دارم من از مردى خويش
      هر كه جان خويش را آگاه كرد
      ريش خود دستار خوان راه كرد
      همچو مردان ، ذل خود كرد اختيار
      كرد بر افتادگان عزت نثار
      گر تو بيش آيى ز مورى در نظر
      خويشتن را، از بتى باشى بتر
      مدح و ذمت گر تفاوت مى كند
      بتگرى باشى كه او بت مى كند
      گر تو حق بنده اى ، بتگر، مباش !
      ورتو مرد ايزدى ، آزر مباش !
      نيست ممكن در ميان خاص و عام
      از مقام بندگى برتر مقام
      بندگى كن ! بيش از اين دعوا مجوى !
      مرد حق شو! عزت از عزى مجوى !
      چون تو را صد بت بود در زير دلق
      چون نمايى خويش را صوفى به خلق ؟
      اى مخنث ! جامعه مردان مدار!
      خويش را زين بيش سرگردان مدار
      سخن عارفان و پارسايان
      ابو ربيع زاهد، داوود طايى را گفت : مرا پندى ده ! گفت : از دنيا روزه گير! و افطارت را براى آخرت بگذار و از مردم چنان بگريز! كه از شير مى گريزى .
      صاحب حالى گفته است : اكنون ، روزگار خاموشى ست و هنگام گوشه گيرى ، و بايد با ياد خداوند هميشه جاويد بسر برد.
      فضيل گفت : هر گاه كسى بر من بگذرد و مرا سلام نكند، من سپاسگزار اويم ، زيرا، سلام ، خود نوعى از منت است .
      حكاياتى از عارفان و بزرگان علم و دين
      ابو سليمان دارانى گفت : ربيع بن خيثم بر در خانه اش نشسته بود، كه سنگى به صورتش خورد و آن را خون آلوده كرد. ربيع ، خون از چهره خود پاك مى كرد و گفت اى ربيع ! نيك پندى در كار تو شد... سپس بر خاست و به درون خانه رفت و بيرون نيامد، تا آنگاه كه جنازه اش بيرون آوردند.
      سخن عارفان و پارسايان
      عارفى گفت : با مردم كمتر آميزش كن ! چه ، ندانى كه احوالت به رستاخيز، چگونه است . تا اگر گناهكار باشى ، شناسندگان تو كمتر باشد.
      شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
      رباب - دختر امرى ء القيس - يكى از همسران امام حسين (ع ) بود و در نبرد كربلاء با او همراه بود و حضرت سكينه از او متولد شد. چون ، پس از رويداد كربلاء، به مدينه بازگشت . بزرگان قريش ، از وى خواستگارى كردند و او نپذيرفت ، و گفت : پس از پيامبر خدا، براى من همسرى نيست و همواره در جايى بى سر پناه مى زيست ، تا درگذشت .
      شعر فارسى
      ابن جوزى در ((معراج )) گفته است .
      راه زاندازه برون رفته اى
      پى نتوان برد كه چون رفته اى
      عقل در اين واقعه حاشا كند
      عشق نه حاشا، كه تماشا كند
      حكاياتى از عارفان و بزرگان علم و دين
      ابراهيم پسر ادهم بوستان بانى مى كرد. روزى مردى سپاهى به نزد او آمد و ميوه خواست . اما ابراهيم از دادن آن خوددارى كرد. پس سپاهى با تازيانه به سرش نواخت . ابراهيم ، سرش را نزديك تر آورد، و گفت سرى را كه همواره به نافرمانى خدا برداشته مى شده است ، بزن ! مرد سپاهى او را شناخت و به عذر خواهى در ايستاد آنگاه ، ابراهيم ، او را گفت : سرى را كه شايسته عذر خواستن بود، در بلخ رها كردم .
      مردى ((سهل )) (بن عبدالله شوشترى ؟) را گفت : خواهم كه در مصاحبت تو باشم . سهل گفت : چون يكى از ما دو تن بميرد، آن ديگرى با كه همنشين خواهد بود؟ پس ، هم اكنون ، با او باشد.
      فضيل را گفتند: فرزندت گويد: دوست دارم در جايى باشم كه مردم را ببينم و مردم مرا نبينند. فضيل گريست و گفت : اى واى بر فرزندم ! چرا سخنش را تمام نكرد؟ كه : ((نه آنها را ببينم و نه مرا ببينند.))
      تفسير آياتى از قرآن كريم
      (ملاعبدالرزاق ) عارف كاشى پيرامون آيه ((لن تنالوا البر حتى تنفقوا مماتحبون )) گفت : هر عملى كه صاحبش را به خدا نزديك كندن ((نيكى )) است و نزديكى به خدا حاصل نمى شود، مگر به دورى جستن از آن چه كه جز خداست . پس ، كسى كه چيزى را دوست دارد، به همان اندازه از خدا محروم شده است و اين شرك خفى است . به سبب تعلق محبتش به غير خدا. چنان كه پروردگار گفت : ((من الناس من يتخذ من دون الله اندادا يحبونهم كحب الله )) (يعنى : برخى از مردم براى خدا انبازانى قرار مى دهند و آن را آنچنان دوست مى دارند، كه خدا را دوست مى دارند) و (بدينسان ) خود را بدان محبت مخصوص گردانيده و به سه وجه از خداوند دور شده است . پس اگر آن محبوب را ويژه خدا كند و تصدقش كند و آن را از دست دهد، دورى از بين مى رود و نزديكى حاصل مى شود و اگر جز اين كند، حتى اگر غير از آنچه دوست داشته است ، دو چندان صدقه كند، به نيكى نايل نخواهند شد. زيرا، خدا از شيوه انفاق او آگاهست . هر چند كه ديگران آگاه نيستند.
      فرازهايى از كتب آسمانى
      (غزالى ) در كتاب احياء (العلوم الدين ) در بيان گوشه نشينى و بهره هاى آن ، گويد: فايده ششم ، خلاصى از مشاهده بيماران و نادانان و تحمل خلق و خوى آنان است . و همانا كه ديدن بيمار، موجب كورى كوچك است .
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      اعمش را گفتند: چرا چشم تو كور است ؟ گفت : از نگريستن به بيماران . و حكايت كرد كه وقتى ابوحنيفه به نزد او آمد و وى را گفت : در خبر آمده است كه هرگاه خداوند چشمان كسى را از او بگيرد، چيزى بهتر از آن دو به او مى بخشد. اكنون عوض خيرى كه خداوند به تو داده است ، كو؟ اعمش ، به شوخى گفت : بهره بهتر، آنست كه بيماران را نمى بينم و تو از آنهايى . سراينده چه نيكو گفته است !:
      به تنهائيم خو گرفته ام و خانه نشينم . چه انس پاكيزه اى ! و چه صفاى سرورى ! روزگار مرا ادب كرد و نا خرسند نيستم . زيرا كه بيهوده نمى گويم و نمى شنوم . و تا زنده ام ، از كسى نمى پرسم كه سپاه حركت كرد؟ يا امير بر نشست ؟
      ترجمه اشعار عربى
      از ابوالفتح بستى :
      آيا نمى بينى كه آدميزاد در سراسر زندگى اش گرفتار بيچارگيست ، كه هيچگاه اميد درمان ندارد؟ اسير رنجست ، همچنان كه كرم ابريشم ، همواره ، مى تند و سر انجام با اندوه ، در ميان بافته هاى خود هلاك مى شود.
      سخن عارفان و پارسايان
      زاهدى گفت : آخرت را سرمايه خويش ساز! پس ، آن چه از دنيا به تو بهره شود، سود توست .
      از سخنان محمد بن حنيفه كه - خدا از او خوشنود باد!-: آن كه ارجمندى خويش در يابد، دنيا به نزد او ناچيز است .
      كسى گفته است : اى آدمى زاد! روزگار تو اندك است ، و هر روز كه بگذرد بخشى از زندگى تو رفته است .
      حكايات متفرقه ، كوتاه و خواندنى
      ماءمون ، به يكى از كارگزارانش كه از او شكايت شده بود، نوشت : با آنان كه بر ايشان گمارده شده اى ، به دادگرى رفتار كن ! و گرنه آن كه تو را گمارده است ، با تو به دادگرى رفتار خواهد كرد.
      سخن بزرگان
      از يكى از بزرگان : در شگفتم از كسى كه پرورگارش را مى شناسد و يك چشم به هم زدن ، ياد او را فراموش مى كند.
      بزرگمهر گفته است : داناترين مردم به دگرگونى هاى روزگار كسى ست ، كه از پيش آمدهاى آن كمتر به شگفت مى آيد.
      سخن عارفان و پارسايان
      يكى از صوفيان گفته است : اگر مرا گويند: چه چيز براى تو شگفت انگيزتر است ؟ گويم : دلى كه خداشناس باشد و سركشى ورزد
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      پيامبر (ص ) گفت : بنده از پرهيزگاران به شمار نمى آيد، مگر آن كه آن چه را كه براى او سودمند نيست ، رها كند.
      اميرالمؤمنين على (ع ) گفت : براى دلهاى مؤمنان چيزى را زيانبخش تر از صداى گام هاى (مريدانى ) كه از پشت سر آنان مى آيد، نمى بينم .
      حكايات
      دانشمندى به ديدار پارسايى رفت ، و از يكى از دوستانش سخنى به ميان آورد. پارسا، او را گفت : از اين ديدار زيانكار شدى . و سه جنايت ورزيدى : كينه مرا به دوستى تيز كردى ، دل آسوده مرا نگران داشتى و خويش را نيز متهم كردى .
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      عبدالله بن زراره از امام صادق (ع ) كرد كه گفت : پرورگار براى هر مؤمنى از ايمانش همدمى نهاده است ، كه به او آرام مى گيرد، كه حتى اگر بر فراز كوهى باشد، از تنهايى وحشت نمى كند.
      تفسير آياتى از قرآن كريم
      پروردگار بر يكى از پيامبرانش وحى كرد، كه : اگر ديدار مرا در بهشت خواهى ، در دنيا، غريب وار باش ! تنها باش ! اندوهگين باش ! و همچون پرنده اى تنها، كه در ديارى خالى از آب و گياه به پرواز مى آيد و از ميوه هاى درختان مى خورد و چون شبانگاه به لانه خود باز گردد، جز من همدمى ندارد و از مردم وحشت مى كند.
      در توراة آمده است : آن كه ستم مى كند، خانه اش ويران مى شود. و در قرآن كريم آمده است :
      ((فتلك بيوتهم خاوية بما ظلموا)) (يعنى اينست خانه هاى بى صاحب ايشان كه چون ستم كردند، ويران شد)
      شعر فارسى
      از مثنوى مولوى :
      گر سعيدى از مناره اوفتد
      بادش اندر جامعه افتاد و رهيد
      چون نصيبت نيست آن بخت حسن
      تو چرا بر باد دادى خويشتن ؟
      سرنگون افتادگان زير منار
      مى نگر تو صد هزار اندر هزار
      شعر فارسى
      عطار در منطق الطير گفته است :
      چون جدا افتاده يوسف از پدر
      گشت يعقوب از فراقش بى بصر
      نام يوسف ماند دايم بر زبانش
      موج مى زد جوى خون از ديدگانش
      جبرئيل آمد كه : هرگز گر دگر
      بر زبان تو كند يوسف گذر
      از ميان انبياء و مرسلين
      محو گردانيم نامت بعد از اين
      چون در آمد امرش از حق آن زمان
      گشت محوش نام يوسف از زبان
      ديد يوسف را شبى در خواب پيش
      خواست تا او را بخواند پيش خويش
      يادش آمد زان چه حق فرموده بود
      تن زده آن سرگشته فرسوده زود
      ليك ، از بى طاقتى آن جان پاك
      بر كشيد آهى نهايت دردناك
      چون زخواب خويش بجنبيد او ز جاى
      جبرئيل آمد، كه : مى گويد خداى
      گر نراندى نام يوسف بر زبان
      ليك ، آهى بركشيدى آن زمان
      در ميان آه تو دانم كه بود
      در حقيقت توبه بشكستى ، چه سود؟
      عقل را زين كار سودا مى كند
      عشقبازى بين چه با ما مى كند!
      ترجمه اشعار عربى
      ابو العتاهيه گفت :
      در سايه كاخ ‌هاى بلند، بدان گونه كه آن را سلامتى مى دانى ، زيست كن ! و صبحگاهان و شامگاهان ، آن چه را كه مى خواهى ، برايت بياورند. اما به هنگام مرگ كه نفس هاى تو، به تنگنا مى افتد، به يقين مى دانى كه در اسارت فريب بوده اى .
      ترجمه اشعار عربى
      عاصمى گفت :
      در آرامش باش ! كه در دنيا، كريمى نيست كه كوچك و بزرگى به او پناه برند. سر منزل بزرگى ، همدمى ندارد و سرآمدان را ياورى نيست .
      ترجمه اشعار عربى
      شريف رضى گفت :
      بر سر زمين آنها ايستادم ، كه به دست بلا ويران شده بود. گريستم تا اين كه مركب به فرياد آمد و همراهان در نكوهش من به فرياد آمدند. نگاه برگرداندم و از آنگاه كه چشم از ويرانه ها برداشتم ، دل مشغول شد.
      ترجمه اشعار عربى
      از ابن بسام :
      بر سرزنش كسانى صبر كردم ، كه اگر تو را نمى ديدند، سخنى نمى گفتند. و در راه تو، با كسانى نرمى كردم ، كه نرمشى ندارد. اگر تو نبودى ، نمى دانستم كه : اينان ، هستند. بر اين روزگار باد آنچه شايسته اوست ! چه بسيار حقوق پا بر جاى تو را كه تباه كرده است ! اگر به راستى ، روزگار، انصاف مى داشت . تو را بلندى مى داد و نعل كفش تو را از زر مى ساخت .
      ترجمه اشعار عربى
      ديگرى گفته است : اى ديده ! تويى كه مرا به محبت او را دچار كردى . تازگى گونه اش ترا فريب داد و سختى دلش را از ياد بردى .
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      افلاطون گفت :
      عشق نيرويى است كه از وسوسه هاى آز و صورت هاى خيالى هيكل طبيعى در انسان زاييده مى شود. در دلاور ايجاد ايجاد ترس مى كند و در ترسو دلاورى مى آفريند و هر كسى را به صفتى به ضد آنچه هست ، متصف مى دارد.
      يكى از حكيمان گفته است : زيبايى ، مغناطيس روحانى است ، كه دلربائيش به خاصيتش باز بسته است .
      ديگرى گفته است : عشق ، اشتياقى ست كه پروردگار، به موجودات زنده مى بخشد، تا با آن ، ممكن سازند، آن چه را كه براى ديگرى ناممكن است .
      حكايات تاريخى ، پادشاهان و خلفاى اسلامى
      صاحب كتاب ((اغانى )) گفته است كه ((علويه مجنون )) روزى كف زنان و پايكوبان ، به مجلس ماءمون در آمد و اين دو بيت مى خواند:
      آنكس را دوست نمى دانم كه اگر بااو جفانكنم از من نرنجد. كه مشتاق سايه آن يارم كه اگر بر او كدورت ورزم ، همچنان با من يار باشد.
      ماءمون و حاضران و خنياگران شنيدند و آن را در نيافتند. اما ماءمون را خوش آمد و گفت : اى علويه ! نزديك تر آى ! و باز گوى ! و او هفت بار باز گفت . پس ماءمون گفت : اى علويه ! اين خلافت بستان ! و چنين دوستى ، مراده !
      حكايات متفرقه ، كوتاه و خواندنى
      ابونواس گفت : به ويرانه اى درآمدم و مشكى پر از آب ديدم كه بر ديوارى نهاده بود. چون به ميانه ويرانه رسيدم ، مردى نصرانى ديدم كه سقا بر او خفته بود. سقا چون مرا ديد، بر پاى خاست و نصرانى بى هيچ شرمسارى ، بند شلوار خويش بست و مرا گفت : اى ابونواس ! در چنين حالتى از سرزنش كردن بپرهيز! چه ، تو او را به دوام در اين كار بر مى انگيزى . ابونواس گفته است : من مضمون اين مصراع شعرم كه مى گويد: ((دع عنك لومى ! فان اللوم اغراء)) (از سرزنش كردن من خوددارى كن ! كه سرزنش تو مرا بر مى انگيزد) را از او گرفتم .
      حكايات تاريخى ، پادشاهان و خلفاى اسلامى
      عمرو بن سعيد گفت : شبى در پاسدارخانه دربار ماءمون ، نوبت پاسدارى با من بود، كه با چهار هزار تن ديگر پاس مى داشتيم . در آن هنگام ، ماءمون را ديدم كه با غلام بچگان و زنان مزاح گو بيرون مى آيد. امّا مرا نشناخت و گفت : تو كه اى ؟ و من گفتم : عمروام ! - خدا به تو عمر دهد - فرزند سعيدم !- خدا تو را سعادتمندان سازد- نوه مسلم ام !- خدا تو را سلامت بدارد- پس گفت : از شب هنگام تاكنون تو دربار ما را پاس داشته اى . گفتم : نگهدارنده خداست يا اميرالمؤمنين ! و او بهترين نگهدارنده و نيك ترين بخشندگانست . ماءمون از سخن من لبخند زد و گفت :
      رفيق روز نبرد تو، كسى ست كه در ميدان نبرد تو را يارى مى كند و به پاس ‍ سود تو، زيان مى بيند و گزندهاى روزگار را از تو دور مى سازد و براى خاطر جمعى تو، خود را پريشان مى دارد. آنگاه گفت : اى غلام ! چهار صد (درهم ) به او بده ! گرفتم و باز گشتم .
      ماءمون از ((يحيى بن اكثم )) از عشق پرسيد. يحيى گفت : رويدادهايى است كه آدمى را سرگشته مى دارد و تن را مى آزارد. ((ثمانه )) كه در حضور داشت ، گفت : اى يحيى ! تو ساكت باش ! كه بايد يا از ((طلاق )) بگويى ، يا محرمى كه در حال احرام شكار كرده است . ماءمون گفت : اى ثمانه تو از عشق بگو! ثمانه گفت : عشق همنشينى است كه ديگرى را باز مى دارد. دوستى چيره است و فرمان هايش جارى ست . تن و روان را در اختيار مى گيرد و دل خاطر را در تصرف دارد. عقل را زير فرمان خويش ‍ دارد. چنان كه اختيار خود را به او سپرده و از هر گونه تصرفى منع شده است . ماءمون او را آفرين گفت و هزار دينار بخشيد.
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      در كتاب ((حيوة )) از گفته ابن اثير(در كتاب الكامل ) نقل شده است ، كه در رويدادهاى سال 623 گفته است كه : ما همسايه اى داشتيم كه در دخترى ((صفيه )) نام داشت و چون به پانزده سالگى رسيد، او را آلت مردى بر آمد و ريش دميد.
      مؤ لف گويد: نظير اين رويداد، مطابى ست حمدالله مستوفى در كتاب ((نزهة القلوب )) آورده است . كه يكى از مورخان نوشته است كه دخترى از مردم ((قمشه ))- از شهرهاى اسفهان - ازدواج كرد. اما، در نخستين شب زناشويى ، خارشى در مادگيش روى داد و از آنجا آلت مردى و دو #### ظاهر شد و مرد شد. و اين رويداد به روزگار خدابنده - الجالتو - بوده است .
      شعر فارسى
      مولوى (604- 672) فرمايد:
      مؤمنان بيحد، ولى ايمان يكى
      جسمشان معدود، ليكن جان يكى
      جان گرگان و سگان از هم جداست
      متحد، جان هاى شيران خداست
      همچون آن يك نور خورشيد سما
      صد بود نسبت به صحن خانه ها
      ليك ، يك باشد همه انوارشان
      چون كه برگيرى تو ديوار از ميان
      چون نماند خانه ها را قاعده
      مؤمنان باشد نفس واحده
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير
      يكى از بزرگان گفته است :
      همه كتاب ها، در خواننده ، سستى ، يا دلتنگى مى آفرينند، جز اين كتاب كه در آن تازه هايى است كه تا روز رستاخيز، دلتنگى نمى آورد.
      نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
      محقق زركشى ، در شرح بر((تلخيص المفتاح )) كه آن را((مجلى الافراح )) ناميده است ، و آن ، كتابى ست پر حجم تر از مطول ، و من ، آن را در سال 992 در قدس خوانده ام ، مى نويسد كه ((بدان ! كه ((الف و لام )) كه در ((الحمد))، گفته شده است ، از براى ((استغراق )) است و به قولى ((تعريف جنس )) است . و به اعتقاد زمخشرى براى ((تعريف جنس )) است ، و به استغراق . و برخى گفته اند كه اين يك نظر ((اعتزالى )) است . و ممكن است بدين سان توجيه شود كه آنچه در قرائت ((حمد)) خواسته شده ، ((انشاء حمد است )) و نه ((اخبار حمد)) به همين سبب ، ((استغراق )) درست نيست . زيرا، از بنده بر نمى آيد كه همه مراتب حمد را انشا كند. به خلاف جنس ، كه چنين نيست .
      در كتاب مزبور، در بحث از ((لف و نشر))آمده است كه زمخشرى ، به مناسب آيه بيست و سوم از سوره روم كه مى فرمايد ((و من آياته منامكم بالليل و النهار و ابتغاؤ كم من فضله بالليل و النهار)) (يعنى و از نشانه هاى پروردگاراين است كه مى خوابيد و از فضل او روزى طلب مى كنيد) مى گويد: اين ، از مبحث ((لف )) است بدين ترتيب كه : ((من آياته منامكم و ابتغاؤ كم من فضله بالليل و النهار)). بين دو قرينه اولى و دومى ، فاصله آورده است زيرا دو قرينه دوم ، مفهوم زمانى دارند. و زمان و زمانى شى ء واحدند و لف و نشر اتحاد هر دو را ثابت مى كند و جايزست كه بگوئيم ((منامكم فى اليل و النهار و ابتغاؤ كم فى الليل و النهار)). زركشى ، سپس ‍ مى گويد كه سخن زمخشرى ، از نظر قوانين ادبى درست نيست . زيرا، مستلزم آنست كه ((نهار)) معمول ((ابتغاؤ كم )) باشد و حال آن كه ، معمول بر عاملى كه مصدر باشد، مقدم شده و اين تقدم جايز نيست . گذشته از اين ، لازم مى آييد كه عطف بر دو معمول ، دو عامل باشد و تركيب مجوز آن نيست . پايان سخن زركشى .
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      شيخ الرئيس ابن سينا رساله اى در عشق تصنيف كرده است و در آن در گرفتارى ، به تفصيل گفته است كه : عشق ، ويژه آدمى نيست ، بلكه در همه موجودات از فلكى و عنصرى و مواليد سه گانه (: كانى و گياهان و جانوران ) نيز جريان دارد.
      حكايات متفرقه ، كوتاه و خواندنى
      بهرام گور فرزندى يگانه داشت . امّا او همّتى پست داشت ، چنان كه كنيزان و نوازندگان بر او چيره بودند و حتّى ، به يكى از آن كنيزان مهر مى ورزيد. چون پادشاه ، آگاه شد، كنيز را گفت به او بگويد كه من خود را در اختيار عاشقى مى گذارم كه بلند همّت و بزرگوار باشد. و بدين سان فرزند بهرام شيوه پيشين را ترك كرد تا به پادشاهى رسيد و از حيث اراده و دليرى از بهترين پادشاهان شد.
      شعر فارسى
      نظامى (540- 598) فرمايد:
      چه خوش نازيست ناز خوبرويان !
      زديده رانده را در ديده جويان
      به چشمى خيرگى كردن كه : برخيز:
      به ديگر چشم ، دل دادن كه : مگريز!
      به صد جان ارزد آن نازى ، كه جانان
      ((نخواهم )) گويد و خواهد به صد جان
      سخن مؤ لف كتاب (نثر و نظم )
      مؤ لّف گويد:
      ثورين حاطا بهذاالورى
      فثور الثريا و ثور الثرى
      و من تحت هذا و من فوق ذا
      حمير مسرحة فى قرى
      اينك ! خلاصه اى از جلد پنجم كتاب ((الاغانى )) تاءليف ابوالفرح اسفهانى كه در قدس شريف ، بدان دست يافتم .
      شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
      اعشى همدان : او، عبدالرّحمان بن عبداللّه است ، كه به سيزده پشت ، به همدان بن مالك بن زيد بن نزار بن وائله بن ربيعة بن الجبار بن مالك بن زيد بن كهلان بن سباء بن يشخب بن يعرب بن قحطان مى رسد.
      اعشى شاعرى فصيح بود و او خواهر ((شعبى )) - فقيه - را به همسرى داشت و ((شعبى )) شوهر خواهر او بود.
      اعشى بارها بر حجاج - بن يوسف - شوريد و با او نبرد كرد و سرانجام ، حجاج ، بر او پيروز شد و وى را به اسيرى گرفتند و حجاج ، او را گفت : سپاس خداوند را كه مرا بر تو پيروز كرد! آيا تو همان نيستى كه چنين گفته اى ؟ و تو نيستى كه چنان كرده اى ؟ و ابياتى را كه او در هجو حجاج گفته و در آن ، مردم را به پيكار با او بر انگيخته بود، خواند. سپس به او گفت : تو گوينده اين ابيات نيستى كه مى گويد:
      و اصابتى قوم و كنت اصبتهم
      فاليوم اصبر للزمان و اعرف
      و اذا تصبك من الحوادث نكبة
      فاصبر فكل غيابة تتكشف
      اما ولله لتكونن نكبة
      لا تتكشف غيابتها عنك ابدا
      يعنى : گروهى مرا در بلا افكندند و من نيز به بلايشان افكنده بودم . از اين رو امروز شكيبايى مى كنم و حقيقت آن را مى شناسم . و تو هر گاه ، از رويدادهاى روزگار، به رنجى دچار شوى ، شكيبا باش ! كه سرانجام ، پايان آن ، آشكار خواهد شد. اما به خدا كه تو، به رنجى دچار شده اى ، كه سختى هاى آن ، هيچگاه از تو بر نخواهد خاست .
      سپس به نگهبان هايش دستور داد، تا گردن او را زند. اعشى روزگارى نيز در سرزمين ديلم به اسيرى زيسته بود. اما، دختر همان كس كه او را به اسارت گرفته بود، بر وى شيفته شد و شبانه نزد او آمد و خود را در اختيار او گذارد و اعشى هشت بار با او در آميخت . پس ، زن به او گفت : شما مسلمانان ، پيوسته با همسران خود بدين سان مى آميزيد؟ اعشى گفت : آرى ! زن گفت : همين ، انگيزه پيروزى شماست . سپس گفت : اگر وسيله رهايى تو را فراهم سازم ، مرا به همسرى گيرى ؟ اعشى گفت : آرى ! و پيمان كرد، كه خلاف نورزد. ديگر شب ، دختر، بند، از دست و پاى او بر داشت و شبانه از راهى كه مى شناخت با او گريخت و شاعرى از اسيران مسلمان گفته است :
      كسان را مالشان را از اسارت مى رهاند، و همدانيان را آلت مردى شان رهايى مى بخشد.
      و اين دو بيتى را به دوستى كه در نجف بوده است ، نوشته است .

      ثبت نام و کسب امتیاز
      IranTrack.com (2007-2013)j







      پاسخ به نقل قول  



    2. تبلیغات در ایران تراک


    3. #2

      مدیریت کل سایت
      آواتار Hamed.Hamishe Abi

      تاريخ عضويت
      Oct 2007
      محل سكونت
      irantrack.com
      اسم واقعی
      حامد
      سن
      26
      پست ها
      32,206
      تشکرها (از دیگران) : 24,804
      تشکر شده 39,368 بار در 14,514 پست
      چوق: 1,720,725 ( ثروتمند شماره 11)

      پاداش داده شده 136 مرتبه
      تاکنون 419 مرتبه با چوق تشکر کرده
      تشکر شده با چوق 555 مرتبه
      آلبومهای من دوستان من گروههای من درباره من تقویم علایق من
      ویترین جوایـز

      پيش فرض

      ترجمه اشعار عربى
      چون ((ابوعميثل )) را به نزد عبدالله بن طاهر اجازه ورود ندادند، سرود: در گاهى كه ورود به آن را بدين سان كوچك مى بينم ، ترك مى گويم . اگرروزى براى اذن ورود به آن ، نردبانى نيابم ، براى ترك ديدار آن ، راهى مى جويم .
      ترجمه اشعار عربى
      ديگرى گفته است :
      ياد خويش را از تو نوميد ساختم و از تو منصرف شد. و نوميدى ، بهترين داروى آز است . تو نيك بدان و من نيز نيك مى دانم كه پس از آن ، هيچگاه ، كسى را به فريب ، قانع نخواهم كرد. ياد تو را از دل و گوش و زبانم زدودم . حالا بگو چه مى خواهى ؟ اگر دلم به انصراف ، از ياد تو دور شود. ديگرى چيزى تو را به من نزديك نمى كند، حتى اگر با من باشى .
      باجى شاعر - نامش سليمان - از دانشمندان اندلس بوده است ، كه اين شعر او را ابن خلكان در ((وفيات الاعيان )) آورده است :
      اگر به يقين بدانم كه تمامى زندگيم به قدر ساعتى بيش نيست . چرا بدان بخل ورزم و در صلاح و طاعت ، آن را به كار نگيرم ؟
      ترجمه اشعار عربى
      ديگرى گفته است :
      راه ميانه را برگزين ! و از راه هاى شبهه ناك بازگرد! گوش خويش را از شنيدن زشت باز دار! همچنان كه زبان خويش را از گفتن آن نگه مى دارى . زيرا كه به هنگام شنيدن سخن زشت ، با گوينده آن شريك هستى . آگاه باش !
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      از سخنان منسوب به اميرالمؤمنين (ع ): آن كه روزش را جز به ايفاى حق و انجام واجب و به پاداشتن مسجد و حصول سپاس و بنيان خير و كسب دانش بگذراند، تباهش كرده است .
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      حسن بصرى ، به ملاقات امام على بن حسين - زين العابدين - رفت و امام (ع ) او را گفت : اى حسن ! پروردگارى را كه به تو نيكى كرد، اطاعت كن ! و اگر او را اطاعت نكردى ، سركش مباش ! و اگر عصيان كردى ، از روزى او مخور! و اگر عصيان ورزيدى ، و روزى او خوردى ، و در خانه اش نشستى ، پاسخى نيكو براى او آماده دار!
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      از سيد آدميان (ص ): آن كه خواهد كه خداوند او را توفيق دهد، تا به كارهاى زشت دست نيازد، و نامه عمل او گشوده نشود، پس از هر نماز، خدا را به اين دعا بخواند: پروردگارا! به آمرزگارى تو اميدوارترم تا به كار خويش و بخشايش تو از گناه من وسيع تر است . خداوندا! اگر شايسته بخشايش تو نيستم ، شايسته است كه رحمت تو، مرا در حمايت خود گيرد. زيرا، بخشايش تو، همه هستى را در بر گرفته است . اى بخشنده ترين بخشندگان !
      شعر فارسى
      از مثنوى مولوى :
      صبغة الله هست خم رنگ هو
      پيس ها يكرنگ مى گردد در او
      چون در آن خم افتد و گوييش : قم
      گويدت : بى شك منم خم ، لاتلم
      اين منم خم ، خود اناالحق گفتن است
      رنگ آتش دارد، اما آهن است
      چون شود آهن زآتش سرخ رنگ
      پس ، اناالنار است لافش بى درنگ
      شد زطبع و رنگ آتش محتشم
      گويدت : من آتشم ! من آتشم !
      آتشم من ، گر ترا شك است و ظن
      آزمون را دست خود برهم بزن !
      آتشم من ، بر تو گر شد مشتبه
      روى خود يك دم به روى من بنه !
      آتشى چه ؟ آهنى چه ؟ لب ببند!
      ريش تشبيه و مشبه را مخند!
      اى برون از وهم و از تخيل من
      خاك بر فرق من و تمثيل من
      (مؤلف نوشته است ): در وقت شگفت انگيزى آن را نوشتم از مقام قرب حق بهره مند بودم و اى كاش ! كه دوام داشت و سبب شفاى بيمار دلم بود.
      سخن عارفان و پارسايان
      چون جالينوس در گذشت ، در جيب او نامه اى يافتند كه در آن نوشته اى بود: نادان ترين نادانان ، آن است كه شكمش را به آن چه كه يابد، پر كند. آن چه مى خورى ، به جسمت مى پيوندد و آن چه به صدقه مى دهى به روحت . و آن چه از پس مى گذارى ، از آن ديگريست . نيكوكار زنده است هر چند كه به جهان ديگر برود و بدكار مرده ايست ، هر چند كه به دنيا بماند قناعت حجاب بينوايى است . و شكيبايى كارها را سامان مى دهد# انديشه درست ، كارهاى كوچك را بزرگ مى كند و براى فرزندان آدم چيزى را بهتر از توكل بر خدا نديدم .
      شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
      سقراط حكيم ، كم مى خورد و جامه خشن مى پوشيد. يكى از فيلسوفان روزگارش به او نوشت : اعتقاد تو اينست كه رحم آوردن بر هر ذير وحى واجب است و تو خود، ذيروح هستى و به رها كردن غذاى كم و جامه خشن بر خويش ترحم نمى ورزى . و سقراط در پاسخ وى نوشت : مرا به پوشيدن جامه خشن سرزنش كرده اى و گاه ، انسان به زشت علاقه مى ورزد و زيبا را رها مى سازد و نيز به كمى غذا نكوهيده اى . اما، من ، چندان مى خورم ، كه زنده بمانم و تو زندگى مى كنى ، تا بخورى .
      پس فيلسوف به او نوشت : انگيزه كم خورى تو را دانستم . انگيزه كم گوئيت چيست ؟ و اگر در خوردن بر خود سخت مى گيرى ، چرا در گفتن امساك مى كنى ؟ و سقراط به پاسخ نوشت : آن چه را كه ناگزير از ترك آنى ، پرداختن به آن ، بيهوده است . و پروردگار، ترا دو گوش و يك زبان آفريده است ، تا دو برابر آن چه مى گويى ، بشنوى . و نه آن كه بيش از آن چه مى شنوى ، بگويى .
      ترجمه اشعار عربى
      شاعرى گفته است :
      از نياز نفس خويش به پروردگار شكوه مى برم كه باگذشت روزگار، همچنان باقيست .
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      از ((شيخ الطايفه )) در كتاب ((تهذيب )) در اوايل كتاب ((مكاسب )) به روايت حسن يا صحيح از ((حسن بن محبوب )) از ((جرير)) نقل كرده است كه از امام صادق (ع ) شنيدم كه مى فرمود: از خدا بترسيد و نفس ‍ خود را به پرهيزگارى بميرانيد و آن را با اطمينان به خدا تقويت كنيد و با تكيه به بى نيازى حق ، از بردن نياز خود به صاحبان قدرت ، بپرهيزيد!
      و بدان ! كه آن كس كه نزد صاحبان قدرت ، يا كسى كه مخالف دين اوست ، به چشم داشت مال دنيا فروتنى كند، پروردگار، او را به ورطه در اندازد و بر او خشم گيرد، كار او به وى بازگذارد و اگر به چيزى از دنيا دست يابد، بركت از وى ببرد. و از دنيا وى ، آن چه در حج و آزادى بردگان و نيكوكارى صرف كند، بى پاداش ماند.
      (مؤلف گويد): مى گويم كه امام (ع ) راست فرمود. ما خود اين آزموديم و پيشينيان ما نيز آزمودند و به اتفاق كلمه رسيديم كه در چنان اموالى بركتى نيست و به زودى نابود مى شود. و آن ، امر ظاهر و محسوسى است كه هر كس ، چيزى از آن اموال نفرين شده به دست آورده است ، به بى بركتى آن ، اعتراف دارد. از پروردگار بزرگ روزى حلال مى طلبيم كه به ما ارزانى دارد! و دست ما را از آن اموال و نظاير آن ، باز دارد. او دعا را شنواست و با مهربانى ، به بندگان خود عنايت فرمايد.
      شعر فارسى
      از ابوسعيد ابوالخير:
      تيرى زكمانخانه ابروى توجست
      دل ، پرتو وصل را خيالى بربست
      خوش خوش ، زدلم گذشت و مى گفت به ناز
      ما پهلوى چون تويى نخواهيم نشست
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      از سفارش هاى رسول اكرم (ص ): به ابوذر كه : - خدا از او خشنود باد! - بر عمرت بيش از مال خويش بخيل باش !: اى ابوذر! چيزى را كه بهره اى از آن ندارى ، رها كن و بر آن چه كه به تو مربوط نيست ، سخن مگوى ! همچنان كه دارايى خويش را در خزانه محفوظ مى دارى ، زبان خويش ‍ نگه دار!
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      از سخنان اميرالمومنين (ع ): آن كه حريص بر مال دنيا را با بخيل به آن ، به هم درآميخته است ، به دو پايه از پستى و فرومايگى در آميخته است آن كه به پنهانى ، متعهد دانش خويش نباشد، آن دانش به آشكارا آبرويش ‍ ببرد كسى كه جز از خدا شرف بجويد، شرف ، او را هلاك سازد. آن كه با درخواست از تو، آبروى خويش پاس ندارد، تو از رد خواهش او، آبروى خويش پاس دار! ثروت خويش جز در راه نيك به كار مگير! و نيكوكارى خود جز در راه نيك مردان به كار مبر! آن چه كه پاسخش تو را خوش نيايد، مگوى ! در هيچ محفلى با لجوج ستيزه مكن ! مباد كه در بدى به تو تواناتر باشد، تا نيكى تو بر او!
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      يكى از دانشمندان بنى اسرائيل در دعاى خويش مى گفت : چه بسيار كه ترا نافرمانى كردم و مرا عقوبت نكردى ! و پروردگار، به پيامبر آن روزگار وحى كرد كه به بنده من بگو: چه بسيار تو را عقوبت كردم و ندانستى . آيا شيرينى راز و نياز با خويش را از تو نستاندم ؟
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      سفيان ثورى به محضر امام صادق (ص ) آمد و گفت : اى فرزند پيامبر(ص )! مرا بياموز! از آن چه پروردگارت به تو آموخته است . امام (ع ) فرمود: چون رودروى گناه واقع شدى ، طلب بخشايش كن ! و چون نعمت خداوندى بر تو ظاهر شد، سپاس گوى ! و چون غم به تو روى آورد، لاحول و لا قوة الا بالله گوى ! سفيان بيرون آمده ، مى گفت : سه پند و چگونه پندى
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      در حديث ، از پيامبر (ص ) آمده است كه : در شگفتم از كسى كه به ترس ‍ بيمارى ، از غذا مى پرهيزد و چگونه از ترس دوزخ از گناه نمى پرهيزد؟!
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      كسى از حكيمى پرسيد: بدى دلخواه كدامست ؟ و او گفت : ثروتمندى .
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      حكيمى گفت : شگفتى نادان از دانا بيشتر است تا شگفتى نادان از دانا.
      حكيمى به هنگام مرگ ، به حسرت بود. او را گفتند: ترا چه مى شود؟ گفت : چه مى انديشيد؟
      درباره كسى كه سفرى طولانى و بى توشه در پيش دارد و بى همدمى در گور خواهد ماند، و به داورى عدل مى رود و حجتى ندارد.
      شعر فارسى
      از مجنون رومى (جلال الدين مولوى ):
      هله ! نوميد نباشى كه ترا يار براند
      گرت امروز براند، نه كه فردات بخواند؟
      در اگر بر تو ببندد، مرو! و صبر كن آنجا
      كه پس از صبر، ترا او به سر صدر نشاند
      و گر او بر تو ببندد همه درها و گذرها
      ره پنهان بگشايد، كه كس آن راه نداند
      نه كه قصاب به خنجر چو سر ميش ببرد
      نهلد كشته خود را، كشد، آنگاه كشاند؟
      چو دم ميش نماند، ز دم خود كندش پر
      تو ببين ! كاين دم سبحان به كجاهات رساند؟!
      به مثل گفته ام اين را واگر نه كرم او
      نكشد هيچ كسى را وز كشتن برهاند
      هله خاموش ! كه شمس الحق تبريز، ازين مى
      همگان را بچشاند! بچشاند! بچشاند!
      از سعدى :
      هر سو دود آن كش ز در خويش براند
      وان را كه بخواند، ز در خويش نراند
      ترجمه اشعار عربى
      شاعرى گفت :
      روزى يى كه در جستجوى آنى ، همچون سايه ايست ، كه با تو مى آيد. چون او را دنبال كنى ، از تو مى گريزد و چون از پيش او بگريزى ، به دنبال تو مى آيد.
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      عبدالله بن مبارك بر مردى گذشت كه ميان زباله دانى و مقبره اى ايستاده بود. او را گفت : ميان دو گنج از گنجهاى دنيا ايستاده اى . گنج اموال ، و گنج مردان .
      شعر فارسى
      از ناصر خسرو (394 - 481 ه‍):
      ناصر خسرو به راهى مى گذشت
      مست و لايعقل ، نه چون ميخوارگان
      ديد قبرستان و مبرز روبرو
      بانگ برزد، گفت كاى نظارگان !
      نعمت دنيا و نعمت خواره بين
      اينش نعمت ! اينش نعمت خوارگان !
      سخن عارفان و پارسايان
      ربيع بن خيثم گفته است : اگر بوى گناهان به مشام مى رسيد، كسى نزد ديگرى نمى نشست .
      ابوحازم گفته است : از مردمى در شگفتم كه براى دنيايى مى كوشند، كه هر روز گامى از آن ، دور مى شوند و براى دنيايى نمى كوشند، كه هر روز گامى به آن نزديك مى شوند.
      حكايات تاريخى ، پادشاهان
      هارون الرشيد فضيل عياض را گفت : چه بسيار زهد مى ورزى ! و فضيل گفت : زهد تو از من بيش است . چه ، من ، در اين دنياى ناپايدار مى پرهيزم و تو در دنياى پايدار آخرت .
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      حكيمى گفت : چيزى پربهاتر از زندگى نيست . و زيانى بالاتر از آن نيست كه آن را جز در جهت زندگى جاويد به كار برند.
      حكايات تاريخى ، پادشاهان
      از ((وفيات الاعيان ))
      ((عمروبن عبيد)) روزى بر منصور وارد شد - و آن دو، پيش از خلافت منصور، دوستى داشتند. - منصور او را گرامى داشت و به خود نزديك كرد و به او گفت : مرا پند ده ! و عمرو او را پندهايى داد، و از آنهاست كه گفت : اين خلافت كه امروز در اختيار تست ، اگر به دست پيشينيان مى ماند، به تو نمى رسيد. پس ، از آن شبى بترس ! كه پس از آن ، ديگرى شبى نيست . چون قصد رفتن كرد، منصور گفت : دستور داديم تا ترا ده هزار درهم دهند. عمرو گفت : بدان نيازى ندارم . منصور گفت : بخدا كه بستان ! و او گفت : بخدا كه نستانم . و ((مهدى )) - فرزند منصور - حاضر بود. و گفت : خليفه سوگند مى خورد و تو سوگند مى خورى . عمرو به منصور باز نگريست و گفت : اين جوان كيست ؟ گفت : ((مهدى )) فرزند و جانشينم . عمرو گفت : لباس نيكان بر او پوشانده و نامى شايسته بر او نهاده اى . اما شغلى بهر او تدارك ديده اى كه هر چه بيشتر سود دهد، بيشتر دل مشغولى آرد. سپس عمرو به مهدى نگريست و گفت : اى برادرزاه . چون پدرت سوگند خورد، عمويت را به سوگند خوردن واداشت . زيرا، پدرت را توانايى پرداخت كفاره ، بيش از عموست . پس منصور او را گفت : نيازى دارى ؟ گفت : بنزدت نيايم ، تا به دنبالم نفرستى . منصور گفت : زين پس ديدارى نخواهد بود؟ عمرو گفت : خواست من اينست . و رفت . منصور از پى او نگريست و گفت : همه آرام مى رويد، و شكارى مى جوييد. جز عمروبن عبيد.
      عمرو به سال 144 آنگاه كه از مكه باز مى گشت در جايى به نام ((مران )) در گذشت و منصور در سوگ او سرود.
      اى گورى كه در سرزمين ((مران )) جاى دارى ، درود بر تو! گورى كه مؤمنى را در بر گرفته است كه يكتايى خدا را ايمان داشته و با قرآن ماءنوس ‍ بوده . اگر روزگارى انسان نيكوكارى را باقى مى گذاشت ، بيقين عمرو- اباعثمان - را براى ما گذاشته بود.
      ابن خلكان گفته است : منصور، نخستين خليفه اى بوده است كه در سوگ دوستش مرثيه سروده . و ((مران )) بفتح ميم و تشديد راء- جايى ست بين مكه و بصره -.
      ترجمه اشعار عربى
      خداش خير دهاد! چه نيكو سروده است :
      از زمانه خويش ، گله مند نيستم . كه اين ، ستم به اوست . بل ، از مردم روزگار خويش گله دارم آنها گرگ هايى هستند، كه جامه پوشيده اند. به هيچيك از آنان ايمان مدار! مراگنج صبرى بود، كه در باختم و در مداراى با آنان به فنا رفت .
      شعر فارسى
      از شيخ روز بهان صوفى :
      اى ترابا هر دلى رازى دگر!
      هر گدا را با درت ، آزى دگر
      صد هزاران پرده دارد عشق دوست
      مى كند هر پرده آوازى دگر
      بيا! تا دست ازين عالم بداريم
      بيا! تا پاى دل از گل برآريم
      بيا! تا بردبارى پيشه سازيم
      بيا! تا تخم نيكويى بكاريم .
      بيا! تا در غم دورى از آن در
      چو ابر نو بهاران خون بباريم
      بيا! تا همچو مردان در ره دوست
      سراندازى كنيم و سر نخاريم
      ترجمه اشعار عربى
      سروده علامه مولانا قطب الدين شيرازى :
      پس از پيامبر، بهترين بندگان خدا، كسى ست كه دخترش در خانه او بوده است . و او همان كسى ست كه در تاريكى شب ، روغن چراغش ، مايه روشنى هدايت بود.
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      حكيمى فرزندانش را گفت : با هيچ كس دشمنى مورزيد! حتى اگر گمان كنيد كه به شما زيانى نرساند و از دوستى كسى نپرهيزيد حتى اگر گمان كنيد كه به شما سودى نرساند، كه شما نمى دانيد كه چه وقت بايد از دشمنى دشمن هراسيد، و چه هنگام بايد به دوستى دوستى اميد داشت .
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      مهلب را پرسيدند: دور انديشى چيست ؟ گفت : اندوه خوردن تا به فرصت مناسب رسيدن .
      و گفته اند: تا پوشيده اى آشكار نشود، گمان ها بر وى فراهم نيايند.
      عارفان ، مشايخ صوفيه و پيران طريقت
      چون ((حلاج )) را براى كشتن آوردند، نخست دست راستش بريدند، پس دست چپ . و سپس پايش . حلاج ترسيد كه از رفتن خون ، رويش به زردى گرايد. آنگاه دست بريده به چهره نزديك كرد و خون بر آن پاشيد تا زردى آن پنهان دارد. آنگاه خواند:
      خويشتن را به بيمارى ها تسليم نداشتم ، مگر اين كه مى دانستم كه وصل ، مرا حيات دوباره مى بخشد. جان عاشق از آن روشكيباست ، كه آن كه او را به درد مبتلا داشته است ، درمان كند.
      و چون آويختندش . گفت : اى ياور ناتوانان ! مرا در ناتوانيم درياب ! و چنين خواند:
      مرا چيست ؟ جفا نكرده ، بر من جفا مى رانند، و نشانه هاى هجران ، پنهان نمى ماند. ترا مى بينم كه مرا در هم مى آميزى و مى نوشى . و پيمان تو اين بود، كه مرا نياميخته بنوشى .
      و چون مرگ به او روى آورد، چنين گفت :
      لبيك ! اى آگاه به راز و زمزمه من . لبيك ! لبيك ! اى مقصد و مقصود من ! ترا خواندم . بل ، تو مرا به خويش خواندى . آيا من تو را مناجات كردم . يا تو مرا؟ عشق به مولايم ، مرا به ناتوانى و بيمارى كشانده است . و چگونه از مولاى خويش به مولايم شكايت برم ؟ از روحم واى بر روحم ! و افسوس ‍ كه من ، خود، اصل غوغايم .
      حكايات تاريخى ، پادشاهان
      عمربن عبدالعزيز را گفتند: آغاز توبه تو چه بود؟ گفت : قصد كردم تا غلامى را بزنم و او مرا گفت : اى عمر! از شبى انديشه كن ! كه فردايش روز قيامت است .
      حكايات تاريخى ، پادشاهان
      از كتاب ((المستظهرى )) تاليف غزالى :
      عبدالله بن ابراهيم بن عبدالله خراسانى ، حكايت كرد كه : سالى كه هارون الرشيد به حج رفته بود، من نيز با پدرم به حج بوديم . و بناگاه ، هارون را ديدم كه برهنه سر و برهنه پا، دست ها بر آسمان برده ، بر ريگهاى سوزان ايستاده ، مى لرزد و مى گريد و مى گويد: پروردگارا! تو، تويى ! و من ، منم ! منم با گناهان بسيار. و تويى با بخشايش بسيار. مرا ببخش !
      و من ، به پدرم گفتم : جبار زمين را ببين ! كه چگونه در پيشگاه جبار آسمان به تضرع آمده است ؟!
      و نيز از اوست : مردى ((ابوذر)) را دشنام گفت . و ابوذر او را گفت : اى فلان ! ميان من و تو بهشت گردنه ايست كه اگر از آن بگذرم ، به سخن تو اعتنايى ندارم و اگر نتوانم گذشت ، ((مستوجب اين و بيش از اينم !))
      فرازهايى از كتب آسمانى
      از كتاب ((قرب الاسناد)): از امام صادق (ع ) روايت شده است كه چون فاطمه (س ) به خانه على رفت ، بسترشان پوست گوسفندى بود، كه وارونه مى كردند، و بر آن مى خوابيدند و بالششان پوستى بود، كه درون آن را به ليف خرما آگنده بودند و كابين فاطمه ، زرهى آهنين بود.
      و در كتاب مزبور، از ((على )) - كه دورد خدا بر او باد! - نقل شده است كه در تفسير آيه ((يخرج منها اللؤ لوء و المرجان )) گفت : از آب آسمان ، و از آب دريا. چون قطره بارانى فرو افتد، صدها دهان مى گشايند و از آب باران در آن مى افتد و مرواريد پديد مى آيد. مرواريد كوچك ، از قطره كوچك باران و مرواريد بزرگ از قطره بزرگ باران .
      حكايات تاريخى ، پادشاهان
      متن نامه ((يقوب )) به ((يوسف ))، پس از آن كه برادر كوچكش را به اتهام دزدى باز داشته بود، به نقل از ((كشاف )): از يعقوب - اسرائيل بن اسحاق ذبيح الله بن ابراهيم خليل الله - به عزيز مصر: اما بعد، ما، دودمانى هستيم كه به بلاها آزموده شده ايم پدر بزرگم را دست و پاى بستند و به آتش افكندند، تا بسوزد كه پروردگار او را رهايى داد، و آتش بر او سرد شد. و پدرم را كارد بر گردن نهادند تا بكشند كه خدا او را فديه داد. و اما، من . فرزندى داشتم كه گرامى ترين فرزندم بود. و برادرانش او را با خويش به صحرا بردند و پيراهن آغشته به خونى را برايم آوردند و گفتند كه او را گرگ خورده است . كه از گريستن ، بينايى از چشمم رفت . و فرزند ديگرى داشتم ، كه برادر مادرى آن پسر بود. كه بدو آرامش داشتم . برادرانش او را نيز بردند و باز گشتند و گفتند كه دزدى كرده است و تو او را بدان سبب به زندان كرده اى . من ، فرزند دودمانى هستم كه دزدى نمى كنيم و دزد و دزد به دنيا نمى آييم . اگر او را باز دهى ، باز داده اى ، و گرنه ترا نفرينى كنم كه هفت پشتت را فرا گيرد. والسلام .
      در كشاف آمده است كه : چون يوسف نامه خواند، بى اختيار شد و گريست و در پاسخ نوشت : شكيبا باش ! چنان كه بودند، تا پيروز شوى ، چنان كه شدند.
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      از يكى از بزرگان :
      پروردگار، چيزى نيكوتر از خرد و ادب به مرد نبخشيده است . اين دو، جمال مردانه كه اگر آن ها را از دست بدهد، زيباترين چيز زندگى را از دست داده است .
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      اميرالمؤمنين (ع ) شنيد كه مردى در موردى سخن مى گويد كه به وى مربوط نيست . او را گفت : اى فلان ! (بدين سان ) به فرشتگان نامه عملت املا مى كنى ، تا به خدايت برسانند.
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      از سخنان افلاطون : اگر خواهى كه زندگيت به شادكامى گذرد، به اين خرسند باش ! كه مردم ، ترا ديوانه بخوانند، به جاى آن كه عاقل بنامند.
      شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
      ابوالفتح محمد شهرستانى صاحب كتاب ((ملل و نحل )) منسوب به ((شهرستان )) - به فتح شين - است . يافعى در تاريخ خويش گفته است ((شهرستان )) نام سه شهر است . يكى در خراسان - ميان نيشابور و خوارزم و دومى ، روستايى است در ناحيه نيشابور و سومى ، شهرى است به فاصله يك ميلى اسفهان . و ابوالفتح ، منسوب به ((شهرستان )) نخستين است .
      از آنها كه (شهرستانى ) در كتاب ملل و نحل خود، در ذكر اختلاف فرقه ها سروده است :
      در همه آثار گذشتگان سير كردم و چشم خويش در آن نشانه ها نگران داشتم . هر كه را ديدم دست حيرت بر چانه داشت يا دندان ندامت به هم مى فشرد.
      به روايت يافعى ، شهرستانى ، در سال 547 در گذشته است . شهرستانى ، پس از شمارش هفت تن از فيلسوفانى كه آن ها را ستون حكمت ناميده است و آخرينشان افلاطون است . گويد: حكيمى كه در روزگار آنان مى زيسته و با آنان تضاد انديشه داشته است ، ارسطوست .
      شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
      ارسطو: ارسطو، پيشواى مشهور و معلم اول و حكيم مطلق است كه در نخستين سال از پادشاهى اردشير متولد شد و چون به هفده سالگى رسيد، پدرش او را براى آموختن دانش ، به افلاطون سپرد. و او، بيست و چند سالى نزد استاد پاييد و او را از اين روى ((معلم اول )) گفته اند، كه واضع منطق است . و آن را از ((قوه )) به ((فعل )) آورد. و از اين حيث ، كار او، شبيه به كار واضعان ((نحو)) و ((عروض )) است . زيرا نسبت ((منطق )) با((معانى ))، همچون نسبت ((نحو)) است به ((سخن )) و ((عروض )) به ((شعر)). سپس گفت : كتاب هاى ارسطو در طبيعيات و الهيات و اخلاق معروف است و شرح هاى بسيارى بر آن ها نوشته اند. و ما، در توضيح شيوه او، ((شرح تامسطيوس )) را كه پيشرو متاخران است و رئيس آنان ((بو على سينا)) برگزيده است ، انتخاب كرده ايم . و آن چه را كه به نقل متاخران ، در مقالات وى ، از اين گونه مسائل آمده است و ايشان با آن مخالف بوده اند و در آن ها از روى تقليد كرده اند، حل كرده ايم . سپس ، با اجمال ، نظريات او را در مسائل طبيعى و الهى ، در بحث طولانى ذكر كرده است و در پايان ، گفته است كه : اين ها، نكته هاى بود كه از جاى جاى گفتار ارسطو، كه بيشترينه آن از ((شرح تامسطيوس )) است برگزيده ايم .
      شيخ بو على سينا نسبت به ارسطو تعصب مى ورزيده و مسلك او را تاءييد مى كرده است و از حكما، جز به وى اعتقاد نداشته .
      فرازهايى از كتب آسمانى
      در تفسير ((قاضى )) و ديگران آمده است كه نخستين كسى كه در هيات و نجوم و حساب ، سخن گفت ((ادريس )) بود كه - بر پيامبر ما او درود باد! - در ((ملل و نحل )) در ذكر صابئيان آمده است كه ((هرمس )) همان ((ادريس )) است . در اوايل ((شرح حكمت الاشراق )) تصريح كرده است كه ((هرمس )) ادريس است و ((ماتنه )) تصريح كرده است ، كه او از استادان ارسطو است .
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      حارث همدانى از اميرالمؤمنين (ع ) روايت كرد كه پيامبر(ص ) گفت : اى على ! هر بنده اى را ظاهرى و باطنى ست . آن كس كه باطن خويش نيك سازد، پروردگار، ظاهر او به صلاح آورد و آن كه باطن خويش به فساد كشد، خداوند، ظاهرش تباه كند. و نيز هركس را در آسمان ، آوازه ايست . كه اگر آن را نيك سازد، خداوند، آوازه او در زمين نيك سازد. و پرسيده شد كه : ((آوازه )) چيست ؟ فرمود: ذكر.
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      ابوبكر راشدى ، محمد توسى را به خواب ديد كه گفت : به ابوسعد صفار مؤ دب بگو: بر آن بوديم كه از عشق باز نگرديم . به جان دوستى سوگند! كه بازگشتيد و ما نگشتيم . گفت چون بيدار شدم ، به نزد ابوسعد رفتم و به او گفتم . گفت : هر جمعه به زيارتش مى رفتم و اين جمعه نرفتم .
      بسم الله الرحمن الرحيم
      فرازهايى از كتب آسمانى
      حديثى چند از ((صحيح بخارى )):
      مناقب فاطمه (ع ): ابوالوليد حكايت كرد از ابن عيينه و او از عمروبن دينار و او از ابن ابى مليكه و او از مسوربن مخرمه كه پيامبر (ص ) فرمود: فاطمه پاره تن من است و كسى كه او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است .
      معارف اسلامى
      فرض خمس : حكايت كرد عبدالعزيز بن عبدالله از ابراهيم بن سعد و او از صالح و او از ابن شهاب كه گفت : عروة بن زبير، مرا آگاهى داد كه ((عايشه )) - ام المومنين - گفت كه پس از وفات پيغمبر، فاطمه دختر او از ابوبكر خواست ، تا سهم ميراث او را از آنچه پيغمبر از ((فى )) باز نهاده است . بدهد. و ابوبكر به او گفت : پيامبر (ص ) فرموده است كه ما پيامبران ميراث به جاى نمى نهيم . و آن چه از ما بماند، صدقه است . پس ‍ فاطمه - دختر پيامبر (ص ) - خشمگين شد و از پيش ابوبكر رفت . و تا زمان وفات خويش دورى كرد. و پس از مرگ پيامبر، تنها شش ماه زيست . و فاطمه (ع ) از ابوبكر بهره خويش را از خيبر و فدك و صدقه مدينه كه پيامبر به جا نهاده بود، مى خواست . و ابوبكر از آن ، خوددارى مى كرد. و گفت من ، آن چه را كه پيامبر بدان عمل مى كرده است ، رها نمى كنم و از آن بيم دارم كه اگر چيزى از امر او را رها كنم ، از راه راست ميل كرده باشم اما صدقه او در مدينه را عمر به على و عباس پرداخت و اما عمر نيز از دادن خيبر و فدك خوددارى كرد و گفت : اين دو، صدقه رسول خداست و اختيار آن ، به عهده فرمانرواى وقت است .
      حكايات تاريخى ، پادشاهان
      در ((احياء)) آمده است كه حجّاج به هنگام مرگ گفت : پروردگار! مرا ببخشاى ! گر چه گويند كه مرا نخواهى بخشيد. عمر بن عبدالعزيز، از اين كه چنين گفته بود شگفتى كرده و در غبطه بود. و چون حكايت حجاج به حسن بصرى گفتند. گفت : چنين گفته است ؟ گفتند: آرى . گفت : كاش گفته باشد!
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      حكيمى گفته است : مرگ همچون تيرى است كه به سوى تو مى آيد و عمر تو به اندازه طول مسير آنست .
      عجائب و طرائف ، آداب و رسوم اقوام و ملل و...
      از ملل و نحل در ذكر حكيمان هند، انديشمندان و دانشمندان هياءت و نجوم .
      هنديان ، روشى دارند كه شيوه منجمان رومى و ايرانى متفاوت است و آن ، چنين است كه با توجه به ثوابت ، حكم مى كنند، نه سيارات . و احكام را به خصايص ستارگان مربوط مى دانند، نه طبايع آن ها. و ستاره زحل را به سبب ارتفاع و بزرگى جرمش ((سعد اكبر)) به شمار مى آورند. و به نظر آن ها، اين ستاره است كه نيكبختى هاى خالى از شومى عطا مى كند. و اما روميان و ايرانيان به حسب طبايع ستارگان حكم مى كنند و هنديان بر حسب خواص آن ها. طب هنديان نيز چنين است كه آن ها، خواص داروها را معتبر مى دانند، بى توجه به طبيعت آن ها.
      انديشمندان هندى نيز ((انديشه )) را مهم مى دانند و مى گويند كه آن ، ميان محسوس و معقول جاى دارد. و صور محسوسات به آن باز مى گردند و حقايق معقولات نيز. و از اين رو است كه مى كوشند، تا با تمرين هاى بدنى ، انديشه را از محسوسات باز دارند. تا به جايى كه تفكر، از اين جهان باز داشته شود و جهان ديگر بر وى متجلى گردد. در اين صورت ، چه بسا كه از پنهانى ها خبر دهد، يا به جلوگيرى از ريزش باران قادر شود، ياانديشه بر يك انسان گماشته شود و او را بكشد. هيچيك از اين ها دور از ذهن به نظر نمى رسد. چه ، ذهن ، اثر شگفت انگيزى در دگرگونى اجسام و تصرف در ارواح دارد. مثلا: خواب ديدن ، نوعى تصرف وهم در جسم نيست ؟ يا ((چشم زدن ))، تصرف وهم در شخص نيست ؟ آيا مردى كه بر ديوارى بلند راه مى رود و يكباره فرو مى افتد، فاصله گام هايش در بالاى ديوار به انداره فاصله گام هايش بر زمين نيست ؟
      نيروى پندار اگر مجرد شود، بى ترديد موجب كارهايى شگرف مى شود. و بدين سبب ، برخى از هنديان ، روزهايى چند چشم فرو مى بندند، تا انديشه و پندار خويش را از عالم محسوس باز دارند. حال ، اگر، پندار مجردى با پندار مجرد ديگرى برخورد كند، در عمل ، به كمك يكديگر مى آيند. بويژه آن كه متفق باشند. از اين رو است كه اگر مشكلى بر آنان روى نهد، چهل مرد هندوى پاك نيت و يك راى مى نشينند و اراده مى كنند تا مشكل آنان گشوده شود و بلاى سخت از آنان دفع گردد.
      از آنان ، گروهى هستند كه ايشان را ((بكريسته )) نامند. يعنى : كسانى كه آهن به خود بندند و رسم آنان ، اينست كه سر و ريش را مى تراشند و بدن را جز شرمگاه عريان مى گذارند و از كمر تا سينه شان را با آهن مى بندند تا شكم هاشان از فراوانى دانش و شدت توهم و غلبه تفكر ندرد. و چه بسا كه در آهن ، خاصيتى شناخته اند، كه با پندار مناسبت دارد. و گرنه ، چگونه از شكافتن شكم پيش گيرى كند؟ و وفور دانش چگونه موجب آن خواهد شد؟
      عارفان ، مشايخ صوفيه و پيران طريقت
      در تاريخ يافعى آمده است كه : علماى بغداد، بر قتل ((حسين منصور حلاج )) اتفاق كردند و فتوى نوشتند و او مى گفت : زنهار! از خون من بپرهيزيد! و در همه مدتى كه فتواها مى نوشتند، همين مى گفت . سرانجام ، او را به زندان بردند و خليفه ((المقتدر)) فرمان داد، تا او را به رئيس ‍ شهربانان سپردند، تا هزار تازيانه اش زنند و اگر نميرد، او را هزار تازيانه ديگر زنند.
      سپس گردنش بزنند. آنگاه ، وزير، او را به شهربانان سپرد و گفت : اگر نمرد، دست ها و پاها و سرش ببرند و پيكرش بسوزانند و گفت : از نيرنگش بپرهيز! آنگاه ، او را به دروازه ((باب طاق )) بردند، بند بر نهاده و مردم بسيار بر او گرد آمده بودند. هزار تازيانه اش بزدند و آهى نكرد.
      پس دست ها و پاها و سرش بريدند و پيكرش بسوختند و سرش به پل آويختند و آن ، به سال 309 بود.
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      در حديث آمده است كه : اگر دنيا به كسى رو كند، خوبى هاى ديگران را هم به او مى افزايد و اگر از او روى بگرداند، خوبى هاى خود او را هم از وى سلب مى كند.
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      حكيمى فرزند خويش را سفارش كرد كه : بگذار تا خرد تو پايين تر از دينت باشد و گفتارت كمتر از رفتارت و جامه ات كم ارزش تر از توانائيت .
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      دانش طلسمات : دانشى ست كه درباره چگونگى آميزش نيروهاى عالى فعال با نيروهاى پست منفعل بحث مى كند. تا از اين آميزش ، امر غريبى در عالم هستى به وجود آيد.
      در معنى طلسم اختلاف است . و سه مورد آن ، مشهور است :
      1 - ((طل )) به معنى ((اثر)) است . بنابراين ، ((طلسم )) يعنى : ((اثر اسم ))
      2 - ((طلسم )) كلمه اى يونانى است به معنى ((گرهى كه گشوده نمى شود))
      3 - كنايه از ((مقلوب )) است كه ((مسلط)) باشد. يعنى كسى كه از اين فن كاملا بر خوردار باشد، بر ديگران مسلط خواهد شد.
      عارفان ، مشايخ صوفيه و پيران طريقت
      روايت شده است كه : ((حلاج )) در بغداد فرياد مى كشيد و مى گفت : مرا از خدا به فرياد رسيد! مبادا مرا با نفسم رها كند! با بدان خو گيرم . يا مرا از نفسم باز ستاند كه طاقت نمى آرم . گويند: انگيزه قتل او، همين بود.
      از اشعار اوست :
      جان مرا عشق هاى پراكنده اى بود، و چون چشمم به جمال تو افتاد، همه را از ياد بردم . اين بود كه ديگران به من حسد ورزيد و چون تو مولاى من شدى ، من مولاى همگان شدم . دين و دنيا را به مردم واگذاشتم و به ياد تو پرداختم . اى دين و دنياى من .
      معارف اسلامى
      از كتاب ((محاسن )) چون در مداين آتش سوزى شد، سلمان شمشير و قرآنش بر گرفت و از خانه بيرون رفت و گفت : سبكباران بدين سان نجات يابند.
      شعر فارسى
      از امير خسرو:
      بر خاك من رسيد پس از مرگ ! و هر گياه
      كان را نه بوى او بود، از بيخ بركنيد!
      شعر فارسى
      از نشناس :
      ز وصل شاد نيم ، و زجفا ملال ندارم
      چنان ربوده عشقم كه هيچ حال ندارم
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      ابن عباس گفت : كسى كه خدا سه روز دنيا را بر او زندان كند و خشنود باشد، به بهشت رود.
      سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
      از مؤلف :
      گذشت عمر و تو فكر نحو و صرف و معانى
      بهائى ! از تو بدين نحو، صرف عمر، بديعست !
      حكايات پيامبران الهى
      منصور عباسى به امام صادق (ع ) نوشت : چرا چون ديگران نزد ما نيايى ؟. و امام (ع ) در پاسخش نوشت : از دنياوى چيزى نداريم كه از تو بر آن بيمناك باشيم . و تو نيز بهره اى از آخرت ندارى كه بدان اميد داريم . تو را سعادتى نيست ، تا بدان تهنيت گوئيم و مصيبتى نيست كه تعزيت گوييم . منصور به او نوشت : با ما بنشين ! تا پند گويى . و امام (ع ) نوشت : آن كه دنيا خواهد، تو را پند نگويد و آن كه آخرت خواهد، با تو ننشيند.
      سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
      از مؤلف ، كه در جواب صدارت پناه گفته است :
      روى تو، گل تازه و خط، سبزه نو خيز
      نشكفته گلى همچون تو درگلشن تبريز
      شد هوش دلم ، غارت آن غمزه خونريز
      اين بود مرا فايده از ديدن تبريز
      اى دل ! تو درين ورطه مزن لاف صبورى
      وى عقل ! تو هم بر سر اين واقهه بگريز!
      فرخنده شبى بود، كه آن خسرو خوبان
      افسوس كنان ، لب به تبسم شكرآميز
      از راه وفا بر سر بالين من آمد
      وز روى كرم گفت كه : اى دل شده برخيز!
      از ديده خونبار، نثار قدم او
      كردم گهر اشك ، من مفلس بى چيز
      چون رفت ، دل گمشده ام ، گفت : بهائى !
      خوش باش ! كه من رفتم و جان گفت كه : من نيز
      دگر از درد تنهايى ، به جانم يار مى بايد
      دگر تلخست كامم ، شربت ديدار مى بايد
      زجام عشق او مستم ، دگر پندم مده ناصح !
      نصيحت گوش كردن را دل هشيار مى بايد
      مرا اميد بهبودى نمانده ، اى خوش آن روزى !
      كه مى گفتم علاج اين دل بيمار مى بايد
      بهائى بارها ورزيد عشق ، اما جنونش را
      نمى بايست زنجيرى ، ولى اين بار مى بايد
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      اديبى ، از وزيرى شترى خواست . و او برايش فرستاد. اما، شترى ضعيف و نحيف . و اديب به او نوشت : شتر را ديدم كه در روزگاران دور به دنيا آمده است ، و گويا از پرورش يافتگان قوم عاد است . روزگاران را پشت سر گذارده است و به گمانم ، از آن جفت هايى است كه در كشتى نوح گذاشته شد تا به وسيله آن ، نسل شتر باقى بماند.
      شتريست زار و زبون و خشك و لاغر كه خردمند، از طول عمر او به شگفتى مى ماند و حركت از وى شرمنده است . زيرا، استخوانى چند است كه در ميان پوست و پشمى در آمده است كه اگر آن را پيش درنده اى اندازند، از خوردنش خوددارى كند و اگر نزد گرگ اندازند، از دريدنش ‍ اكراه دارد.
      روزگاريست كه از علف خوردن افتاده است و از چراگاه روى برتافته . علف را به خواب مى بيند و جو را در عالم خيال مى شناسد.
      اينك ! به حيرتم كه آيا آن را نگاهش دارم ؟ كه رنج روزگار كشد، يا بكشمش كه كمك خرجم باشد. باز، مايلم كه بماند، زيرا، علاقه بسيارى به ثمر و ذخيره آينده دارم . اما، نه سببى براى كشتنش دارم و نه فايده اى در نگه داشتنش . زيرا، ماده نيست ، تا بزايد و جوان هم نيست كه توليد مثل كند. و نه سالم است كه چرا كند و باقى بماند.
      باز، منصرف شده ، گفتم : آن را بكشم و براى زن و فرزندم خوراك تهيه كنم . قورمه كنم . اما همين كه آتش افروختم و كارد تيز شد و قصاب آستين بالا زد، شتر گفت : اگر مرا پر گوشت پنداشته اى ، دوباره خوب نگاه كن !
      و گفت : در كشتن من چه فايده ؟ جز نفسى ضعيف از من باقى نمانده است . و جز چشمانى كه مردمكش به يك جا ثابت است . من گوشتى ندارم كه در خور خوردن باشد. چون ، روزگار گوشتم را خورده است و پوستى ندارم كه شايسته دباغى باشد. زيرا، گذشت روزگاران ، پوستم را دريده است و پشمى در خور رشتن ندارم . زيرا حوادث ، كركم را كنده است . اگر مرا براى سوختن بخواهى ، جز كف پشكلى باقى نمى ماند و حرارت آتشم به پخته كردن گوشتم وفا نمى كند. ديدم ، راست مى گويد و در مشورت ، هيچ نكته اى را فرونگذاشته است و ندانستم كه كدام يك از كارهايش بيشتر مورد شگفتى منست ؟ رفتارى كه روزگار با او كرده ، يا صبر او بر بلا و سختى ؟ يا قدرتى كه تو در نگهدارى او به خرج داده اى و او را بدين حال باقى گذاشته اى و يا ارزشى كه براى دوستت قائل شده و به او چنين هديه بى ارزشى داده اى . بويژه كه گويى آن شتر، سر از گور برداشته و يا شترى است كه به هنگام نفخ صور، دوباره زنده شده است .
      دفتر دوم
      نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
      گفته مى شود، كه جمع قرآن را نبايد ((تصنيف )) خواند. زيرا، تصنيف : آنست كه مصنف ، آن را فرا آورده باشد. پاسخ اينست كه : اگر جمع قرآن ((تصنيف )) نيست جمع حديث نيز ((تصنيف )) نيست . در حالى كه كاربرد كلمه ((تصنيف )) در مورد جمع حديث رواج دارد.
      معارف اسلامى
      از خطبه روز غدير: و بدانيد! كه اين روز، روزى ست كه پروردگار آن را گرامى داشته و پايگاه آن را بزرگ دانسته . و آن را در ((كتاب عزيزى )) بيان كرده است . كه فرمود: ((در اين روز، دين شما را كمال بخشيدم و نعمت خويش را بر شما تمام كردم ، و دين اسلام برايتان پسنديدم )) امروز، روز كامل كردن دين است . روز تمام كردن نعمت بر جهانيان است . روز آشكار شدن حق و يقين است . روزخوار ساختن دشمنان و دورويان است . امروز، روز غدير است . روز اظهار حقيقت در دل نهفته است . روز بالا رفتن پردهاست . روز آشكار شدن رازهاست . روز ارشاد بندگان است . روز اقرار حسودان است . روز سرور اوصياست . روز فرشتگان آسمانست . روز خبر بزرگ است . روز راه راست است . روز كشف و بيان است . روز دليل و برهانست . روز ((كلام روشن معتبر)) است . روزيست كه دشمنان گويند: آفرين بر تو يا على ! امروز، (روز اين كلام است كه ): ((آنكه من مولايش بودم ، اينك ! على مولاى اوست .)) امروز (روز اين سخن است كه ): ((پروردگارا دوستدار او را دوست بدار و با دشمنش ‍ دشمنى كن !)) امروز، روز روشنگرى است . امروز، روز زبان آورى ست . روز پيمان هاست . روز گواه شدنست . روز شناخت است . امروز، روز يقين كردنست . امروز، روز راهنمايى به راه راست است . امروز، روز وصيت است . روز حكم به حق است . امروز، روز پيمانست . امروز، روز ((تنصيص )) و ((تخصيص )) است . امروز، روز ((شيعه ))ى اميرمؤمنانست . امروز روز حجت بر همه خلايق است .







      پاسخ به نقل قول  


    4. کاربر مقابل از Hamed.Hamishe Abi بخاطر پست مفیدش تشکر کرده است

      Mahdi 1387 (10-16-2008)




    5. مدیریت کل سایت
      آواتار Hamed.Hamishe Abi

      تاريخ عضويت
      Oct 2007
      محل سكونت
      irantrack.com
      اسم واقعی
      حامد
      سن
      26
      پست ها
      32,206
      تشکرها (از دیگران) : 24,804
      تشکر شده 39,368 بار در 14,514 پست
      چوق: 1,720,725 ( ثروتمند شماره 11)

      پاداش داده شده 136 مرتبه
      تاکنون 419 مرتبه با چوق تشکر کرده
      تشکر شده با چوق 555 مرتبه
      آلبومهای من دوستان من گروههای من درباره من تقویم علایق من
      ویترین جوایـز

      پيش فرض

      شعر فارسى
      از محمود غزنوى :
      زنخت گر گرفتم اندر دست
      خون من ريختى و عذرم هست
      زان كه هنگام رگ زدن ، شرطست
      گوى سيمين گرفتن اندر دست
      سخن عارفان و پارسايان
      جنيد گفت : عشق ، الفتى ست الهى و الهامى ست اشتياق آميز، كه پروردگار، آن را بر هر موجودى زنده اى واجب داشته است ، تا لذتهاى بزرگى را درك كند، كه جز به وسيله آن ، الفت دست نمى دهد. و آن ، فطرى ست . و ارباب معرفت از وجود آن آگاهند. پس ، هر كسى به قدر استعدادش عاشق است .
      از اين رو، بالاترين مرتبه دنيوى ، از آن پارسايانست كه از دنيا روى بر تافته اند، با آن كه ظواهر دنيا را با چشم مى بينند و به آخرت روى آورده اند، با آن كه تنها، خبرى از آن شنيده اند.
      شمار حروف و كلماتى كه در قرآن آمده است :
      كلمات 766440 ص 1284
      حروف 722332 ض 1200
      الف 40792 ط 840
      ب 1140 ظ 9320
      ت 1299 ع 1020
      ث 1291 غ 7499
      ج 3293 ف 2500
      ح 1179 ق 5240
      خ 2419 ك 22000
      د 4398 ل 26591
      ذ 4840 م 20560
      ر 10903 ن 2036
      ز 9583 و 13700
      س 4591 ه‍ 700
      ش 25133 ى 502
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      حكايت كرده اند كه : پزشكى ، در خدمت پادشاهى بود. و به هنگام پيروزى ، نويسنده اى حضور نداشت ، تا فتحنامه نويسد. از اين رو، از پزشك خواستند تا به وزير نامه بنويسد و خبر پيروزى برساند. و پزشك نوشت : اما بعد، ما با دشمن ، در حقله اى چون دايره بيمارستان روياروى بوديم . چنان كه اگر آب دهان پرت مى كردى ، به بالا نمى افتاد.
      و گفته مى شود: كه به فرصت يكى دو جنبش نبض ، دشمن به بحرانى سخت دچار آمد و اى معتدل مزاج ! همه شان به نيكبختى تو، هلاك شدند.
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      و شبيه به اين مضمون ، گفته رياضى دانى ست كه به هنگام مرگ گفت : پروردگار! اى آن كه قطره دايره و پايان اعداد و جذر اصم را مى دانى ، مرا به زوايه قائمه به پيشگاه خود بر! و به خط مستقيم ، محشور بدار.
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      دنيا را از جهت تعلق به خودش و از حيث تعلق آن ، به ديگرى ، ((دخترك )) و ((پيرزن )) گفته اند و حقيقت آن اين است كه از آغاز زندگى آدمى ، تا روزگار ابراهيم (ع ) دنيا را ((دخترك )) ناميده اند و از آن به بعد، تا روزگار پيامبر(ص ) آن را ميانسال گفته اند و از آن وقت تا پايان كار جهان ، دنيا را پيرزن خوانده اند.
      اما، از جهت ديگر، كه مفهوم آن ، مجازيست ، به نسبت آغاز كار هر ملتى دخترك است و به نسبت پايان آن ، پيرزن . و به مناسبت آغاز زندگى هر كس ، مى توان آن را دخترك ناميد و به نسبت پايان آن ، پيرزن .
      نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
      گمان مردم بر اينست كه ((صولى )) واضع شطرنج بوده است - و او، ابوبكر محمدبن يحيى بن صول نگين كاتب است - زيرا در مهارت در شطرنج به او مثل زده اند و حقيقت آنست كه واضع شطرنج ((صصه بن داهر)) هندى ست .
      ترجمه اشعار عربى
      از جميل :
      خواهم كه او را از ياد برم . اما گويى ليلى در هر گذر بر من پديدارست .
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      گفته اند روزى ((كثير)) - شاعر به نزد ((فرزدق )) آمد و فرزدق او را گفت : ابوصخر! تو، قوى ترين شاعر عرب هستى ، آنجا كه گفته اى : خواهم كه او را از ياد برم . اما گويى ليلى در هرگذر بر من پديدارست . و كثير گفت تو سزاوارترين شاعر عرب به نازشى . كه گفته اى : چون به راه افتيم ، بينى كه مردمان نيز به دنبال ما به راه افتند و چون اشارت كنيم ، بازايستند. و اين هر دو بيت از ((جميل )) است كه يكى را كثير دزديده است و ديگرى را فرزدق
      عاشقى را پرسيدند: چه آرزودارى ؟ گفت : چشم رقيبان و دندان سخن چينان و جگر حسودان
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      عاشقى را پرسيدند: لذات دنيا در چيست ؟ گفت : شوخى با معشوق و زشت ياد رقيب
      فرازهايى از كتب آسمانى
      پژوهنده اى گفته است : روح ، گوهرى روحانى ست كه جسمانى نيست و درون بدن و بيرون آن نيز نيست . اما رابطه آن با جسم ، همچون رابطه عاشق و معشوقست . و اين نظر را غزالى نيز در يكى از كتابهايش آورده است .
      امام على (ع ) فرمود: روح در جسم همچون معنى در لفظ است . و صفدى گفته است : مثالى از اين زيباتر نديده ام .
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      متكلمى را از ((روح )) و ((نفس )) پرسيدند. گفت : روح ، همان ((ريح )) است و ((نفس ))، همان ((نفس )). پرسنده گفت : بنابراين ، انسان چون نفس كشد، نفسش بيرون آيد و چون ضرطه زند، روحش . و حاضران خنديدند.
      عجائب و طرائف ، آداب و رسوم اقوام و ملل و...
      گفته اند: فضايل هنديان سه است : كليله و دمنه و بازى شطرنج و اعداد نه گانه حساب .
      ابوالفرج معافى در كتاب ((جليس و انيس )) آورده است كه چهارشنبه اى ، ابواسحاق مزيد به خانه نشسته بود كه ياران به ديدنش ‍ آمدند و به او گفتند: خواهى كه تا به ((عقيق )) و ((قبا)) و ناحيه اى از گورهاى شهيدان رويم . كه چنان كه مى بينى ، روزى خوش است .
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      ابواسحاق گفت : امروز چهارشنبه است و من ، از خانه بيرون نيايم . گفتند: از روز چهارشنبه چه ناخوش داشته اى ؟ چه ، امروز، روزى است كه يونس ‍ بن متى ، در آن ، به دنيا آمد. گفت : پدر و مادرم فدايش ! و درود خدا بر او! و به همين سبب بود، كه نهنگ او را بلعيد. گفتند: روزى ست كه پيامبر (ص ) در جنگ احزاب پيروز شد. گفت : آرى ! اما، با چشم هاى از حدقه بيرون جسته و جان هاى به گلو رسيده .
      نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
      عربى دانان بين ((رؤ يا)) و ((رؤ يت )) فرق نهاده اند. چه ((رؤ يا))، مصدر ((به خواب ديدن )) است و ((رؤ يت )) مصدر ((به چشم ديدن )). و ابوطيب اشتباه كرده است كه گفته است : ((رؤ ياى تو در چشم ، شيرين تر از چشم بستن است )).
      ترجمه اشعار عربى
      از ابن معتز:
      مگر نمى بينى كه ستاره طلوع كرده ، به حال عاشقان سودمنداست ؟ شايد ما را كه وسيله اى براى گردهم آمدن نيست در ديدن آن ستاره ، نگاهمان به هم افتد.
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      گفته اند: مطربى در نزد يكى از اميران غير عرب خواند، و امير را خوش ‍ آمد و غلام خويش را گفت : او را جامه اى بياور! و مطرب ندانست كه امير، چه مى گويد، بر خاست و به آبشتنگاه رفت . در غيبت او، غلام جامه آورد، اما، خنياگر را نيافت . در اين ميان ، در مجلس ، هياهو شد و امير فرمان داد، تا همه را از آنجا برانند. در بين راه ، حاضران به خنياگر گفتند: برايت جامه آوردند و ترا نيافتند. روزى چند گذشت و امير بار ديگر آواز خوان را خواست و او ضمن آواز خويش اين مضمون خواند كه : ((چون نيكبختى به تو روى آورد، ادرار مكن !)). حاضران ناخوش داشتند و آوازخوان گفت : در آن روز كه بخت به من روى آورد، ادرار كردم و از دست رفت . ديگران به امير گفتند و او را خوش آمد و دستور داد، تا خلعتش دهند.
      شعر فارسى
      از سنايى :
      ديد وقتى يكى پراكنده
      زنده اى زير جامه ژنده .
      گفتش : اين جامه ، سخت خلقانست
      گفت : هست آن من چنين زانست
      هست پاك و حلال و ننگين روى
      نه حرام و پليد و رنگين روى
      چون نجويم حرام و ندهم دين
      جامه لابد نباشدم به ازين
      فرازهايى از كتب آسمانى
      كلينى در حديثى طويل از ابو جعفر (ع ) روايت كرده است كه كسى پرسيد: اى پسر رسول خدا چگونه دانند كه شب قدرى در هر سال هست ؟ فرمود: چون ماه رمضان فرا رسد، در هر شب ، صدبار سوره دخان بر خوان ! چون شب بيست و سوم فرا رسد، آن چه پرسيدى ، خواهى ديد.
      ترجمه اشعار عربى
      از مؤ يدالدين طغرايى :
      چرا در زوراء اقامت كنم ؟ كه در آنجا مسكنى ندارم و شتر نر و ماده اى از من آنجا نيست .
      دفتر سوم
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      سرور آدميان ، و شفيع روز رستاخيز، كه - درود بر او و خاندانش باد! - گفت : دنيا، خانه بلا و منزلگاه روزى اندك و درد و رنج است . كه دلهاى نيكبختان ، از آن گسسته باد! و از دست بدبختان بركنده . نيكبخت ترين مردم ، آنست كه از دنيا دورى كند و آن كه بدان دل بندد، هلاك شود. خوشا به حال آن ! كه از آن بپرهيزد و به توبه روى آورد. و بر شهوت چيره آيد. پيش از آن كه دنيا او را به آخرت اندازد. و در درون تاريك زمين جاى گيرد. و نتواند به خوبى هايش بيفزايد و از بدى هايش بكاهد. سپس به حشر آيد، و از آنجا يا به بهشت رود، كه نعمت آن جاودانه است يا به دوزخ ، كه عذابى پايان ناپذير دارد.
      در حديث از پيامبر(ص ) آمده است كه خدا گفت : چون بنده خداشناسى سركشى كند، خدا ناشناسى را بر او چيره گردانم .
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      ابوحمزه ثمالى گفت : امام على بن الحسين (ع ) را در حال نماز ديدم كه ردا از دوشش افتاد. اما، بدان توجه نكرد و نماز به پايان برد. در آن باره به ايشان گفتم . فرمود: واى بر تو! آيا مى دانى كه در حضور چه كسى هستى ؟! نماز بنده اى پذيرفته نخواهد شد، مگر آن كه بدان توجه تمام داشته باشد. گفتم : فدايت شوم ! چنين كه گويى ، ما هلاك خواهيم شد. گفت : چنين نيست . كه پروردگار، نماز شما را با نوافل به كمال رساند.
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      به خط...از ((عنوان بصرى )) كه پير نودو چهار ساله اى بود- گفته شده است كه : من ، سالها با مالك بن انس ، رفت و آمد داشتم . و چون جعفربن محمد الصادق (ع ) آمد، به نزد او رفت و آمد مى كردم و دوست داشتم تا از او بياموزم ، چنان كه از مالك مى آموختم . تا روزى گفت : من مردى هستم كه مرا زير نظر دارند. و در لحظات شب و روز، ذكرهايى دارم . مرا از ذكر خويش باز مدار! از مالك بياموز! و به نزد او برو! چنان كه پيش از اين مى رفتى . من از اين رويداد، اندوهگين شدم و از نزد او بيرون آمدم و به خويش گفتم : اگر به فراست ، خيرى در من احساس مى كرد، مرااز درك حضور خويش باز نمى داشت . پس ، به مسجد پيامبر (ص ) رفتم و بر او درود گفتم و فرداى آن روز به مسجد بازگشتم و دو ركعت نماز گزاردم و گفتم : خدايا! خدايا! از تو مى خواهم كه دل ابوجعفر را به من مايل كنى و از علم او روزى من سازى ، تا به راه راست تو هدايت شوم . و از آنجا به خانه ام بازگشتم . و به نزد مالك نرفتم ، زيرا، دلم از مهر ابوجعفر سرشار بود و از خانه بيرون نيامدم مگر براى نمازهاى مقرر، تا بى تابى بر من چيره شد.
      چون سينه ام تنگى گرفت . ردا و نعلين پوشيدم و پس از نماز عصر، عازم خانه ابوجعفر شدم . چون به در خانه اش رسيدم و اجازه ورود خواستم ، خادمش بيرون آمد و گفت : چه مى خواهى ؟ گفتم : سلام مرا به آن بزرگوار برسان ! گفت : به نماز ايستاده است . بر در خانه اش نشستم . زمانى نگذشت كه خادم بيرون آمد و گفت : خدا تو را بركت دهاد! درون آى ! داخل شدم و بر او سلام كردم و پاسخ سلام من باز داد. و گفت : خداى بر تو ببخشايد! بنشين ! زمانى سر به زير انداخته بود. سپس سر برداشت و گفت : كنيه ات چيست ؟ گفتم : ابوعبدالله . گفت : خدا كنيه ات را برايت نگه دارد! و به تو توفيق دهد! اى ابوعبدالله : چه مى خواهى ؟ با خود گفتم : اگر در زيارت كردن و سلام بر او و اين دعا كه در حق من كرد، بهره ديگر نبرده بودم ، همين نيز در كمال زيادى بود. سپس ، سر برداشت و گفت : خواست تو چيست ؟ گفتم : از خدا خواسته ام تا بر دل تو اندازد، كه مرا از علم خويش بهره اى برسانى و اميد دارم كه خواهش مرا درباره عنايت تو پذيرفته باشد.
      پس گفت : ابوعبدالله ! دانش ، به آموختن نيست . و همانا كه آن ، نوريست كه از اراده خدا بر دل مى تابد و او را هدايت مى كند. اگر خواهى كه دانش ‍ بياموزى ، نخست ، در خاطر خويش حقيقت بندگى را طلب كن ! و آموخته خويش را به كار دار! و از خدا بخواه ، تا فراستى در تو ايجاد كند.
      گفتم : بزرگوارا! گفت : ابوعبدالله ! بگو! گفتم : حقيقت بندگى چيست ؟ گفت : سه چيزست . (يكى اين كه ): آن چه خداوند به بنده داده است ، از آن خود نداند. چه ، بنده ، مالك چيزى نيست . بندگان ، اموال را از آن خدا مى دانند و به فرمان خدا به كار مى برند. (ديگر اين كه ): بنده ، تدبير كار خويش نسازد، و نيز اين كه بدانچه خدا امر فرموده است بپردازد. و از آن چه نهى كرده است . باز ايستد.
      حال ، اگر بنده ، بخشيده خدا را از آن خود نداند، بخشش او در راه هايى كه خدا امر فرموده است ، بر وى آسان مى شود. و چون بنده ، كار خويش به خداى خود باز گذارد، مصيبت هاى دنيا بر وى آسان شود. و چون بنده به آن چه خدا امر فرموده است ، بپردازد، و از نهى شده هاى او باز ايستد، در اين صورت ، در دنيا، خودنمايى و فخر نمى كند. و چون خداوند، بنده اى را به اين سه گرامى دارد، دنيا و شيطان و مردم ، بر او خوار مى آيند. و دنيا را، به فزونى و افتخار نمى خواهد و عزت و شرفى را كه نزد مردم است ، طلب نمى دارد. و روزگار خويش را تباه نمى كند. و اين ، نخستين درجه پرهيزگارى ست . كه خداوند فرموده است : ((تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقين )).
      گفتم : اى ابوعبدالله ! مرا سفارش فرماى ! و او گفت : ترا به نه چيز سفارش ‍ مى كنم . و همانا اينست سفارش من ، به مريدان راه خدا. و از خدا مى خواهم كه ترا در به كار بستن آن ، موفق بدارد. (ازين نه گانه ) سه سفارش ، در پرورش نفس است و سه ، در بردبارى و سه ، در علم . آنها را ياد بگير! و از سستى در كار آنها بپرهيز.
      گفت : اى ((عنوان ))! و من به سخن او دل سپردم . اما، آنها كه در رياضت است . زنهار! از خوردن شبهه ناك بپرهيز! كه نادانى و ابلهى بار آورد و جز به هنگام گرسنگى ، مخور! و چون خورى ، از حلال خور! و نام خدا بگوى ! و حديث پيامبر (ص ) كن ! آدمى ، هيچ ظرفى را بدتر از شكم پر نمى كند و چون به خوردن ناگزير شوى ، ثلثى را به خوردن اختصاص ده ! و ثلثى را به نوشيدن و ثلث ديگر را به نفس كشيدن .
      اما، آن سه كه در بردبارى اند. اگر كسى ترا گويد: اگر يكى گويى ، ده بشنوى ، او را بگوى : اگر ده گويى ، يكى نشنوى . و آن كه ترا دشنام گويد، او را بگوى : اگر آن چه گويى ، راست گويى ، از خدا بخواه ! تا مرا ببخشايد. و اگر در آن چه گويى ، صادق نيستى ، از خدا بخواه ! تا بر تو ببخشايد. و چون كسى ترا سخن بد گويد، به دعا پاسخش گوى ! و اما آن سه ، كه در علم اند: آن چه ندانى ، از دانشمندان پرس . و از اين كه به قصد آزمون از آنان چيزى بپرسى ، بپرهيز! و از اين كه به راى خود كار كنى ، بپرهيز! و در هر آن چه بر تو پيش آيد، راه احتياط برگزين ! از حكم كردن بين مردم بپرهيز! آن چنان كه از شير گريزى . و گردن خويش را پل مردمان مساز! اى ابوعبدالله ! برخيز! ترا پند دادم و ورد من تباه مساز! كه من مردى هستم بر نفس خويش بخيل و سلام بر آن كس كه راه راست را پيروى كند. همه اين ، از خط ((س )) نقل شد.
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      آنان كه زيج روحانى را در اختيار دارند، از زيج نشينان جسمانى ، قدرشان والاتر است . آنان را تصديق كن ! و به آن چه كه اجتهادشان به آن مى رسد، دلبسته باش ! تا، از فوايد روحانى آن برخوردار شوى .
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      از كميل بن زياد نقل شده است كه از سرورمان - اميرالمؤمنين - پرسيدم كه اى اميرمؤمنان ! خواهم ، تا نفس را به من بشناسانى ! و او گفت : اى كميل ! خواهى كدام نفس ، ترا بشناسانم ؟ گفتم : اى سرور! مگر جز نفس ‍ يگانه ، نفس ديگرى هست ؟ گفت : اى كميل ! نفس ، چهار گونه است : گياهى رشد كننده ، حيوانى حسى ، گوياى قدسى ، كلى الهى . و هر يك از اين ها، پنج نيرو و دو خاصيت دارند.
      و اما گياهى رشد كننده (ناميه نباتى ): پنج نيرو دارد: ماسكه (خوددارى كننده )، جاذبه (كشنده )، هاضمه (هضم كننده )، دافعه (دور كننده )، مربيه (پرونده ) و دو خاصيت : فزونى و كمى . و انگيزش آن ها از كبد است .
      و حسى حيوانى (حسيه حيوانيه ) و آن ، پنج نيرو دارد: شنوايى ، بينايى ، بويايى ، چشايى و بساوايى و دو خاصيت : خرسندى و خشم . و انگيزش ‍ آن ها از دل است .
      و گوياى قدسى (ناطقه قدسيه ) كه پنج نيرو دارد: انديشه و ياد و دانش و بردبارى و زيركى (نباهة ) و دو خاصيت آن : پاكدامنى و حكمت است . مركز فعاليتى ندارد، و اين نفس ، شبيه ترين اشياء، به ((نفوس ملكيه )) است .
      كلى الهى (كليه الهيه ) و آن ، پنج نيرو دارد: بقا، فنا، خوشى در شفا، عزت در لذت و فقر در بى نيازى و صبر در گرفتارى و دو خاصيت آن ، خرسندى و تسليم است . و اين ، مرتبه ايست كه از خدا آغاز مى شود و پايان آن نيز به خدا مى رسد. و پروردگار گفته است : ((نفخت فيه من روحى )) و فرموده است : ((يا ايها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية )) و عقل ، حد وسط نيروهاى مزبور است .
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      در نهج البلاغه آمده است كه از اميرالمومنين (ع ) از ((قدر)) پرسيدند، گفت : راهى تاريكست ، آن را مسپاريد! بار ديگر پرسيدند. گفت دريايى بزرگست . خويش را به كامش ميفكنيد! سپس پرسيدند. گفت : رازيست خدايى . خود را به رنج گشودنش ميندازيد.
      شعر فارسى
      حكايت
      آن عرابى به شتر قانع و شير
      در يكى باديه بد مرحله گير
      ناگهان ، جمعى از ارباب قبول
      شب در آن مرحله كردند نزول
      خاست مردانه به مهمانيشان
      شترى برد به قربانيشان
      روز ديگر، ره پيشينه سپرد
      بهر ايشان شتر ديگر برد
      عذر گفتند كه : باقى ست هنوز
      چيزى از داده دوشين ، امروز
      گفت : حاشا! كه زپس مانده دوش
      ديگ جود آورم امروز به جوش !
      روز ديگر، به كرم دارى پشت
      كرد محكم ، شترى ديگر كشت
      بعد از آن ، بر شترى راكب شد
      بهر كارى زميان غايب شد
      قوم چون خوان نوالش خوردند
      عزم رحلت ز ديارش كردند
      دست احسان و كرم بگشادند
      بدره زر به عيالش دادند
      دور ناگشته هنوز از ديده
      ميهمانان كرم ورزيده
      آمد آن طرقه عرابى از راه
      ديد آن بدره در آن منزلگاه
      گفت : اين چيست ؟ زبان بگشودند
      صورت حال بر او بنمودند
      خاست نيزه به كف و بدره به دوش
      از پى قوم ، برآورد خروش
      كاى سفيهان خطا انديشه !
      وى لئيمان خساست پيشه !
      بود مهمانيم از محض كرم
      نه چو بيع از پى دينار و درم
      داده خويش زمن بستانيد!
      پس ، رواحل به ره خود رانيد
      و رنه ، تا جان بود اندر تنتان
      در تن از نيزه كنم روزنتان
      داده خويش گرفتند و گذشت
      وان عربى ز قفاشان برگشت
      شعر فارسى
      از مثنوى :
      تو، چه دانى قدر آب ديدگان ؟
      عاشق نانى تو، چون ناديدگان
      گر تو اين انبان زنان خالى كنى
      پر زگوهرهاى اجلالى كنى
      طفل جان ، از شير شيطان باز كن !
      بعد از آنش با ملك همراز كن !
      تا تو تاريك و ملول و تيره اى
      دان ! كه با تو لعين ، همشيره اى
      نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
      دو مرد شنيدند كه كالايى را جار مى زنند. يكى از آن دو، به ديگرى گفت : اگر از آن چه با خود دارى يك سوم به من دهى و به پولى كه دارم بيفزايم ، آن را مى خرم . و ديگرى گفت : اگر يك چهارم آنچه با تست ، به پولى كه من دارم ، بيفزايم ، پول كالا را دارم .
      راه حل اين مساءله و نظاير اين ، آنست كه مخرج يك سوم را در مخرج يك چهارم ، ضرب كنند و از حاصل آن ها، يك كم كنند و مانده ، بهاى كالاست .
      هرگاه ، ربع را از حاصل ضرب كم كنيم ، مانده كه 8 است ، پول يكى از آن هاست و اگر از حاصل ضرب ، ثلث را كمك كنيم ، بقيه كه 9 است ، پول آن ديگريست .
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      امام على (ع ) به مردى كه از او خواهش پند دادن داشت ، فرمود: از آنان مباش ! كه بى آن كه نيكى كنند، اميد رستگارى آخرت دارند. و با طول آرزو اميد توبه دارند. در دنيا، همچون وارستگان سخن مى گويند و همچون دلبستگان عمل مى كنند. اگر بدانان بخشيده شود، سيرى ندارد و اگر از آنان باز داشته شود، خرسند نمى شود. نهى مى كنند و نهى نمى پذيرند و ديگران را فرمان مى دهند به آن چه كه خود، عمل نمى كنند. نيكوكاران را دوست دارند. اما همچون آنان عمل نمى كنند. گناهكاران را دشمن مى دارند و خود، يكى از آنانند. مرگ را به سبب بسيارى گناه ، ناخوش دارند. چون بيمار شوند، از كارهاى ناپسند خود، پشيمان مى شوند و چون سلامتى را بازيابند، به كار ناپسند مى پردازند
      اگر در آسايش باشند، خودپسند مى شوند. و چون مبتلا شوند، ماءيوس ‍ مى گردند. چون آنان را بلايى رسد، دست به دعا بردارند و چون آسايشى يابند، مغرورانه سرپيچى كنند. گمانشان بر آنان چيره است و آن چه يقين است ، بر آنان دسترسى ندارد. بر ديگرى به كوچكترين گناه ، ترسان شوند و خود، به بيش از آن چه كه او دست زده است ، دست يازند. چون بى نياز شوند، سرمستى و فتنه انگيزى كنند. و چون نيازمند شوند ماءيوس و خوار گردند. چون دست به كارى زنند، كوتاهى كنند و چون چيزى خواهند، زياده روى كنند. چون شهوت بدانان روى آورد، گناه را پيش اندازند و توبه را پس . چون درد و رنجى روى آور شود، از چارچوب دين فراتر روند. پند را به توصيف مى نشينند، و خود، پند نمى گيرند. در نصيحتگرى مبالغه مى كنند و خود موعظه نمى شوند. در گفتار، راهنمايند و در كردار، اندك ورزند. به ناپايدار همچشمى دارند و در پايدار، سهل انگارند. غنيمت را غرامت مى شمرند و غرامت را غنيمت مى دانند. بر مرگ ، ترسانند و به چاره اى دست نمى زنند. گناه كوچك ديگران را بزرگ شمرند و بزرگ تر از آن را كه خود ورزيده اند، كوچك . طاعت كوچكتر خويش را بزرگ شمارند و بزرگ تر از آن را كه ديگران داشته اند، كوچك . مردم را طعنه زنند و عيب خويش پوشند. به بيكارگى گذراندن با ثروتمندان را بهتر از همنشينى نيك با نيازمندان دانند. به سود خويش بر ديگران حكم كنند. و به سود ديگرى ، بر خود حكم نكنند. ديگران را راهنمايى كنند، و خود را گمراه . فرمانبرى شان مى كنند و سركش مى شوند. وفادارى مى خواهند. و وفا نمى كنند. بر مردم ، به چيزى جز خداى ترسانند و از خدا بر مردم نترسند. جامع ((نهج البلاغه )) گفت : اين سخن ، پندى گوارا و سخنى بليغ است كه بينندگان را بينايى مى دهد و نگرنده انديشمند را به عبرت وا مى دارد.
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      نيز امام على (ع ) فرمود: برادرت را به نيكى كردن بر وى سرزنش كن ! و بدى او را با بخشش ، به خودش بازگردان !
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      يوسف نحوى گفت : دست سه گونه است : دست سفيد، دست سبز و دست سياه . دست سفيد: آغاز در كار نيكست و دست سبز: پاداش به تكار نيكست و دست سياه : نيكى همراه با منت است .
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      ديگرى گفته است : (گاه ) دو نام متضاد به يك معنى ديده مى شود. مثل : فروتنى و بزرگوارى با پاداش دادن به نيكوكاران ، بدكاران را زجر ده !
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      و گفته اند: آن كه راز خويش بپوشاند، خوبى را در اختيار دارد. و نيز: مالى كه ترا پند دهد، از دست تو نرفته است .
      نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
      اگر مخرج كسرهايى را كه در آن ها حرف عين هست ، (مثل : ربع ، سبع ، تسع ، و عشر) در يكديگر ضرب كنى ، عدد حاصل ، مخرج مشترك كسرهاى نه گانه است . و آن ، 2520 است .
      نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
      گفته شده است كه مخرج كسرهاى نه گانه را از امام على (ع ) پرسيدند. گفت : شمار روزهاى سال را در شمار روزهاى هفته ضرب كنيد.
      نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
      حاصل ضرب هر عددى ، از حاصل ضرب دو عدد بالا و پايين آن در يكديگر، يك شماره بيشتر است .
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      از نهج البلاغه : خرد خويش را زنده كرد و نفس خويش را ميراند تا، زبريش نرم شد و در شتيش لطافت يافت . و درخششى عظيم در او به وجود آورد. و راه را بر او روشن ساخت و او را به سلوك در راه حق رهبرى كرد و درهاى بيچارگى را بر او بست . و پاهايش را استوارى داد و او را در ايمنى و آسودگى قرار داد و دلش را به خويش متوجه ساخت . و پرورگار خويش را خرسند گردانيد، به عذرى گرامى تر از صدق .
      دل ، گاه روى كند و گاه ، روى گرداند. چون روى آورد، او را به نوافل واداريد! و چون روى گراند، واجبات را كفايت كنيد! اگر پروردگار، معصيت را به عقوبت وعده نداده بود، بنده را واجب بود كه به شكرانه نعمت ، گناه نورزد.
      ترجمه اشعار عربى
      از بشار بن برد
      اگر دوست خويش را در هر كارى نكوهش كنى ، نكوهش نشده اى نماند. و اگر بارها آب پرخاشاك ننوشى ، تشنه خواهى ماند. و كدامين كس را چشمه گوارا هست ؟ يا تنها بزى ! يا به دوست خويش پيوند! زيرا دوست ، گاه ، خطا ورزد و گاه از خطا بپرهيزد.
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      مهلب را پرسيدند: دورانديشى چيست ؟ گفت : غصه ها را فرو بردن ، تا فرصت ها پديد آيند.
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      حكيمى گفت : بوزينه بد را نيز بهنگام برقص ! و اين كلام حكايت مشهورى دارد، كه آن را در ((توبره )) نيز آورده ام .
      شعر فارسى
      از نشناس
      بخت آنم كو؟ خواب آلوده برخيزى شبى
      ناله ام بشناسى و گوشى به فريادم كنى
      نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
      برهان تخليص : اين كمونه در ((شرح تلويحات )) آورده است كه : اگر دو خط نامتناهى و متقاطع ، چنان باشند كه يكى از مركز كره اى خارج شود و كره ، چنان حركت كند كه خط ماربر مركز كره در صفحه دو خط موازى خودش باقى بماند، بايد اين خط، از خط ديگر خلاص شود. يعنى : نقطه تقاطع ، بدان نقطه منتهى مى شود كه در بى نهايت است .
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      در ((عيون الاخبار)) آمده است كه امام رضا (ع )، اين ابيات را بر ماءمون خوانده است :
      اگر به نادانى كسى فروتر از خويش دچار آيم ، از رويارويى با نادانى او باز مى ايستم . و اگر به خرد در پايه خودم بود، بردبارى مى ورزم ، تا از او فراتر باشم . و اگر در خرد و فضل از من برتر باشد، حق تقدم و فضيلت او را بر خويش مى شناسم .
      فرازهايى از كتب آسمانى
      در كتاب ((ادب الكاتب )) آمده است كه : طرب ، آن سبكبالى ست كه از شدت سرور، يا شدت غم ، به انسان روى آورد و چنان كه عامه مى پندارند، تنها، به هنگام شادمانى روى نمى دهد.
      ترجمه اشعار عربى
      نابغه گفته است :
      در پى آنان مرا طربناك بيند. همچون واله يا ديوانه اى به طرب آمده .
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      صوفى يى را گفتند: خرقه ات نفروشى ؟ و او گفت : اگر صياد، دام خويش ‍ بفروشد، به كدام وسيله شكار كند؟
      حكايات تاريخى ، پادشاهان
      در كتاب ((مستظهرى )) آمده است كه : هارون الرشيد، شبى همراه با عباس قصد ديدار فضيل بن عياض كرد. و چون به در خانه وى رسيدند، شنيدند كه مى خواند: ((ام حسب الذين اجتر حوا السيئات ان نجعلهم كالذين امنوا و عملوا الصالحات سواء محياحم و مماتهم ساء ما يحكمون )) پس ، هارون الرشيد، عباس را گفت : اگر چيزى سودمندان افتد، همين بود. آنگاه ، عباس ، فضيل را گفت : اميرالمؤمنين را اجابت كن ! فضيل گفت : اميرالمؤمنين نزد من چه مى كند؟ سپس در را باز كرد و چراغ خاموش كرد و هارون گرد خانه مى گشت تا دست هارون بر او قرار گرفت . فضيل گفت : آه ! چه دست نرمى ست ! اگر از عذاب قيامت نجات يابد! سپس گفت : براى پاسخ روز قيامت حاضر باش ! چرا كه بايستى با هر مرد و زن مسلمانى به پيشگاه خداوند پيش بروى . گريه هارون شدت يافت و عباس گفت : اى فضيل ! خاموش باش ! كه اميرالمؤمنين را كشتى و فضيل گفت : اى هامان ! تو و يارانت او را كشتيد. و هارون گفت : تو را ((هامان )) نخواند، جز اين كه مرا نيز ((فرعون )) شمرد. آنگاه هارون او را گفت : اين هزار دينار كابين مادرم است و خواهم كه از من بپذيرى . گفت : نه ! اميد است كه پروردگار از جزايى كه به مادرت داد، ترا نيز دهد. آن را از هر كس كه گرفته اى ، وى را بازده ! و رشيد برخاست و بيرون رفت .
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      از سخنان امام على (ع ): چون شكم از مباح پر شود، چشم از شناخت صلاح كور شود. چون بلايى بر تو روى آرد، بر آن بنشين ! چه ، تلاش تو، بر آن مى افزايد. چون بينى كه پيوسته بلا بر تو فرود آيد، بدان ! كه خداوند ترا بيدار كرده است . اگر خواهى ترا فرمان برند، آن خواه ! كه بر آن توانا هستى . اگر آن چه خواهى نيست ، آن خواه ! كه هست . چون زاهدى از مردم بگريزد. او را طلب كن ! با دشمن خويش مشورت كن ! تا از راى او، اندازه دشمنى و نيتش را بدانى .
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      پادشاهى گفت : آن كه ما را سرورى داد، مالش بستانيم و آن كه با ما دشمنى ورزيد، سرش برگيريم درباره پادشاهان گفته اند: آنان گروهى اند، كه پاسخ سلام را در سخن ، بسيار مى شمرند و زدن گردن را مجازاتى كوچك مى دانند.
      سخن عارفان و پارسايان
      عارفى گفت : دين و حاكم و سپاه و مردم همچون خيمه و ستون خيمه و ميخ و طناب اند.
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      حكيمى فرزندش را گفت : اى پسركم ! دانش را از دهان مردان علم بگير! چون آنان ، بهترين شنيده هاى خود را مى نويسند و بهترين نوشته هاى خويش را به خاطر مى سپرند و بهترين محفوظات خود را بيان مى دارند.
      سخن عارفان و پارسايان
      ابوذر كه - خدا از او راضى باد!- گفت : روز تو، همانند شتر توست . هرگاه سر به سوى تو دراز كند، همه بدنش به سوى تو مى آيد. منظور اينست كه هرگاه در آغاز روز، كار نيكى انجام دهى ، تا به آخر، چنان خواهد بود.
      ترجمه اشعار عربى
      شاعرى گفته است :
      جوان را مى بينى كه برترى جوان ديگر را تا زنده است ، انكار مى كند. اما، چون درگذشت ، مى كوشد، تا نكته اى از او را با آب زر بنويسد.
      ترجمه اشعار عربى
      شاعرى در ((هجو)) گفته است :
      دوستى داريم كه ريش دراز بى فايده اى دارد، كه همچون برخى از شب هاى زمستانى دراز و غم انگيز و سرد است .
      ترجمه اشعار عربى
      ديگرى گفته است :
      دلدار به ديدارم آمد. و دلم بدو مايل بود. گفتمش مرا بوسه اى ده ! گفت : بستان ! و مترس !
      ترجمه اشعار عربى
      ديگرى گفته است :
      عاشقان ! از خنده دندان نمايش بپرهيزند! چشم سحر انگيزش شما را به شك واداشته است اما، او مى خواهد به سحر، شما را از سرزمينتان براند.
      ترجمه اشعار عربى
      از عبدالله بن معتز
      پلك هايى ظريف دارد و دلى از سنگ . گويى پلك هايش عذرخواه سختى دل اويند.
      ترجمه اشعار عربى
      از صلاح (صفدرى ):
      فروغ چهره اش مى گويد: از خستگان من كسى در جمع شما هست ؟ چهره گل تباه شد و اكنون روزگار منست .
      حكايات تاريخى ، پادشاهان
      ابو حازم ، به نزد عمر بن عبدالعزيز آمد و عمر او را گفت : مرا پندى ده ! گفت : بر پهلو بخواب و مرگ را نزديك سر خويش حس كن ! سپس بنگر! كه دوست دارى تا در آن ساعت چه چيز در تو باشد؟ همان را بگير! و بنگر! كه چه چيز را خوش ندارى كه در تو باشد؟ و آن را رها كن ! شايد كه مرگ تو نزديك باشد!
      حكايات تاريخى ، پادشاهان
      صالح بن بشر زاهد به نزد ((مهدى )) (خليفه ) آمد. مهدى او را گفت : مرا پند ده ! گفت : آيا پيش از تو، پدر و عمويت در اين مجلس ننشستند؟ گفت : بلى ! گفت : آيا از آن ها كارهايى سر نزد كه بر ايشان اميد رستگارى بود؟ و كارهايى سر نزد كه بيم هلاك بر آن ها مى رفت ؟ گفت : بلى . گفت : بنگر! در هر آن چه اميد رستگارى ست . آن را بگير! و هر آن چه را كه در آن بيم هلاك است ، رهاكن !
      حكايات تاريخى ، پادشاهان
      عبدالله بن مسلم به نزد هارون الرشيد آوردند - كه هارون در انديشه كشتن او بود - عبدالله گفت : به آن كس سوگند كه تو در نزد او خوارترى تا من در نزد تو و او بر كيفر تو تواناتر است تا تو بر من . مرا نخواهى بخشيد؟ و هارون او را بخشيد.
      شعر فارسى
      از حافظ:
      همتم بدرقه راه كن ! اى طاير قدس !
      كه درازست ره مقصد و من نو سفرم
      تفسير آياتى از قرآن كريم
      خداوند فرموده است : ((ولقد زينا السماء الدنيا بمصابيح )) (يعنى : ما، آسمان دنيا را به چراغ هاى رخشان زينت داديم ) آيا اين آيه ، دليل بر آن نيست كه ستارگان ، در فلك ماه مستقر هستند؟ بلكه فلك ماه بدانها زينت يافته است ؟ و همين است . زيرا، ستارگان ، اجسام شفاف و نورانى اند. و نيز فرموده پروردگارست كه : ((و جعلناها رجوما للشياطين )) (يعنى : و به تير شهاب ، آن ستارگان را رانديم ) و اين نيز مقتضى آن نيست كه ستارگان خود نيز تير شهابند زيرا اگر چنين باشد به گذشت زمان ، بايد از تعداد ستارگان كاسته شود. بلكه نهايت مطلبى كه از آيه حاصل مى شود، آنست كه اجزايى از ستارگان به نام شهاب كنده مى شود. همچون نورى كه از چراغ مى آيد. و دليلى نمى ماند كه همه ستارگان ، در فلك هشتم مستقر باشند و در فلك ماه ، جز ماه ، چيزى نباشد. بلكه ممكن است ستارگانى وجود داشته باشند. و شهاب ها از آن ستارگان باشند.
      فرازهايى از كتب آسمانى
      از كتاب ((اعلام الدين )) - تاءليف محمد الحسن بن ابى الحسن الديلمى -: مقداد بن سريح البرهانى از پدرش روايت كرده است كه گفت : در روز جنگ جمل عربى نزد اميرالؤ منين (ع ) به پرسش برخاست كه : يا امير المؤمنين ! مى فرمايى : خدا يكى ست ؟ و مردم به او پرخاش كردند. و گفتند. اى اعرابى ! مگر دل مشغولى اميرالمؤمنين را نمى بينى ؟ و امام گفت : رهايش كنيد! زيرا، آن چه اين اعرابى مى خواهد، همانست كه ما از اين مردم مى خواهيم . آنگاه گفت : اى فلان ! اين كه كسى بگويد خدا يكى ست ، چهار گونه است . كه دو گونه آن مجاز نيست و دو گونه ديگر، بر خدا ثابت است . اما، آن دو گونه كه در مورد خدا نبايد به كار برد، يكى آنست كه گويند: ((خدا يكى ست )) و معناى عددى ((يكى )) را اراده كنند. و اين ، از آن رو جايز نيست ، كه آن چه دومى ندارد، در باب اعداد، وارد نمى شود. نديده اى كه آن كه گويد خدا سومين سه است ، كفر است ؟ و نيز اگر گوينده اى گويد: ((او، يكى ست )) و ((نوع جنس )) را اراده كند، نيز نارواست . زيرا، پروردگار فراتر از تشبيه است . اما، آن دو گونه كه براى خدا ثابت اند. چنانست كه گويند: ((خدا يكى ست )) و منظور ((يگانه )) باشد. يعنى : نظيرى ندارد. همچنين چون گويند: ((او يكى ست )) و منظور، آن باشد كه در معنى ، يگانه است . يعنى : در وجود و عقل و گمان نمى گنجد.
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      نوف بكايى گفت : شبى ، اميرالمؤمنين على (ع ) را ديدم كه از بستر خويش ‍ برخاسته ، به ستارگان مى نگرد. و گفت : اى نوف ! در خوابى ؟ يا بيدار؟ گفتم : اى اميرمؤمنان ! بيدارم . گفت : اى نوف ! خوش به حال پرهيزگاران در دنيا! و دوستداران آخرت . آنان كه زمين را فرش و خاك آن را بستر و آبش ‍ را بوى خوش و قرآن را شعار و دعا را دثار خويش ساختند. سپس ، همچون مسيح (ع ) دنيا رابه قرض الحسنه دادند.
      اى نوف ! داوود نبى ، شبى در همين ساعت برخاست و گفت : اين ، هنگامى ست كه چون بنده اى خدا را بخواند، به استجابت پيوندد. مگر اين كه ماءمور باج و تعقيب و شحنه باشد. يا به لهو و لعب مشغول باشد.
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      امام على (ع ) فرمود: چهار خوى ، از نادانى ست : خشم گرفتن بر آن كه خاطرت از او خشنود نيست همنشينى با كسى كه همتاى او نيستى ابراز نيازمندى نزد كسى كه ترا بى نياز نمى سازد و سخن بيهوده گفتن .
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      حكيمى گفته است : عاقل را سزاوار است كه بداند كه خيرى در مردم نيست . و نيز بداند كه از آن ناگزيرست . و اگر اين بداند، چندان كه مقتضى ست با آنان در آميزد.
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      مردى ، حكيمى را دشنام داد. حكيم تغافل كرد. مرد گفت : منظور من تويى و حكيم گفت : و چنين است كه از تو چشم پوشيدم .
      و گفته اند: زبان عاقل در پس دل اوست و دل نادان ، در پس ‍ زبانش .
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      حكيمى گفته است : صبر دو گونه است : صبر آن چه ناخوش آيند است و صبر بر آن چه كه دوست داشتنى ست . اما، شديدتر از اين دو، صبر نفوس ‍ است .
      فرازهايى از كتب آسمانى
      قطب ، در ((شرح شهاب )) گفته است : روايت شده است كه پروردگار، دعاى دو گروه از مردم را مستجاب مى دارد. چه مؤمن باشند و چه كافر. يكى دعاى مظلومانست و ديگرى دعاى درماندگان . و بدين سبب است كه خداى تعالى فرمود: ((امن يجيب المضطر اذا دعاه )) (يعنى : آيا آن كيست كه دعاى بيچارگان را به اجابت مى رساند؟)
      پيامبر (ص ) فرمود: دعاى مظلوم مستجاب است و اگر گفته شود: مگر خدا نفرمود: ((و ما دعاء الكافرين الا فى ضلال )) (يعنى : و كافران جز به حرمان و ضلالت دعوت نمى كنند) پس چگونه دعايشان مستجاب مى شود؟ گوييم : اين آيه ، به دعاى كافران در دوزخ بر مى گردد و در آنجا، نه اشك سود دهد و نه دعا پذيرفته شود. و خبرى كه ما آورديم ، مربوط به دنياست .
      نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
      همه كسانى كه ((ديدن )) را در اثر انعكاس ((ديده شده )) در ((بيننده )) و نقش پذيرى آن ، در چشم مى دانند، قائل به ((انعكاس )) و ((نقش پذيرى )) حقيقى نيستند.
      معلم دوم - ابونصر فارابى - در رساله جمع بين راى افلاطون و ارسطو، گفته است كه منظور هر يك از اين دو نفر، آگاهى دادن بر اين حالت ادراكى ست و خواسته اند به تشبيه بيان كنند. نه اين كه شعاعى خارج شود و نقش پذيرى حقيقى صورت گيرد. بلكه براى تنگى عبارت ، (ناچار) بوده اند كه چنين تعبيرى را به كار گيرند.
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      صاحب حالى گفته است : مردم گويند: چشم بگشاييد تا ببينيد! و من گويم : چشم ببنديد تا ببينيد.
      نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
      فلسفه ، كلمه ايست يونانى به معنى : دوستدارى دانش و ((فيلسوف ))، در اصل ((فيلاسوف )) است به معنى : دوستدار دانش . فيلا دوستدار و سوف : دانش .
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      روايت شده است كه : پيامبر (ص ) به ديدار جوانى كه به احتضار افتاده بود، رفت . و او را گفت : خود را چگونه مى بينى ؟ گفت : به خدا اميدوارم و بر گناهان خويش مى ترسم . پيامبر (ص ) فرمود: اين دو چيز در قلب كسى بدين حال نمى گنجد. مگر آن كه خدا او را به اميدش مى رساند و از آن چه بيم دارد، ايمنش مى دارد.







      پاسخ به نقل قول  


    6. کاربر مقابل از Hamed.Hamishe Abi بخاطر پست مفیدش تشکر کرده است

      Mahdi 1387 (10-16-2008)




    7. مدیریت کل سایت
      آواتار Hamed.Hamishe Abi

      تاريخ عضويت
      Oct 2007
      محل سكونت
      irantrack.com
      اسم واقعی
      حامد
      سن
      26
      پست ها
      32,206
      تشکرها (از دیگران) : 24,804
      تشکر شده 39,368 بار در 14,514 پست
      چوق: 1,720,725 ( ثروتمند شماره 11)

      پاداش داده شده 136 مرتبه
      تاکنون 419 مرتبه با چوق تشکر کرده
      تشکر شده با چوق 555 مرتبه
      آلبومهای من دوستان من گروههای من درباره من تقویم علایق من
      ویترین جوایـز

      پيش فرض

      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      زاهدى به روز عيد، با جامه هاى ژنده بيرون آمد. او را گفتند: به روزى چنين ، با جامه اى چنين بيرون آيى ؟! در حالى كه مردم ، خويش را زينت داده اند. گفت : پروردگار را هيچ زينتى همچون طاعت وى نيست .
      شعر فارسى
      از نشناس :
      شب دراز و دل جمع و پاسبان در خواب چه سجده ها كه بر آن خاك در توان كردن !
      شعر فارسى
      از نشناس :
      زاهد نكند گنه ، كه قهارى تو ما غرق گناهيم ، كه غفارى تو
      او قهارت خواند و ما غفارت آيا به كدام نام ، خوش دارى تو؟
      شعر فارسى
      از نشناس :
      رندان ، گاهى ملك جهان مى بازند
      گاهى به نگاهى دل به جان مى بازند
      اين طور قمار را نه چندست و نه چون
      هر طور برآيد، آنچنان مى بازند
      بزرگى گفته است : اميد، رفيقى مونس است . اگر سرانجامى نيز نداشته باشد، ترا سرگرم مى دارد.
      تفسير آياتى از قرآن كريم
      در يكى از كتابهاى آسمانى آمده است : اى آدمى زاد! اگر همه دنيا را به تو مى دادم ، تو را جز روزى ، از آن بهره اى نبود. حال ، اگر من ، روزى تو مى دادم و حسابش بر ديگرى مى نهادم به تو نيكى كرده بودم ؟ يا نه ؟
      عارفان ، مشايخ صوفيه و پيران طريقت
      عارفى گفت : در روز عرفه ، آنگاه كه مردم به دعا مشغول بودند، فضيل را ديدم ، كه همچون زن فرزند مرده مى گريست . چون غروب آفتاب فرا رسيد، دست به ريش گرفت و سر خويش به آسمان برداشته و گفت : واى بر تو! هر چند هم كه آمرزيده شوى . و آنگاه با مردم ، از سرزمين عرفه بيرون رفت .
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      ابن مسعود گفت : بهشت را هشت در است ، كه همه آنها باز و بسته شود. مگر در توبه كه فرشته اى بر آن گمارده است و هيچگاه بسته نشود.
      سخن عارفان و پارسايان
      زاهدى را پرسيدند: سبب انزواى تو چيست ؟ گفت : انس به خدا.
      سخن عارفان و پارسايان
      سفيان بن عيينه گفت : ابراهيم ادهم را به كوه هاى شام ديدم و او را گفتم : اى ابراهيم ! چرا خراسان را ترك گفته اى ؟ گفت : در جايى جز اينجا زندگى گوارا ندارم كه دين خويش بر گرفته و از قله اى به قله اى مى گريزم .
      سخن عارفان و پارسايان
      غروان قرشى را گفتند: چرا با دوستانت ننشينى ؟ گفت : آرامش دل خويش ‍ را نزد كسى مى يابم ، كه حاجت من نزد اوست .
      سخن عارفان و پارسايان
      فضيل چون شب فرا مى رسيد، ابراز شادمانى مى كرد و مى گفت : اينك ! با پروردگار خويش خلوتى دارم و چون روز مى شد، به سبب ناخوش ‍ داشتن مردم ، استرجاع مى كرد.
      سخن عارفان و پارسايان
      مردى به نزد مالك دينار رفت و او را نشسته ديد و سگى خوابيده و سر بر زانوانش نهاده . خواست سگ را براند. مالك گفت : او را به حال خود بگذار! كه نه تو را زيان دارد و نه آسيب رساند و از همنشين بد نيز بهترست .
      سخن عارفان و پارسايان
      گوشه نشينى را گفتند: چرا گوشه نشينى گزيده اى ؟ گفت : بيم از آن داشتم كه دينم بدزدند - و در اين معنى اشاره دارد به سرقت طبع و گرفتن صفت هاى زشت از همنشينان بد -
      ترجمه اشعار عربى
      از سروده هاى ابوالسحاق :
      هر گاه دو مرد را در صناعتى ديدى و خواستى تا بدانى كدامين را مهارت ، بيشترست . تنها، به روزى شان بنگر! آنجا كه نادانى ست ، روزى گشاده است . و آنجا كه فضلست ، روزى تنگست .
      شعر فارسى
      از جامى :
      مطلوب جامى از طلبم گفته اى كه چيست ؟
      مطلوب او همين كه دهد جان در اين طلب
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      اسطرخس صامت را از علت سكوتش پرسيدند. گفت : از آن رو كه هيچگاه ، بر خاموشى خويش پشيمانى نخوردم و چه بسيار كه از سخن گفتن پشيمان شدم .
      شعر فارسى
      شعر:
      مائيم و پير ميكده و ذكر خير او
      اميد ما بر اوست ، كه داريم غير او؟
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      حكيمى گفت : جز حسود، ستمگرى را نديدم كه همانند ستمديده باشد.
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      حارث بن عبدالله ، انفاق مى كرد. او را گفتند: چرا فرزندانت را چيزى ننهى ؟ گفت : از خدا شرم دارم كه آنان را به ديگرى بسپارم .
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      بزرگمهر گفت : بزرگ ترين عيب دنيا آنست كه به اندازه شايستگى ، به كسى نبخشد. يا بيش از حد دهد و يا كمتر. و نظير همين مضمونست شعر خاقانى كه گويد:
      هر مائده اى كه دست ساز فلكست
      يا بى نمكست ، يا سراسر نمكست
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      در حديث آمده است كه : اگر شما گناه نورزيد، خدا خلقى آفريند، تا گناه ورزند و آنان را بيامرزد. چه ، او بخشنده و مهربانست .
      در حديث آمده است كه : اگر شما گناه نورزيد، به آسان ترين عملى كه بدتر از گناهست ، دست خواهيد زد. پيامبر (ص ) را پرسيدند: اى پيامبر خدا! آن چيست ؟ فرمود: خودپسندى .
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      گفته اند: درمانده ترين مردم ، كسى ست كه از يافتن دوست درمانده و درمانده تر از او كسى ست كه به دوست دست يابد، و نتواند كه او را نگاه دارد.
      فرازهايى از كتب آسمانى
      در كتاب ((رجاء)) از احياء (العلوم ) آمده است كه : شبى در طواف ، خويش را تنها ديدم شبى بس تاريك بود. در برابر ملتزم ايستادم و گفتم : پروردگارا: مرا نگاهدار! كه هيچگاه گناه نورزم . ناگاه هاتفى از خانه ندا داد. اى ابراهيم ! از من درخواست بى گناهى دارى و همه بندگان مؤمن من ، همين خواهند و اگر آنان را بى گناه بدارم ، پس بر كه بخشش كنم ؟ و چه كسى را بيامرزم ؟ (مؤلف گويد) مى گويم كه خيّام مضمون رباعى خويش ‍ را از اين مطلب گرفته است :
      آباد خرابات ز مى خوردن ماست
      خون دو هزار توبه در گردن ماست
      گر من نكنم گناه ، رحمت كه كند؟
      آرايش رحمت از گنه كردن ماست .
      تو مگو! ما را بدان شه ، بار نيست
      با كريمان ، كارها دشوار نيست
      نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
      حوضى ست كه سه لوله آب رسان دارد. يكى از آن ها، حوض را در يك چهارم روز پر مى كند و ديگرى ، در يك ششم روز و سومى در يك هفتم روز و حوض را زير آبى ست كه آن را در يك هشتم روز خالى مى كند. با باز بودن هر سه ، لوله و فاضلاب ، حوض در چه مدت پر مى شود.
      راه حل : آنست كه بدانيم . هر سه لوله ، در يك روز، حوض را چند بار پر مى كند. كه روى هم ، هفده حوض را پر مى كنند، زير آب نيز در يك روز، هشت حوض را خالى مى كند و چون هشت را از هفده كم كنيم . نه باقى مى ماند. پس ، حوض در يك نهم روز پر مى شود.
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      مردى ديوجانس حكيم را به نسبش طعنه زد. حكيم گفت : به چشم تو، نسب من عيب منست . ليكن در نزد من ، تو عيب نسب خويشى .
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      باديه نشينى را پرسيدند: چگونه بر مردم چيره شدى ؟ گفت : از دروغ پرهيز كردم و مردگان را به چشم خويش ديدم .
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      حكيمى گفت : تلخى زندگى را جز به شيرينى دوستان مطمئن تحمل نتوان كرد. و نيز گفته اند: ديدار ياران ، سختى ها را گشايش مى دهد و دورى آنان دل را مجروح مى سازد.
      باديه نشينى را گفتند: چگونه اى ؟ گفت : جامه دينم را به گناهان ، پاره مى كنم و با آمرزش خواهى ، آن را وصله مى دوزم و شاعرى همين مضمون را گفته است :
      دنيايمان را با پاره كردن دينمان وصله مى دوزيم و بدين سان ، نه دينمان مى ماند و نه آنچه را دوخته ايم . خوشا به حال آن بنده اى ! كه خدا را برترى دهد و دنيا را فداى آخرت سازد.
      ديگرى گفته است : كسى از دودمان تست ، كه ترا در خوشدلى يارى دهد، و عموى تو، آن كسى ست كه بهره خويش را به تو رساند و خويشاوند تو، آن كسى ست كه بهره او به تو نزديك باشد.
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      ابن سكّين گفت : شرف و بزرگى ، ريشه در دومان دارد. و شريف ، كسى ست كه پدرانى صاحب شاءن داشته باشد. اما ((حسب )) و ((كرم )) را ريشه در خود شخص است . حتى اگر پدرانى اصيل نداشته باشد.
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      عربى را گفتند: لذت دنيا در چيست ؟ گفت : شوخى با معشوق و سخن گفتن با دوست و آرزوهاى كه روزگار را با آن بگذرانى .
      سخن عارفان و پارسايان
      عارفى گفت : گناهى كه تو را از آن بد آيد، بهتر از كار نيكى ست كه تو را به خودپسندى آرد. و نيز گفته اند: آن كه از نفس خويش غيبت كند، آن را پاكيزه ساخته است .
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      پروردگار، به يكى از پيامبرانش خطاب كرد كه : در دل ، سر به اطاعت من بگذار! و به نفس ، فروتن باش ! و به چشم گريان . آنگاه ، مرا بخوان . كه به تو نزديكم .
      اميرالمؤمنين (ع ) فرمود: آن كه بى ثروت بى نياز باشد و بى دودمان پر پيوند، اوست ، كه از خوارى گناه ، به شرف طاعت رسيده است .
      و نيز فرمود: آن كه ميان خود و خداى بزرگ ، سازگارى دهد، پروردگار، ميان او و مردم سازگارى برقرار كند.
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      حكيمى گفت : فرزندانتان را بخوى هاى خويش مجبور نسازيد. كه آنان براى روزگارى جز روزگار شما آفريده شده اند.
      شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
      صابى ، ابواسحاق ، ابراهيم بن هلال ، در بلاغت ، يگانه روزگار خويش بود و در نگارش ، وحيد عصر خود. به نود سالگى رسيد. در خدمت خليفه ها بود و كارهاى بزرگ را به عهده داشت . و ديوان رسايل را سرپرستى مى كرد. او، شيرين و تلخ روزگار چشيد و خوبى و بدى آن را لمس كرد. شاعران عراق ، او را ستودند و شهرت او به آفاق رسيد. خليفه ها به هر حيله او را به اسلام خواندند و نپذيرفت . و در اين راه به هر وسيله اى توسل جستند. و اسلام نياورد. سلطان (عزالدوله ) بختيار، وزارت خويش به او پيشنهاد كرد، بدان شرط كه اسلام بياورد. صابى ، با مسلمانان ، به بهترين وجه معاشرت داشت ، و آنان را در روزه ماه در رمضان يارى مى داد. قرآن را نيز از حفظ داشت و همواره مى خواند. صابى ، به روزگار جوانى ، از آسايش و امنيت بيشترى بهره مند بود، تا روزگار پيرى . و در قصيده اى كه در مدح صاحب بن عباد سروده است به آن اشاره كرده است ... صابى ، در پايان عمر، از كار بر كنار شد و به زندان افتاد.
      عجائب و طرائف ، آداب و رسوم اقوام و ملل و...
      صاحب ((حكمة الاشراق )) در ذكر جن و شياطين ، گويد: بسيارى از مردم دربند - از شهرهاى شيروان - (دربند قفقاز) و گروهى از مردم ميانه از شهرهاى آذربايجان - صور جنيان و شياطين را ديده اند. چنان كه مردم شهر، در جايى ، مجمع عظيمى از آنان را مشاهده كرده اند و توان دفعشان را نداشته اند و اين ، يكى و دوبار نبوده . بلكه ، مكرر اتفاق افتاده است و دست مردم نيز به آنان نمى رسيده .
      شعر فارسى
      از شيخ ابوسعيد ابوالخير:
      ما، با مى و مستى ، سر تقوا داريم
      دنيا طلبيم و ميل عقبا داريم
      كى دنيى و دين ، هر دو به هم جمع شوند؟
      اينست كه ما نه دين ، نه دنيا داريم .
      شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
      در ملل و نحل آمده است كه : سقراط حكيم ، شاگرد فيثاغورث بود و زهد مى ورزيد و به رياضت و پيراستن اخلاق و روى گرداندن از دنيا مشغول بود. در كوهى گوشه نشين شد و در غارى مسكن گزيد و بزرگان روزگارش ‍ را كه به شرك و بت پرستى مشغول بودند، نهى مى كرد. اما، اوباش بر او شوريدند و پادشاه را به قتلش ناگزير كردند و پادشاه ، او را به زندان افكند و سپس ، زهر خوراند.
      سقراط گفته است : خاص ترين صفتى كه مى توان خدا را بدان وصف كرد، ((حى )) است و ((قيوم )). زيرا علم ، قدرت ، جود و حكمت ، در ((حى )) گنجانده شده است و ((حيات )) صفت فراگيرى است براى همه . و ((بقا)) و ((جاودانگى )) و ((دوام ))، در ((قيوم )) گنجانده شده است و ((قيوميت )) صفت فراگيرى است براى همه .
      شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
      سقراط درباره روح گفته است : ارواح انسانى ، پيش از پديد آمدن بدن ها وجود داشته اند و به منظور كامل كردن بدن ، به آن پيوسته اند و هنگامى كه بدن از ميان برود، روح نيز به كليّت اصلى خويش باز مى گردد.
      سيره پيامبر اكرم و ائمه اطهار (ع )
      از ((على بن ابى رافع )) روايت شده است كه گفت : من خزانه دار بيت المال على بن ابى طالب و نويسنده او بودم . و در بيت المال او، گردن بندى بود، كه در جنگ بصره به دست آمده بود. و دختر على (ع ) به نزد من فرستاد و گفت : شنيده ام كه در بيت المال اميرمؤمنان ، گردن بند مرواريدى ست ، كه در اختيار تست و من ، دوست دارم كه آن را به عاريه بستانم ، تا در روز عيد قربان ، خود را بدان بيارايم . و من ، او را پيام دادم كه عاريه اى ضمانت شده كه پس از سه روز، عين آن را باز پس فرستد و او پذيرفت . و من ، آن را به او دادم . اميرالمؤمنين ، آن را به گردن وى ديد و شناخت و گفت : اين گردن بند، از كجا به تو رسيده است ؟ و او گفت : از على بن ابى رافع - گنجينه دار بيت المال اميرالمؤمنين به عاريه گرفته ام ، تا خويش را به روز عيد بدان بيارايم و به وى باز پس دهم .
      على بن رافع گفت : اميرالمؤمنين به دنبال من فرستاد و چون به نزد وى رفتم ، گفت : اى پسر ابى رافع ! تو در اموال مسلمانان خيانت مى كنى ؟ گفتم پناه بر خدا! كه من ، مسلمانان را خيانت كنم . و او گفت : چگونه گردن بندى را كه در بيت المال بوده است ، بدون اجازه من و رضايت آنان ، به دخترم به عاريه داده اى ؟ گفتم : اى امير مؤمنان ! او دختر تست و از من خواست تا او را به عاريه دهم و دادم عاريه اى تضمين شده كه آن را باز پس دهد، تا به جايش بگذارم . و على گفت : آن را همين امروز باز پس گير! و بپرهيز از اين كه بار ديگر چنان كنى ! كه مجازات من به تو خواهد رسيد.
      آنگاه گفت : واى بر دخترم ! اگر گردن بند را به عاريه تضمين شده اى كه باز گردانده شود نگرفته بود، در آن صورت ، او، نخستين زن هاشمى بود كه دستش به جرم سرقت بريده مى شد. من ، گفتار او را به دخترش رساندم و او گفت : يا اميرالمؤمنين ! من ، دختر تو و پاره تن توام . و چه كسى شايسته تر از منست به استفاده از آن ؟ و على (ع ) او را گفت : اى دختر ابوطالب ! از حق فراتر مرو! آيا هر زن انصار و مهاجر، در اين عيد، با چنين گردن بندى خويش را زينت مى دهد؟ و من ، گردن بند را گرفتم و به جايش ‍ باز نهادم .
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      ابن عباس گفت : شنيدم كه پيامبر (ص ) گفت : اى مردم ! گسترش آرزوها، مقدم بر رسيدن اجلست . و قيامت جاى عرضه كردارهاست . در آن روز، نيكوكار، به كردار خويش خرسندى ست و گنه كار ماءيوس ، به فرصت از دست داده بر كار نيك ، پشيمان .
      اى مردم ! آزمندى : بينوايى ست و ياءس از دنيا: بى نيازى . و قناعت : آسايش . گوشه نشينى : عبادتست و كردار نيك : گنج . و دنيا: معدن . آن چه از آن مانده است ، همانند آنست كه گذشته است . مثل آب ، نسبت به آب و همگى آن ، به نابودى و نيستى نزديكست . پس ، اينك . كه نفسى چند مانده است . آن را دريابيد! و بى ريا باشيد! زيرا، آنگاه كه راه نفستان گيرد، پشيمانى سود ندارد.
      سبب به وجود آمدن اندوه ، هجوم آوردن چيزهاى ناخوش آيندى ست كه از مافوق ، بر انسان واقع مى شود. و علت پيدايش خشم ، هجوم چيزهايى ست كه از مادون براى نفس به وجود مى آيد. خشم ، حركت بيرونى ست . و اندوه ، حركت درونى . از خشم ، حمله و انتقام خيزد و از اندوه ، درد و بيمارى پنهانى . و از اين روست كه از اندوه ، مرگ خيزد و از خشم نخيزد.
      شعر فارسى
      از مثنوى معنوى :
      اى عزيز مصر در پيمان درست !
      يوسف مظلوم ، در زندان تست
      در خلاص او، يكى خوابى ببين
      زود، فالله يحب المحسنين
      حكاياتى از عارفان و بزرگان
      زنون حكيم ، مردى را بر ساحل دريا، اندوهگين ديد كه بر دنيا غم مى خورد. حكيم ، او را گفت : بر دنيا غم مخور! اگر در نهايت توانگرى ، در كشتى بودى و كشتيت در دريا شكسته بود، و در حال غرق بودى ، آيا نهايت آرزوى تو، آن نبود، كه نجات يابى و همه ثروت را از دست بدهى ؟ گفت : اگر بر دنيا فرمانروايى داشتى و همه پيرامونيانت قصد كشتن ترا داشتند، آيا آرزوى تو نجات يافتن از دست آنان نبود؟ حتى به بهاى از دست رفتن هر آن چه دارى ؟ گفت : بلى ! گفت : تو اكنون همان توانگرى و اينك همان پادشاه ! مرد به سخن او آرام شد.
      دفتر چهارم
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      سرور پيامبران و شريف ترين اولينان و آخرينان ، كه درود خدا بر او و خاندانش باد! - بر ناقه عضبا بر نشسته بود و در يكى از خطبه هاى خويش گفت : اى مردم ! چنان پنداريد، كه مرگ بر ديگران مقدرست و حقى ست كه بر ديگران واجب است . و گويى آن را كه تشييع كرده ايم ، به زودى بسوى ما باز خواهد گشت . آنان را در گور مى گذاريم و ميراثشان را مى خوريم و چنان پنداريم كه ما جاويد زنده خواهيم بود و هر پندى را از ياد برده ايم . و از هر بلا در امانيم .
      خوشا به حال آن كس كه از دسترنج نيالوده به گناه خويش ، ديگران را ببخشد! و با اهل دانش و حكمت همنشين شود و از اهل ذلت و خوارى ببرد. خوشا به حال آن كه نفس خويش خوار كند! و خوى و نيت خويش ‍ خوش كند! و بدى خويش از مردم دور دارد! خوشا به حال آن كه زيادى مال خويش ببخشد. و زيادى سخن خويش نگه دارد. و سنت را بسنده كند و بدعت او را نفريبد.
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      سپاهى يى را از نسبش پرسيدند. گفت : من پسر خواهر فلانى ام . باديه نشينى ، اين بشنيد و گفت : مردم نسب خويش در طول ذكر كنند و اين ، در عرض .
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      خليفه ((الواثق )) به احمد بن ابى دؤ اد گفت : فلان كس درباره تو چنين و چنان گفت . احمد گفت : خدا را سپاس ! كه او به دروغ گفتن درباره من نيازمند شد و مرا به راستگويى در حق او، پاكيزه داشت .
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      كسى پارسايى را ستود. پارسا گفت : اى فلان ! چنان كه خود، خويش را مى شناسم ، اگر تو مرا مى شناختى ، دشمن مى داشتى .
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      ((حاجب بن زراره )) به دربار انوشيروان آمد و اجازه حضور خواست . دربان را گفتند: او را بپرس كه : كيست ؟ پرسيد و گفت : مردى از عربم ! چون به حضور انوشيروان آمد. خسرو او را گفت : كيستى ؟ گفت از سروران عرب . انوشيروان گفت : نگفته بودى كه يكى از آنانم ؟ مرد گفت آرى ! اما چون پادشاه مرا به سخن خويش گرامى داشت . چنين شدم .
      حكايات تاريخى ، پادشاهان
      معاويه ، خطبه اى شگفت انگيز ايراد كرد. آنگاه ، گفت : اى مردم ! در آن خللى بود؟ يكى از حاضران فرياد برداشت كه آرى ! چنان خلل داشت كه گويى همچون آرد بيز سوراخ داشت . معاويه گفت : خرابى آن ، چه بود؟ مرد گفت : خودپسندى تو به آن و ستايشت از آن .
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      از امثال عرب است كه گويند: بزغاله اى بر پشت بامى ، به گرگى كه از پايين مى گذشت دشنام داد. گرگ گفت : تو مرا دشنام نمى دهى ، بل جاى تست كه مرا دشنام مى دهد.
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      از سخنان حكيمان : از آنان مباش ! كه خار را در چشم برادرش مى بيند و تنه خرما بن را در حلق خويش نمى بيند. و نيز: چون ببينى كه كسى ديگرى را غيبت كند، بكوش ! تا نشناسدت . چه ، بدبخت ترين مردم ، آشنايان اويند.
      ديگرى گفته است : دنيا گردگرد است و مدار آن بر سه گرد: درهم ، دينار و گرده نان
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      زنى ، به مردى كه به او نيكويى كرده بود، گفت : خدا همه دشمنانت جز نفست را خوار كناد! و نعمت خويش را بر تو ارزانى داراد! - نه آن كه به عاريه دهد. و ترا از غرور توانگرى و خوارى نيازمندى حفظ كناد! و ترا براى كارى كه خلق كرده است آسوده نگاهداراد! و به آن چه بر عهده تست ، مشغول مداراد!
      يهودى يى مسلمانى را ديد كه در ماه رمضان بريان مى خورد. و با او به خوردن نشست . مسلمان او را گفت : اى فلان ! ذبح شده مسلمانان ، يهود را نشايد. يهودى گفت : من در ميان يهوديان ، همچون توام در ميان مسلمانان .
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      سالم بن قتيبة از مهدى خليفه اجازه خواست ، تا دست او را ببوسد. مهدى گفت : من دست خويش را از مردمان محفوظ مى دارم ، و ترا از دست خود.
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      مردى ، ديگرى را به خانه خويش خواند گفت : تا نان و نمكى با هم بخوريم . مرد، گمان كرد كه آن كنايه از غذايى لذيذست ، كه صاحب خانه براى او آماده كرده است . و با او رفت : اما، صاحب خانه ، بر نان و نمك چيزى نيفزود. در اين ميان ، خواهنده اى بر در ايستاد و صاحب خانه بارها جوابش كرد و نرفت . و او گفت : برو! و گرنه بيرون مى آيم و سرت را مى شكنم مهمان گفت : به راه خود برو! كه اگر راستى نويدش را در بيم را دادنش نيز مى دانستى . متعرض وى نمى شدى .
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      فرزدق ، سليمان بن عبدالملك را قصيده اى سرود، و در آن ، گفت : آن زنان شب را در كنار من به روز آوردند و من مهر از در بسته برداشتم . خليفه او را گفت : واى بر تو اى فرزدق ! در نزد من به زنا اقرار دادى و ناگزير از اجراى حد بر توام . و او گفت : كتاب خدا حد از من برداشته است . گفت چگونه ؟ گفت : ((والشعراء يتبعهم الغاوون الى قوله : و انهم يقولون مالا يفعلون )) سليمان خنديد و او را جايزه داد.
      حكايات تاريخى ، پادشاهان
      پادشاه هند، نامه اى طولانى به هارن الرشيد نوشت و در آن ، او را تهديد كرد. هارون ، به پاسخ نوشت : پاسخ آنست كه ببينى ، نه بخوانى .
      شعر فارسى
      از نشناس :
      سر بر آور! كه وقت بيگه شد
      تو، به خوابى و كاروان بگذشت
      از قاسم بيگ حالتى :
      دلدار اگر به دام خويشم فكند
      وز نو، نمكى بر دل ريشم فكند
      ترسم به غلط ربوده باشد دل را
      بيند كه همانست ، به پيشم فكند
      بر روى دلم فكند يك زمزمه عشق
      زان زمزمه ام ز پاى تا سر همه عشق
      حقا! كه به عهدها نيايم بيرون
      از عهده حق گزارى يكدمه عشق
      اى تازه گل به ناز پرورده من
      وى آفت جان بر لب آورده من
      خواهم كه تو را خداى رحمى بدهد
      تا بگذرى از گناه ناكرده من
      و نيز از اوست :
      در كوى خودت مسكن و ماءوا دادى
      در بزم وصال خود، مرا جا دادى
      القصه ! به صد كرشمه و ناز، مرا
      عاشق كردى و سر به صحرا دادى
      از سعدى :
      حديث عقل ، در ايام پادشاهى عشق
      چنان شده ست كه فرمان حاكم معزول
      حكاياتى از عارفان و بزرگان
      هشام ، يكى از پارسايان شام را گفت : مرا پند ده ! و او گفت : ((ويل للمطففين )) آنگاه گفت : اين ، درباره كسى ست كه پيمانه و ميزان را كم نهد، حال آن كه پيمانه و ميزان ببرد، چگونه خواهد بود؟ هشام از سخن او گريست .
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      محمد بن شبيب غلام نظام - گفت : به بصره رسيدم و به خانه امير رفتم . و افسار از خر خويش گشودم . كودكى خر را به بازى كردن گرفت . گفتم : رهايش كن ! گفت : براى تو نگاهش مى دارم . گفتم : نمى خواهم نگاهش ‍ دارى . گفت : از دستت مى رود. گفتم : باكى نيست كه از دست برود. گفت : حال ، كه چنين است ، آن را به من بخش ! و من در برابر سخن او، بى جواب ماندم .
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      از سخنان بزرگان : بخشنده ، دلى شجاع دارد و بخيل ، چهره اى شجاع گمشده را چندان جستجو مكن ! كه موجود را گم كنى .
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      عاشقى را گفتند: اگر مستجاب الدعوه بودى ، به دعا، چه مى خواستى ؟ گفت : برابر شدن عشق ميان من و محبوب ، تا دلهاى ما، به پنهانى و آشكارا يكى شود.
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      پادشاهى اقليدس را خواست تا به حضور وى رود. نرفت و به او نوشت : آن چه تو را از آمدن نزد ما باز داشته است ، ما را نيز از آمدن به نزد تو منع كرده است .
      مردى يوسف را گفت : ترا دوست دارم . و او گفت : من جز به محبت به بلا نيفتادم پدرم مرا دوست داشت و به چاه افتادم و همسر عزيز مرا دوست داشت و چند سال به زندان افتادم .
      سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
      از مؤلف :
      در بزم تو اى شمع ! منم زار و اسير
      در كشتن من هيچ ندارى تقصير
      با غير سخن كنى ، كه : از رشك بسوز!
      سويم نكنى نگه ، كه : از غصه بمير!
      رويت كه زباده لاله مى رويد ازو
      وز تاب شراب ، ژاله مى رويد ازو
      دستى كه پياله اى زدست تو گرفت
      گر خاك شود، پياله مى رويد ازو
      جانى دگر نماند، كه سوزم ز ديدنت
      رخساره در نقاب ز بهر چه مى كنى
      بى حجابانه درآ از در كاشانه ما
      كه كسى نيست بجز درد تو در خانه ما
      عجائب و طرائف ، آداب و رسوم اقوام و ملل و...
      در كتاب ((المدهش )) در رويدادهاى سال 241 گفته شده است ، كه پيش ‍ از غروب آفتاب ، تا طلوع فجر، در شرق و غرب ، ستاره باران شد و ستارگان همچون ملخ به پرواز درآمدند. و در سال بعد، در ((سويدا)) سنگ باران شد و آن ناحيه ايست در مصر، و وزن سنگها هر يك ده رطل بود. و در رى و گرگان و تبرستان و نيشابور و اسفهان و قم و كاشان و دامغان ، در يك زمان ، زلزله روى داد. كه در اثر آن ، در دامغان بيست و پنج هزار تن كشته شدند و كوه ها از هم شكافت و برخى به برخى نزديك شد. و كوهى در يمن به حركت آمد و كشتزارهاى برخى كسان ، در جاى كشتزارهاى ديگرى قرار گرفت . و پرنده سپيدى به حلب پديد آمد و چهل روز بانگ مى كرد كه : ((يا ايها الناس اتقو الله )) سپس پريد و فرداى آن ، آمد و همان بانگ كرد. آنگاه رفت و ديگر ديده نشد. و مردى در يكى از روستاهاى اهواز در گذشت و پرنده اى بر جنازه او فرود آمد و به فارسى بانگ كرد كه : خدا بر اين مرده و حاضران بر جنازه اش ببخشايد!
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      چون جالينوس درگذشت ، در جيب او پاره اى كاغذ يافتند كه بر آن نوشته بود: آن چه را كه در حد ميانه روى بخورى ، به تن تو مى رسد، و آن چه را به صدقه دهى ، به روحت و آن چه را كه از پى بگذارى به ديگرى رسد. و نيكوكار، زنده است ، اگر چه به دنياى ديگر كوچ كند. و بدكار، مرده است ، اگر چه به دنيا ماند. قناعت ، مايه آسايش است . تدبير، اندك را افزونى مى دهد. و آدمى زاد را چيزى سودمندتر از توكل به خدا نيست .
      عجائب و طرائف ، آداب و رسوم اقوام و ملل و...
      در كتابى به خطى قديمى ديدم كه : عشق ، رازيست روحانى كه از عالم غيب ، به دل فرود مى آيد و از آن رو، آن را ((هوى )) گفته اند. و ((عشق )) را از آن رو ((حب )) ناميده اند كه به ((حبه دل )) كه منبع زندگى ست ، فرود مى آيد. و چون به آن پيوندد، به همه اعضا سرايت كند و در هر جزئى ، صورت محبوب را پايدار مى كند چنان كه گفته اند: چون اعضاى بدن حلاج را از هم گسيختند، خونش به هر جا كه چكيد، الله الله نقش مى زد و خود، در اين باره گفت : هيچ عضو و بندى از بدن من نبود كه ذكرى از شما در آن نباشد.
      و نزديك به اين مضمون را جامى سروده است :
      شنيدستم كه روزى كرد ليلى
      به قصد فصد، سوى نيش ميلى
      چون زد ليلى به حى نيش از پى خون
      به هامون رفت خون از دست مجنون
      و نظير اين ، از زليخا حكايت شده است ، كه روزى رگ گشود، و از خون او بر زمين ، نام يوسف نقش بست . و صاحب كشاف گفته است از اين ، شگفت مدار! كه شگفتى هاى درياى محبت ، زيادست .
      سخن عارفان و پارسايان
      شبلى شنيد كه مؤ ذنى اذان مى گفت . و او گفت : غفلت ، شديدست و دعوت ، مكرر.
      سخن عارفان و پارسايان
      جنيد بر مردى گذشت كه لب هايش مى جنبيد. او را گفت : به چه كار مشغولى ؟ گفت : خدا را ذكر مى گويم . گفت : ذكر، ترا از مذكور باز داشته است .
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      زنى عرب در موقف عرفات مى گفت ! پروردگارا! چه قدر راه تنگ است ! بر آن كس كه تو راهنمايش نباشى و وحشت انگيزست بر آن كس كه تو انيسش نباشى .
      حكايات تاريخى ، پادشاهان
      اردشير، بنايى شگفت انگيز ساخت و حكيمى را گفت : در آن ، عيبى مى بينى ؟ حكيم گفت : همانند آن نديده ام . اما آن را عيبى هست . گفت : چه ؟ گفت : آن كه تو را از آن بيرون برند، كه باز نيايى و به جايى برند كه ديگر نيايى . و اردشير گريست .
      حكايات تاريخى ، پادشاهان
      چون جعفر برمكى كشته شد، ابونواس گفت : بخدا! كه كرم و فضل و ادب مرد. او را گفتند: تو به روزگار زندگى اش او را هجا نگفتى ؟ گفت : بخدا! كه آن از بدبختى و هوى پرستى من بود. و چگونه در دنيا همانند او در بخشش و ادب پديد خواهد آمد؟ كه وقتى ، شعرى از من در وصف خويش ‍ شنيد بيست هزار درهم مرا فرستاد و گفت : با اين ، جامه هايت را بشوى !
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      فاضلى گفت : همه خوشى هاى دنيا گذشت و تنها از آن ، خارش جرب و فرو افتادن به چاهى بازماند.
      حكاياتى كوتاه و خواندنى
      سنگى به سوى يك چشمى آمد و بر چشم سالم او خورد. او دست به هر دو چشم نهاد و گفت : خدا را سپاس كه روز خويش به شب آورديم .
      شعر فارسى
      از سلامان و ابسال جامى :
      كرد پيرى عمر او هشتاد سال
      از حكيمى حال ضعف خود سؤال
      گفت : دندانم ز خوردن گشته سست
      نايد از وى شغل خاييدن درست
      منتى باشد ز تو بر جان من
      گر برى اين سستى از دندان من
      گفت با او پير دانشور حكيم
      كاى دلت از محنت پيرى دونيم
      چاره ضعف ز پس هشتاد سال
      جز جوانى نيست . وين باشد محال
      رشته دندان تو گردد قوى
      گر ازين هشتاد، چل واپس روى
      ليك ، چون واپس شدن مقدور نيست
      گر به اين سستى بسازى ، دور نيست
      چون اجل از تن جدايى بخشدت
      از همه سستى ، رهايى بخشدت
      بود كه بيند و رحمى نمايد اى همدم !
      ز گريه پاك مكن چشم خونفشان مرا!
      شعر فارسى
      از سبحة الابرار جامى :
      اى به پهلوى تو دل در پرده !
      سر ازين پرده برون ناورده
      يكدم از پرده غفلت به در آى !
      باشد اين راز شود پرده گشاى
      نيست اين پيكر مخروطى دل
      بلكه هست اين قفس طوطى دل
      گر تو طوطى ز قفس نشناسى
      بخدا! ناس نيى ، نسناسى
      دل ، شه خرگهى است ، اين خرگاه
      نام خرگه ننهد كس بر شاه
      شه دگر باشد و خرگاه ، دگر
      ترك خرگه كن و بر شاه نگر!
      غنچه دل ، چو شگفتن گيرد
      در وى آفاق نهفتن گيرد.
      عالم و عالميان در وى گم
      همچو يك قطره نم در قلزم
      تن به جان زنده و جان زنده به دل
      نيست هر جانور ارزنده به دل
      زنده بودن به دل ، از محرمى است
      اين هنر، خاصيت آدمى است
      اين كه در پهلوى چپ مى بينى
      به ، اگر پهلو از او در چينى
      راستى جوى ! كه در پهلويش
      دل و جان زنده شود از بويش
      دل ، شود زنده زبى خويشتنى
      نه ز پر مكرى و بسيار فنى
      به ، اگر حاصل خود را سوزى
      كه به تحصيل ، چراغ افروزى
      به چراغى چه شوى روى به راه ؟
      كه كند دود ويت خانه سياه .
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      ابوالعيناء گفت : پسر كوچك عبدالرحمان بن خاقان مرا شرمسار كرد. كه او را گفتم : دوست دارم پسرى همانند تو داشته باشم . گفت : اين به دست تست . گفتم : چگونه ؟ گفت : پدر مرا به خانه خويش بر!
      شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
      در يكى از كتاب هاى تاريخى معتبر ديدم كه : ((معن بن زايده )) به شكار رفته بود. تشنه شد و در آن حال ، هيچيك از غلامانش آبى با خود نداشتند. در اين هنگام دو دختر از يكى از قبايل ، بر او گذشتند. كه در گردن هر يك مشكى آب بود. معن از آن مشك ها آب نوشيد و غلامان خويش را گفت : با شما پولى هست تا آن ها را بخشش كنيم . و گفتند: هيچ نداريم . و او، به هر يك از آندو، ده تير داد كه پيكان آن ها از طلا بود. يكى از آن دو دختر، به ديگرى گفت : واى بر تو! اين رفتار، جز از آن معن بن زايده نيست . بيا! تا هر يك در وصف او، شعرى گوييم .
      يكى گفت :
      بر تير خويش ، پيكان طلا نشانده و از كرم به دشمن مى اندازد. تيرى كه بهاى آن ، بيمار را درمانست و مرده را كفن بها.
      و آن ديگرى گفت :
      رزمنده اى كه از زيادى بخشش ، نكوكارى او دوست و دشمن را فرا گرفته است . پيكان تير خويش را از آن رو از طلا ساخته است ، تا كارزار، او را از بخشش باز ندارد.
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      حكيم بن ظريف را گفتند: شود كه مردى نودوپنج ساله صاحب فرزندى شود؟ گفت : آرى . اگر در همسايگى اش مرد بيست و پنج ساله اى باشد.
      شعر فارسى
      از نظامى :
      كسى كاو آدمى را كرد بنياد
      كجا گنجد به وهم آدمى زاد؟
      نه دانا زان خبر دارد، نه اوباش
      كه فكر هر دون كون آمد چو خفاش
      تو شوخى بين ! كه ادراك اندرين راه
      نظر مى افكند با چشم كوتاه
      شعر فارسى
      از مطلع الانوار:
      حرف الهى چو بر آرد علم
      زهره قلم را كه نگردد قلم
      معرفت ار جويد ازين پرده يار
      شحنه غيرت كندنش سنگسار
      ور كند انديشه بر اين دو ستيز
      دست سياست زندش تيغ تيز
      حرف كمالش ز خط كبريا
      مهر زده بر دهن انبياء
      با صفتش پرده نشيننده تر
      كورتر آن چشم ، كه بيننده تر
      شعر فارسى
      از مثنوى :
      گفت ليلا را خليفه كان تويى
      كز تو مجنون شد پريشان و غوى
      از دگر خوبان تو افزون نيستى
      گفت : خامش ! چون تو مجنون نيستى
      و اين ابيات را حسن دهلوى ، در يكى از غزلهايش آورده است :
      مرد نيى ، گر همه دل ، خون نيى
      لاف محبت چه زنى ؟ چون نيى
      با تو چه ضايع كنم افسون عشق ؟
      مرده دلى ، قابل افسون نيى
      بلهوسى گفت به ليلى به طنز
      رو! كه چنين قابل و موزون نيى
      ليلى ازين حال بخنديد و گفت
      با تو چه گويم ؟ كه تو مجنون نيى
      اى حسن ! احوال تو ديگر شده ست
      آن چه تو اول بدى ، اكنون نيى
      از يكى از شاعران پارسى گوى :
      آن ها كه ربوده الستند
      از عهد الست باز، مستند
      تا شربت بيخودى چشيدند
      از بيم و اميد، باز رستند
      چالاك شدند پس به يك گام
      از جوى حدوث ، باز جستند
      اندر طلب مقام اصلى
      دل در ازل و ابد نبستند
      فانى زخود و به دوست ، باقى
      اين طرفه كه نيستند و هستند
      اين طايفه اند اهل توحيد
      باقى ، همه خويشتن پرستند
      شعر فارسى
      از نظامى :
      اگر بودى فلك را اختيارى
      گرفتى يك زمان يك جا قرارى
      زما صد بار سرگردان ترست او
      زما، در كار خود حيران ترست او
      يك يك ، هنرم بين و گنه ده ده بخش !
      جرم من خسته ، حسبة الله بخش !
      از باد فنا آتش كين بر مفروز!
      ما را به سر خاك رسول الله بخش !
      عجائب و طرائف ، آداب و رسوم اقوام و ملل و...
      سبب آن كه روزهاى پايانى سرما را ((ايام عجوز)) (سرماى پيره زن ) ناميده اند، آنست كه حكايت كنند: پيرزن غيب گوى عربى قوم خويش را خبر داد كه سرما فرا خواهد رسيد و آنان به سخن او اعتنا نكردند، تا آن كه سرما فرا رسيد و كشت هاى آنان را تباه كرد. از اين رو، آن را ((ايام عجوز)) يا ((سرماى عجوز)) گفته اند.
      جارالله زمخشرى ، در كتاب ((ربيع الابرار)) گفته است شايد بدان سبب است كه اين روزها، پايان سرماست . و نيز گفته اند: پيرزنى از فرزندان خويش خواست ، تا او را به شوهر دهند و آنان ، با او شرط كردند كه هفت شب در هواى سرد به سر برد و چنين كرد و مرد.
      عجائب و طرائف ، آداب و رسوم اقوام و ملل و...
      در كتاب ربيع الابرار آمده است كه : از شگفتى ها اين كه بغداد سرزمين خليفه هاست . و حتى يك خليفه در آن نمرده است .
      حكايات پيامبران الهى
      از يكى از بانوان پيامبر (ص ) روايت شده است كه گفت : گوسفندى كشتيم و بدان صدقه داديم . مگر كتفش مانده بود. پيامبر (ص ) را گفتم : جز كتفش ‍ نمانده است و پيامبر (ص ) فرمود. همه آن باقيست ، جز كتفش .
      سخن عارفان و پارسايان
      حسن بصرى گفت : يقين بى شكى را شبيه تر به شك بدون يقين ، همانند مرگ نديده ام .
      سخن عارفان و پارسايان
      مردى ((ابى درداء)) را گفت : چرا مرگ را ناخوش داريم ؟ گفت : چون آخرت خود خراب و دنياتان آباد كرده ايد و ناخوش داريد كه از آبادى به ويرانى نقل كنيد.
      حكاياتى از عارفان و بزرگان
      حسن بصرى ، مردى را كه بر جنازه اى حاضر بود، گفت : مى بينى كه اگر اين مرد به دنيا بازگردد به عمل نيكى دست زند؟ گفت : آرى ! گفت : اگر او باز نگردد، تو چنان باش !
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      از آن ها كه ((مسيلمه )) به هم بافته است : و الزارعات زرعا فالحاصدات حصدا فالذاريات ذروا فالطحنات طحنا فالعاجنات عجنا فالا كلات اكلا و يكى از ظريفان عرب گفته است : فالخاريات خريا
      حكايات پيامبران الهى
      در محاضرات آمده است كه امام على بن موسى الرضا (ع ) نزد ماءمون بود كه هنگام نماز فرا رسيد. خادمان ، ماءمون را آب و تشت آوردند. امام (ع ) فرمود: كاش اين كار را خود انجام مى دادى ؟ كه پروردگار بزرگ فرمود:((فمن كان يرجوالقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربه احدا))
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      در محاضرات آمده است كه : زنى زيباروى از مردم باديه در آيينه نگريست و همچنان كه آينه در دست داشت ، شوهر زشت روى خويش را گفت : اميدم آنست كه من و تو، به بهشت رويم .شويش گفت : از چه روى ؟ گفت : من به تو مبتلا شدم و بردبار بودم و مرا نيز چون نعمتى به تو ارزانى داشت و سپاس گفتى و صابر و شاكر، هر دو، به بهشت روند.
      شعر فارسى
      از ((يوسف و زليخا))ى جامى :
      چو از مژگان فشانى قطره آب
      چو آتش افكند در جان من تاب
      زمعجزه هاى حسن تست دانم
      كه از آب افكنى آتش به جانم
      شعر فارسى
      از نشناس :
      فرياد! كه هر طاير فرخنده كه ديدم
      صياد زمرغان دگر، بسته ترش داشت .
      شعر فارسى
      از محتشم
      دارد زخدا خواهش جنات نعيم
      زاهد به ثواب و من به اميد عظيم
      من ، دست تهى مى روم ، او تحفه به دست
      تا زين دو، كدام خوش كند طبع سليم ؟
      حكايات تاريخى ، پادشاهان
      در يكى از كتاب هاى تاريخى ديدم كه چون ((فضل بن سهل )) در گرمابه اى به سرخس كشته شد - آنچنان كه در كتابها آمده است - ماءمون به نزد مادرش فرستاد، تا آن چه از سهل مانده است از جواهر گرانبها و كالاهاى نفيس و امثال آن ، كه در خور خليفه است ، به نزد ماءمون فرستد. و او سبدى قفل شده و مهر شده به مهر فضل را به نزد او فرستاد. چون ماءمون ، آن را گشود، در آن ، نامه اى بود، به خط فضل ، كه در آن ، چنين نوشته بود: ((بسم الله الرحمن الرحيم )) اين ، حكمى ست كه خداوند بر فضل نهاده است كه چهل و هشت سال زندگى كند و ميان آب و آتش كشته شود.







      پاسخ به نقل قول  


    8. کاربر مقابل از Hamed.Hamishe Abi بخاطر پست مفیدش تشکر کرده است

      Mahdi 1387 (10-16-2008)




    9. مدیریت کل سایت
      آواتار Hamed.Hamishe Abi

      تاريخ عضويت
      Oct 2007
      محل سكونت
      irantrack.com
      اسم واقعی
      حامد
      سن
      26
      پست ها
      32,206
      تشکرها (از دیگران) : 24,804
      تشکر شده 39,368 بار در 14,514 پست
      چوق: 1,720,725 ( ثروتمند شماره 11)

      پاداش داده شده 136 مرتبه
      تاکنون 419 مرتبه با چوق تشکر کرده
      تشکر شده با چوق 555 مرتبه
      آلبومهای من دوستان من گروههای من درباره من تقویم علایق من
      ویترین جوایـز

      پيش فرض

      دفتر پنجم
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      سرور پيامبران مرسل و گرامى ترين اولينان و آخرينان ، كه درود خدا بر او و دودمان گراميش باد! گفت : هر گاه ، دل مؤمن ، از بيم خدا به لرزه در آيد، گناهان از او فرو ريزد، چنان كه برگ از درخت فرو ريزد.
      و نيز فرمود: بنده ، تا آنگاه كه بلا را نعمت نشمرد، و آسايش را رنج خويش نداند، در شمار مؤمنان نيايد. چه سختى هاى دنيا، نعمت هاى آخرتند و آسودگى هاى دنيا، رنج آن .
      و نيز از اوست كه : - برترين درودها و كامل ترين سلام ها نثار او باد! - كه : خداى تعالى گفت : چون بنده اى از بندگان خويش را به رنجى در بدن يا مال ، يا فرزند، دچار سازم ، و آن را به بردبارى پذيرا شود، از آن ، شرم دارم كه وى را ميزان نهم و يا او را نامه عمل بگذارم .
      عوالم كلى ، به دو عالم منحصر مى شود: يكى ، ((عالم خلق ))، كه با يكى از حواس پنجگانه ظاهرى حس مى شود و ديگرى ، ((عالم امر)) است ، كه به حس در نمى آيد. همچون ((روح )) و ((عقل )) و پروردگار فرموده است : ((الا له الخق و الامر تبارك الله رب العالمين ))
      و بسا! كه از اين دو ((عالم )) به ((عالم ملك و ملكوت )) و ((عالم شهادت و غيب )) و ((ظاهر و باطن )) و ((بر و بحر)) و عباراتى جز اين ها تعبير شود. و آدمى ، موجودى ست جامع ، ميان اين دو عالم . چه ، تن او، نمومه اى از عالم خلق است و روحش از عالم امر. خداى تعالى فرموده است : ((يسئلونك عن الروح قل : الروح من امر ربى ))
      و روح آدمى ، پيش از هستى ديگر آفريدگان ، در درياى حقيقت پروردگارى شناور بود، و از عنايت ازلى كه حامل آن بود، برخوردارى داشت . خداى تعالى مى فرمايد: ((و لقد كرمنابنى آدم و حملناهم فى البر والبحر))
      سپس ، اين روح ، در تن ، به امانت سپرده شد، تا كسب كمال كند و برخى آمادگى ها تدارك بيند كه بى آن ، ممكن نبود، تا بدان برسد. آنگاه به اصل خود باز مى آيد و در منشاء خويش شناور مى شود، و به درياى حقيقت مى رسد. در حالى كه آماده پذيرش فيض هاى جلال و جمال الهى و اشراق سر مدى شده باشد.
      تفسير آياتى از قرآن كريم
      در ((كشاف )) در تفسير اين گفته خداى تعالى كه مى فرمايد: ((لا ينال عهدى الظالمين )) آمده است كه : گفته اند كه اين ، دليل بر آنست كه بدكار، شايسته پيروى نيست و كسى كه فرمان و گواهى و پيروى و خبرش ‍ پذيرفته نيست ، چگونه به پيشوايى و امامت برگزيده شود؟
      ابوحنيفه ، پنهانى ، به وجوب يارى دادن زيدبن على (بن الحسين )(ع ) و پرداخت مال به وى و خروج بر دزدى كه به عنوان ((امام )) غلبه يافته بود - همانند دوانيقى و نظاير او - فتوا داد. و چون زنى او را گفت : فرزند مرا به خروج با ابراهين و محمد - فرزندان عبدالله بن حسن - اشاره كردى و كشته شد. ابوحنيفه گفت : كاش به جاى فرزند تو بودم ! و همو، در اشاره به ((منصور)) (خليفه ) و يارانش مى گفت : اينان ، اگر آهنگ بناى مسجدى كنند، و مرا بخوانند، تا آجرهاى آن را بشمارم ، چنين نخواهم كرد.
      و از ((ابن عباس روايت شده است كه گفت : ستمگر، هيچگاه پيشوايى را نشايد. و چگونه پيشوا تواند شد؟ كه امام ، آنست كه ستم را باز دارد. و اگر ستمگرى به پيشوايى گمارده شود، همانند اين مثل است كه گويد: آن كه از گرگ چوپانى خواهد، ستم كرده است . پايان سخن جارالله .
      حكايات تاريخى ، پادشاهان
      ابوجعفر منصور، ابوحنيفه را به كوفه آورد، و خواست ، تا او را منصب ((قضا)) دهد. و او خوددارى كرد و خليفه ، او را سوگند داد كه بپذيرد. و بوحنيفه گفت : من ، هرگز شايسته قضا نيستم . و ((ربيع بن يونس )) حاجب گفت : نمى بينى كه خليفه سوگند مى خورد؟ و ابوحنيفه گفت : خليفه به دادن كفاره سوگند، از من تواناترست . و آنگاه ، منصور فرمان داد، تا او را به زندان افكندند.
      فرازهايى از كتب آسمانى
      در ((احيا))(العلوم ) روايت شده است كه زاهدى ، روزگارى دراز، خداى را عبادت كرد. و بارى ، پرنده اى ديد، كه بر درختى لانه كرده بود. و آنجا مى نشست و مى خواند. زاهد با خويش گفت : نمازگاه خويش ، به نزديك آن درخت برم تا با نواى اين پرنده انس گيرم . و چنين كرد. و پروردگار، پيامبر آن روزگار را وحى فرستاد كه آن زاهد را بگو!: به آفريده اى انس گرفتى .
      چنان ترا فرود آورم كه از كردار نيك بهره اى نبرى .
      و نيز در احياء آمده است كه ابراهيم ادهم ، از كوه فرود مى آمد و پرسيدندش : از كجا مى آيى ؟ و او گفت از انس با خداى تعالى .
      و گفته اند: موسى پس از آن كه سخن خداى تعالى شنيد، چون ، سخن ديگرى مى شنيد، دلش به هم مى خورد.
      شعر فارسى
      از نشناس :
      از ذوق صداى نايت ، اى رهزن هوش !
      و زبهر نظاره تو، اى مايه هوش !
      چون منتظران به هر زمانى ، صد بار
      جان ، بر در چشم آيد و دل ، بر گوش
      عجائب و طرائف ، آداب و رسوم اقوام و ملل و...
      در ((شرح علامه ))، از (ابوسهل ) مسيحى نقل كرده است كه در دمشق ، خصيه هاى مردى بزرگ شد. چنان كه آن ها را در كيسه اى به اندازه يك بالش جاى داده بود. و جنبيدن بر او دشوا آمد. مرد به بيمارستان رفت و از جراح خواست ، تا او را درمان كند. اما جراحان ترسيدند كه در حين عمل بميرد. مرد، به عدالتخانه رفت و از نايب السطنه خواست تا دستور دهد كه او را درمان كنند و او چنين كرد و #### هايش بريدند و مرد چند روزى ماند و مرد و #### هايش را پس از بريدن وزن كردند و هفده رطل بود و هر رطل ششصد درهم است .
      شعر فارسى
      از نشناس :
      نكويى با بدان كردن ، وبالست
      ندانند اين سخن ، جز هوشمندان
      ز بهر آن ، كه با گرگان نكويى
      ستمكارى بود بر گوسفندان
      شعر فارسى
      از مخزن الاسرار - در نصيحت -:
      در سر كارى كه در آيى نخست
      رخنه بيرون شدنش كن درست
      تا نكنى جاى قدم استوار
      پاى منه ! در طلب هيچ كار
      چاره دين ساز! كه دنيات هست
      تا مگر آن نيز بيارى به دست !
      اى كه زامروز، نيى شرمسار
      آخر از آن روز يكى شرم دار!
      قلب مشو! تا نشوى وقت كار
      هم زخود و هم زخدا شرمسار
      مست چه خسبى ؟ كه كمين كرده اند
      كارشناسان ، نه چنين كرده اند
      چون تو، خجل وار برآرى نفس
      فضل كند رحمت فريادرس
      خويشتن آراى مشو! چون بهار
      تا نكند در تو طمع روزگار
      شعر فارسى
      و از اين قبيل است كه در ((هفت پيكر)) به نظم آورده است :
      عيب جوانى نپذيرفته اند
      پيرى و صد عيب ، چنين گفته اند
      فارغى از قدر جوانى كه چيست
      رو! كه بر اين غفلت ، بايد گريست
      شاهد باغست درخت جوان
      پير شود، بشكندش باغبان
      شاخ ‌تر از بهر گل نو برست
      هيزم خشك ، از پى خاكسترست
      عهد جوانى به سرآمد، مخسب !
      روز شد، اينك ! سحر آمد، مخسب !
      و از سخنان اوست در ((خسرو و شيرين )):
      ترا حرفى به صد تزوير در مشت
      منه بر حرف كس بيهوده انگشت !
      سخن ، در تندرستى تندرست است
      كه در سستى ، همه تدبير، سست است
      چو خواهى صد قبا، در شادكامى
      بدر پيراهنى در نيكنامى
      بدين قالب كه بادش در كلاهست
      مشو غره ! كه اين ، يك مشت كاهست
      رها كن غم ! كه دنيا، غم نيرزد
      مكش سختى ! كه سختى هم نيرزد
      چنان راغب مشو در جستن كام !
      كه از نايافتن ، رنجى سرانجام
      از عارف بلند پايه ((نظامى )) - درباره پيرى -:
      حديث كودكى و خودپرستى
      رها كن ! كان خمارى بود و مستى
      چو عمر از سى گذشت و يا خود از بيست
      نمى شايد دگر چون غافلان زيست
      نشاط عمر، باشد تا چهل سال
      چهل رفته ، فرو ريزد پروبال
      پس از پنجه ، نباشد تندرستى
      بصر كندى پذيرد، پاى ، سستى
      چو شست آمد، نشست آمد پديدار
      چو هفتاد آمد، افتاد آلت از كار
      به هشتاد و نود، چون در رسيدى
      بسا سختى كه از گيتى كشيدى !
      از آنجا گر، به صد منزل رسانى
      بود مرگى ، به صورت زندگانى
      سگ صياد، كاهو گير گردد
      بگيرد آهويش ، چون پير گردد
      چو در موى سياه ، آمد سپيدى
      پديد آيد نشان نااميدى
      زپنبه شد بنا گوشت كفن پوش
      هنوز اين پنبه بيرون نارى از گوش
      جوانى ، گفت پيرى را: چه تدبير؟
      كه يار از من گريزد چون شوم پير
      جوابش داد پير نغز گفتار
      كه در پيرى ، تو خود، بگريزى از يار
      شعر فارسى
      و نيز از سخنان اوست در ((ليلى و مجنون )):
      غافل منشين ! نه وقت بازى ست
      وقت هنرست و سرفرازى ست
      امروز، كه روز عمر، برجاست
      مى بايد كرد كار خود راست
      فردا كه اجل عنان بگيرد
      عذر تو به جان كجا پذيرد؟
      از پنجه مرگ ، جان كسى برد
      كاو پيش ز مرگ خويشتن مرد
      يك دسته گل دماغ پرور
      از صد خرمن گياه خوش تر
      هر نقد كه آن بود بهايى
      بفروش ! چو آيدش روايى .
      شعر فارسى
      از نشناس :
      گر، خرابم كنى از عشق ، چنان كن بارى
      كه نبايد دگرم منت تعمير كشيد
      معارف اسلامى
      گفته اند: جمعه را از آن روى ، ((جمعه )) ناميده اند، كه پروردگار، در آن روز از آفرينش چيزها آسود و آفريدگان ، در پيشگاه او جمع آمدند.
      و نيز گفته اند: از آن روى ((جمعه )) گفته اند، كه در آن روز، مردم ، براى اداى نماز، جمع آيند.
      و گفته شده است : نخستين بار، ((انصار))، اين روز را ((جمعه )) ناميدند. و آن ، پيش از آمدن پيامبر (ص ) به مدينه بود. و نيز پيش از فرود آمدن سوره جمعه ، انصار، گرد آمدند، و گفتند: يهود را در هفته ، روزيست ، كه بدان گرد آيند. و آن ، ((شنبه )) است و مسيحيان نيز به يكشنبه جمع شوند. ما نيز بايد روزى را قرار دهيم كه در آن ، جمع شويم و خدا را ياد كنيم و سپاس بگزاريم . و آن را بر ((جمعه )) قرار دادند و آنان ، پيش از آن ، جمعه را روز ((عروبة )) مى ناميدند. آنگاه ، بر ((سعد بن زرارة )) گرد آمدند و با او نماز گزاردند و او، آنان را پند داد و آن روز را ((جمعه )) ناميدند.
      و نيز گفته اند: نخستين كسى كه اين روز را ((جمعه ))، ((كعب بن لوى )) بود و همو او بود كه تركيب ، ((اما بعد)) را به كار برد.
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      از سخنان يكى از بزرگان در گراميداشت پدر و مادر: بدان ! كه پروردگار عزيز و بزرگ ، نياز ترا به پدر و مادر دانست . از اين رو، ترا در نزد آنان گرامى داشت . كه نيازى به سفارش كردن درباره تو، به آنان نبود. و پروردگار، بى نيازى آنان را از تو دانست و از اين رو، آنان را درباره تو سفارش كرد. و در حديث آمده است كه : ((على بن الحسين )) (ع ) فرزند خويش ((زيد)) را گفت : اى پسركم ! پروردگار، ترا به من خشنود نساخت . از اين رو، مرا به تو سفارش كرد. اما مرا به تو خرسند ساخت و از تو مرا سفارش كرد. پس .- خدا ترا توفيق دهاد! - تفاوت ميان اين دو را بدان ! و با خرد خويش ، ميان اين دو فرق بگذار! آنگاه ، بنگر! كه خرد روشن تو، لزوم سپاسگزارى ترا به نعمت دهنده ات سفارش مى كند و بنگر! كه از آدميان ، كسى هست كه بيش از پدر و مادر بر تو حق داشته باشد؟ و كسى هست كه بيش از آنان ، در خور سپاس و نيكى تو باشد؟ پس ‍ آن را با گراميداشت و بزرگداشت و فرمانبرى و اطاعت ، تا آنگاه كه زنده اند، پاسخ بگوى ! و از آنان بخشش بخواه و حق آنان را ادا كن ! و پس ‍ از مرگ نيز با ديدار خاكشان دين خويش را ادا كن ! همچنان كه دوست دارى كه فرزندانت ، به روزگار زندگى و پس از مرگت ، با تو چنان كنند.
      سخن عارفان و پارسايان
      در ((احياء))(العلوم ) از يحيى معاذ (رازى ) نقل شده است كه مى گفت : زاهد راستين ، كسى ست كه روزيش آن چه يابد، باشد و جامعه ، آن چه پوشد و مسكنش به جايى از زندان دنيا كه در آن گنجد و دورى از خلق جاى آسايش او و گورش خوابگاه او و انديشه اش پندگيرى او و قرآن گفتار او و خدا انيس او و ياد خدا رفيق او و زهد همنشين او و اندوه كار او و شرم شعار او و گرسنگى خورش او و حكمت سخن او و خاك بستر او و تقوا توشه راه او و خاموشى بهره او و شكيبايى تكيه گاه او و توكل حسب و نسب او و خرد راهنماى او و عبادت پيشه او و بهشت پايان آرزوى او.
      ترجمه اشعار عربى
      از ابوتمام :
      خرد، رهبر منست و روزگار، ادب كننده من . اين هر دو، آنچنان از من تيرگى را زدودند، كه به روزگار جوانى ، پيرى جهانديده شدم .
      شعر فارسى
      از نشناس :
      از باغ جهان ، فتاده در دام عذاب
      آدم ، ز پى گندم و من ، بهر شراب
      مرغان بهشتيم ، عجب نبود، اگر
      او، از پى دانه رفت و من ، از پى آب
      خاك رهش به مردم آسوده كى دهند!
      كاين توتيا، به مردم بى خواب مى دهند
      غم با من و من با غمش ، خو كرده ايم ، اى مدعى !
      لطفى ببايد كردن و ما را به هم بگذاشتن
      زيمن عشق ، بر وضع جهان ، خوش خنده ها كردم
      معاذالله ! اگر روزى به دست روزگار افتم .
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      حكيمى گفت : برترى كشاورزان ، به همكارى در كار است ، برترى بازرگانان ، به همكارى در اموالست ، برترى پادشاهان ، به همكارى در راى هاى سياسى ست ، برترى دانشمندان ، در حكم خداوندى ست و برترى همه اينان ، به همكارى در تمامى چيزهاى ست كه امور زندگى و آخرت آدميان را به صلاح آرند.
      شعر فارسى
      از خسرو و شيرين (نظامى ) در سفارش به كم خوردن :
      مخور بسيار! چون كرمان بى زور
      به كم خوردن كمر بربند! چون مور
      حرام آمد علف تاراج كردن
      به دارو، طبع را محتاج كردن
      مخور چندان ! كه خرما خوار گردد
      گوارش در دهن مردار گردد
      چو باشد خوردن نان ، گلشكروار
      نباشد طبع را با گلشكر كار
      جهان زهرست و زهر تلخناكش
      به كم خوردن توان رست از هلاكش
      از سخنان شيخ (نظامى ) در قناعت ، كه نيكوترين چيزهاست :
      قرص جوى ، مى شكن ! و مى شكيب !
      تا نخورى گندم آدم فريب
      تا شكمى نان و كفى آب هست
      كفچه مكن بر سر هر كاسه دست
      آن خور! و آن پوش ! چو شير و پلنگ
      كاورى آن را همه روزه به چنگ
      نانخورش ، از سينه خود كن ! چو آب
      وز جگر خويش چو آتش كباب
      گر دل خرسند نظامى تراست
      ملك قناعت بتمامى تراست
      شعر فارسى
      نيز از اوست :
      اگر باشى به تخت و تاج محتاج
      زمين را تخت كن ! خورشيد را تاج
      به خرسندى بر آور سر! كه رستى
      بلايى محكم آمد خودپرستى
      در اين هستى كه يابى نيستى زود
      نبايد شد به هست و نيست خشنود.
      لباسى پوش ! چون خورشيد و چون ماه
      كه باشد تا تو باشى ، با تو همراه
      جهان ، چون مار افعى ، پيچ پيچست
      مخواه از وى ! كزو در دست ، هيچست
      شعر فارسى
      نيز از سخنان او در كتاب ((ليلى و مجنون )) است :
      خرسندى را به طبع ، در بند!
      مى باش بدانچه هست ، خرسند!
      اجرت خور دسترنج خود باش !
      گر محتشمى ، به گنج خود باش !
      نزديك رسيد، كار مى ساز!
      با گردش روزگار مى ساز!
      جز آدميان ، هر آنچه هستند
      بر شقه قانعى نشستند
      در جستن رزق خود شتابند
      سازند بدان قدر، كه يابند
      آنگاه رسى به سر بلندى
      كايمن شوى از نيازمندى
      خرسند، هميشه نازنينست
      خرسندى را ولايت اينست
      از بندگى زمانه آزاد
      غم شاد به او و او به غم شاد
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      از سخنان بزرگان :
      آن كه سرانجام خويش را نيكو سازد، از زشتى ها رويگردانست و آن كه به كتاب خدا ايمان آورد، توبه كند و آن كه از عذاب دردناك بپرهيزد، آب شود. پس ، اى نشسته اى ! كه مرگ تو ايستاده است . اينك ! از سخن ما، در خوابى ؟ يا از كرده خويش پشيمانى ؟ پيش از مردنت ، از لغزش هاى خويش توبه كن ! كه مرگ ، در تعقيب زندگانست .
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      بزرگى گفته است :
      نماز، معراج عارفانست . و وسيله گناهكاران و بوستان پرهيزگاران و در حديث آمده است كه : نماز، ستون دينست و در يكصد و دو جاى قرآن ، از آن ، ياد شده است .
      شعر فارسى
      از نشناس :
      صد تيغ بلا، ز هر طرف آخته اند
      بر ما همه ، شبرنگ جفا تاخته اند
      فرياد! كه دشمنان به هم ساخته اند
      واحباب به حال ما نپرداخته اند
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      ((كفعمى )) - كه رحمت خدا بر او باد! - گفت : اى فرزند ((آدم )) به دنيا فريفته مباش ! دنيايى كه در آن صافى و گوارنده اى يافت نشود و كسى ترا يارى نمى كند و به عهدها وفا نمى شود و سوگند راستى در ميان نيست و دوست موافقى نمى يابى . نيكبخت آن كه با دنيا بجنگد! و به زر و زيور آن ننگرد. خوش به حال آنان كه از حلال دنيا بپرهيزند و جز با ياد خدا، از هيچ لذتى بهره نجويند و با پارسايى ، به اوج طاعت رسند. به آن كه دانه را مى شكافد! كه بدكاران را بهره اى جز آب گنديده دوزخ نيست . آنان ، گناهانشان آشكار است و عذرشان ناپذيرا. و پرهيزگاران ، با كردار پسنديده خويش به انوار روحانى خود، به ملاء اعلى در آويخته اند و از ميوه پاداش نيكوكارى خويش بهره مندند. آرى ! كسى رستگارست ، كه در درياى طاعت پروردگار خويش غوطه خورد و رنج طاعت را به پاس ‍ پاداش آخرت ، بر خويش هموار سازد. اينك ! خويش را واجب دار! كه به اداى واجبات بپردازى و براى دورى از گناه ، اسب هاى رهوار رياضت كشيده را به كارگير! و جامه بيم از خدا را بر خود بپوشان ! و از آنان مباش ‍ كه به پيمان خدا خيانت مى ورزند كه كردارهاى زشت تو، به رستاخيز، اژدهاى تو خواهند بود. و كارهاى نادرست تو، در قيامت ، موجب كورى تو خواهند شد و راستى گفتار تو، نيرويت مى بخشند و اگر به قناعت روى آورى ، ترا سودمندتر خواهد بود.
      شعر فارسى
      از نظامى - در بخشش :
      به شادى ، شغل عالم درج مى كن !
      خراجش مى ستان ! و خرج مى كن !
      گشايى بند، بگشايند بر تو
      فرو بندى ، فرو بندند بر تو
      بزرگى بايدت ، دل در سخابند!
      سر كيسه ، به بند گندنا بند!
      نصيحت بين ! كه آن هندو، چه فرمود
      كه : چون نانى بيابى ، زود خور! زود!
      شعر فارسى
      از مير دردى يزدى :
      از من ، آموخت شيخ ، افسوس زدن
      بر بام صلاح ، كوس ناموس زدن
      رفتم كه به پير دير هم ياد دهم
      آيين بت و طريق ناقوس زدن
      اندر آن معرض كه خود را زنده سوزد اهل درد
      اى بسا مرد خدا! كاو كمتر از هندو زنى ست .
      فرازهايى از كتب آسمانى
      ((قيصرى ))، در ((شرح يائيه )) در تعريف دانش تصوف گفته است : آن ، دانش نام ها و صفت ها و مظاهر خداوندى ، و احوال آفرينش و رستاخيز و حقايق عالم و چگونگى بازگشتن آن ، به حقيقت يگانه است . كه آن ، ذات پروردگارى ست . و نيز شناخت شيوه سلوك و ((مجاهده )) است ، براى رهايى نفس ، از تنگناهاى بندهاى جزئى و پيوند دادن آن ، به مبداء اصلى و نيز اتصاف آن ، به وصف اطلاق و كليت است .
      شرح حال مشاهير، مردان و زنان بزرگوار
      ((سمراء)) دختر قيس ، در غزوه اى دو پسر خويش از دست داد و پيامبر (ص ) به مرگ آنان ، او را تعزيت گفت . سمراء گفت : پس از تو، هر اندوهى ناچيزست . به خدا سوگند! اندوهى كه از چهره گردآلود تو، به من رسيده است از مرگ آن دو، دردناك تر است .
      سخن عارفان و پارسايان
      حسن بصرى مى گفت : چون كسى در كار دنيا با تو همچشمى كند، در كار آن جهانى ، با او همچشمى كن ! و نيز، يارانش را گفت : من هفتاد تن از بدريان را ديدم كه حلال شده هاى خدا را چندان پرهيز داشتند، كه شما حرام شده هاى او را نداريد.
      و به سخنى ديگر، آنان ، در بلا، بيش از شما، به نعمت و آسودگى شادمان بودند و اگر آنان را مى نگريستيد، ديوانه شان مى انگاشتيد. و اگر آنان نيكان شما را مى ديدند، مى گفتند: اينان را خلقى نيك نيست و اگر بدانتان را مى ديدند، مى گفتند: اينان به رستاخيز، در شمار مؤمنان نيستند. و چون به يكى از آنان ، مالى حلال عرضه مى شد، نمى پذيرفت و مى گفت : از آن ترسم كه دلم را تباه كند. و آن كه دل داشت ، بناچار، از تباهى آن ، بيمناك بود.
      سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
      عيسى كه - بر پيامبر ما و او درود باد! - مى گفت : اى دنيا! تو بودى ، و من ، در تو نبودم و تو خواهى بود و من در تو نباشم . و اگر مرا بدبختى رسد، بدبختى يى است كه در تو بدان دچار شده ام .
      سخن عارفان و پارسايان
      عابدى ، در دعاى خويش ، چنين مى گفت : خدايا! مرا به آتش انداز! كه چون منى ، جراءت آن ندارد كه از تو بهشت خواهد.
      سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
      حكيمى پس از آن كه ميان او و يكى از يارانش ستيزى رفت ، به او نوشت : اى برادر! روزگار زندگى ، كوتاه تر از آنست كه به دورى بگذرد.
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      مردى افلاطون را گفت : زن گيرم ؟ يا نه ؟ گفت : هر چه كنى ، ترا پشيمانى آرد.
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      مردى بد مستى كرد و مردم ، شكايت او به حاكم بردند. مستى از سرش ‍ رفته بود و حاكم خواست تا او را بيازارد. مرد گفت : اى امير! من بدى كردم و خردى ندارم . تو كه خردمندى ، مرا ميازار!
      لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
      معاويه در مكه بود و ابن عامر را گفت : از تو خواهشى دارم . گفت : چيست ؟ گفت : خانه ات را در عرفه به من بخشى . گفت : بخشيدم . معاويه گفت : صله رحم كردى . اينك ! تو چيزى بخواه ! گفت : خواهم كه خانه ام را به من بازگردانى ! گفت : باز گرداندم .
      شعر فارسى
      از نشناس :
      عمرى گذشت راه سلامت نيافتيم
      شرمنده اين دلم ! كه چه ها در خيال داشت !
      شعر فارسى
      از مولوى معنوى :
      آفت ادراك ، اين قيلست و قال
      خون به خون شستن ، حلال آمد، حلال
      شعر فارسى
      و نيز از اوست :
      هين و هين ! اين راهرو، بيگانه شد
      آفتاب عمر، سوى خانه شد
      تو مگو فردا! كه فرداها گذشت
      تا بكلى نگذرد ايام گشت
      تو، مگو: ما را بدان شه ، بار نيست !
      با كريمان ، كارها دشوار نيست
      عورو تورو لنگ و لوك و بى ادب
      سوى او مى غنج ! و او را مى طلب !
      وعده فردا و پس فرداى تو
      انتظار حشر باشد، واى تو!
      نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
      بزرگى گفته است :
      به بلايى دچار نيامدم ، مگر آن كه پروردگار، در آن ، مرا چهار نعمت ارزانى داشت يكى اين كه دينم را زيان نداشت . ديگر آن كه به بزرگى آن كه مى توانست باشد، نبود. سديگر آن كه مرا از خشنودى خويش بى بهره نساخت و چهارم اين كه از آن ، اميد ثواب داشتم .
      شعر فارسى
      از حكيم انورى :
      مرا به مدرسه ها پيش ازين به كسب علوم
      قرار مدرسه و فكر درس بودى كار
      كنون ، به چشم غزالانم آنچنان كردند
      كه شب ، به خواب خوش اندر، غزل كنم تكرار
      تفسير آياتى از قرآن كريم
      در كشاف ، در تفسير آيه شريفه ((ان الله لا يستحيى ان يضرب مثلا ما بعوضة فمافوقها))
      مى نويسد: بسيار در كتاب هاى قديمى ديده ام كه جنبنده اى هست ، كه جنبش آن ، جز با چشم هاى تيزبين ديده نمى شود. و چون نجنبد، هيچ چشمى آن را نبيند و چون به دست ، بگيرندش ، زهرى از خود مى دهد، كه زيانبخش است . پاكيزه است پروردگارى كه از صورت اين حيوان و اعضاى ظاهرى و باطنى و تفضيل آفرينش آن ، چنان آگاهست ! و مى بيندش و از ضمير آن آگاهست . و شايد كه كوچك تر از آن را نيز آفريده است . ((سبحان الذى خلق الازواج كلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لا يعلمون )).
      فرازهايى از كتب آسمانى
      تصوف ، دانشى ست كه در آن ، از يگانگى ذات پروردگار، سخن مى رود و به نام ها و صفاتش و همه آن چه كه به او مربوط است ، نايل مى گرداند از اين رو، موضوع تصوف ، ذات پروردگارى و صفت هاى ازلى و سرمدى اوست .
      مسائلى كه تصوف از آن ها سخن مى گويد، چگونگى صدور كثرت از خدا و بازگشت همه آن ها به اوست و نيز بيان مظاهر نام هاى الهى و صفت هاى ربانى او و چگونگى بازگشت ((اهل الله )) به خداست و نيز چگونگى ((سلوك )) و ((مجاهده )) و رياضت هاى آنان است و همچنين از نتيجه هر يك از اعمال و ذكرها در دنيا و آخرت به همان سان كه در ((نفس ‍ امر)) است سخن مى گويد.
      مبادى تصوف ، شناخت حد و غايت و اصطلاحات صوفيانست كه در ميان آنان رواج دارد.
      سخن عارفان و پارسايان
      عارفى گفته است : آن كه به هنگام نعمت ، به منعم بنگرد، و به هنگام بلا، به بلا دهنده نظر كند، و در همه حالات ، جمال حق را نظاره كند، و به محبوب مطلق توجه داشته باشد، در عالى ترين مراتب سعادت است و آن كه به عكس اين باشد، در پايين ترين دركات بدبختى ست . و چنين كسى ، به هنگام نعمت ، بر نيست شدن آن ترسانست و به هنگام سختى ، در آزار آنست .
      شعر فارسى
      از نشناس :
      ظهور جمله اشيا، به ضدست
      ولى حق را نه مانند و نه ندست
      چو نبود ذات حق را ضد و همتا
      ندانم تا چگونه دانى او را؟!
      چو نور حق ندارد نقل و تحويل
      نيايد اندر او تغيير و تبديل .
      اگر خورشيد بر يك حال بودى
      شعاع او به يك منوال بودى
      ندانستى كسى ، كاين پرتو اوست
      نبودى هيچ فرق ، از مغز، تا پوست
      شعر فارسى
      از سعدى :
      چنين دارم از پير داننده ياد
      كه شوريده اى رو به صحرا نهاد.
      پدر، در فراقش نخورد و نخفت
      پسر را ملامت بكردند و گفت :
      از آن گه يارم كس خويش خواند
      دگر با كسم آشنايى نماند
      بحقش ! كه تا حق جمالم نمود
      دگر هرچه ديدم ، خيالم نمود
      نشد كم ، كه رو از خلايق بتافت
      كه گم كرده خويش را باز يافت
      پراكندگانند زير فلك
      كه هم در توان خواندشان هم ملك
      قوى بازوانند كوتاه دست
      خردمند و شيدا و هشيار و مست
      نه سوداى خودشان ، نه پرواى كس
      نه در گنج توحيدشان جاى كس
      برآشفته عقل و پراكنده هوش
      زقول نصيحتگر، آگنده گوش
      تهيدست مردان پر حوصله
      بيابان نوردان بى قافله
      به دريا نخواهد شدن بط غريق سمندر چه داند عذاب الحريق ؟
      عزيزان پوشيده از چشم خلق
      نه زنار داران پوشيده دلق
      به خود سر فرو برده همچون صدف
      نه مانند دريا برآورده كف
      گرت عقل يارست ، ازينان رمى
      كه ديوند در صورت آدمى
      نه مردم همين استخوانند و پوست
      نه هر صورتى جان و معنى در اوست
      نه سلطان خريدار هر بنده ايست
      نه در زير هر ژنده اى زنده ايست
      اگر ژاله ، هر قطره اى در شدى
      چو خر مهره ، بازار از او پر شدى







      پاسخ به نقل قول  


    10. کاربر مقابل از Hamed.Hamishe Abi بخاطر پست مفیدش تشکر کرده است

      Mahdi 1387 (10-16-2008)




    11. مدیریت کل سایت
      آواتار Hamed.Hamishe Abi

      تاريخ عضويت
      Oct 2007
      محل سكونت
      irantrack.com
      اسم واقعی
      حامد
      سن
      26
      پست ها
      32,206
      تشکرها (از دیگران) : 24,804
      تشکر شده 39,368 بار در 14,514 پست
      چوق: 1,720,725 ( ثروتمند شماره 11)

      پاداش داده شده 136 مرتبه
      تاکنون 419 مرتبه با چوق تشکر کرده
      تشکر شده با چوق 555 مرتبه
      آلبومهای من دوستان من گروههای من درباره من تقویم علایق من
      ویترین جوایـز

      پيش فرض

      به روی ناامیدی در بسته باز کردن


      همه روز روزه بودن،‌ همه شب نماز کردن
      همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن
      ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن
      دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن
      به مساجد و معابر، همه اعتکاف جستن
      ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
      شب جمعه‌ها نخفتن،‌ به خدای راز گفتن
      ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن
      به خدا که هیچ کس را، ثمر آنقدر نباشد
      که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

      "علامه شیخ بهایی"







      پاسخ به نقل قول  


    12. کاربر مقابل از Hamed.Hamishe Abi بخاطر پست مفیدش تشکر کرده است

      Mahdi 1387 (10-16-2008)




    13. مدیریت کل سایت
      آواتار Hamed.Hamishe Abi

      تاريخ عضويت
      Oct 2007
      محل سكونت
      irantrack.com
      اسم واقعی
      حامد
      سن
      26
      پست ها
      32,206
      تشکرها (از دیگران) : 24,804
      تشکر شده 39,368 بار در 14,514 پست
      چوق: 1,720,725 ( ثروتمند شماره 11)

      پاداش داده شده 136 مرتبه
      تاکنون 419 مرتبه با چوق تشکر کرده
      تشکر شده با چوق 555 مرتبه
      آلبومهای من دوستان من گروههای من درباره من تقویم علایق من
      ویترین جوایـز

      پيش فرض

      طنز و شوخ طبعی در کشکول شیخ بهایی



      در شماره سی و هفتم از مجموعه کتاب های مترو ، از کشکول شیخ بهایی، طنز و شوخ طبعی‌های موجود در كشكول شیخ بهایی توسط مهدی تمیزی استخراج شده كه چند حکایت از این مجموعه را در اینجا ذكر می‌نماییم:

      - مردی زمینش را به مبلغی فروخت و در برابر آن اسبی خرید . حکیمی به او رسید و گفت: "دانستی که چه معامله‌ایی کردی؟ چیزی را که به آن سرگین می‌دادی و در برابرش جو می‌گرفتی، با چیزی عوض کردی که باید به آن جو بدهی و در برابرش سرگین بگیری! "

      - یکی از یکی دیگر درخواست کرد، تا مبلغی را با مهلت یک ماهه به او قرض دهد . آن یکی گفت: "اکنون مبلغی را که می‌خواهی ندارم . اما می‌توانم به جای یک ماه به تو یک سال مهلت بدهم! "

      - پارسایی مقداری گندم برای پیرمرد آسیابانی برد و به او گفت: "هر چه سریع‌تر گندم‌های مرا آرد کن، اگر نه نفرین می‌کنم تا الاغ تو به صورت سنگی درآید." آسیابان پیر ، نگاهی به او کرد و گفت: "اگر راست می‌گویی، الاغ را رها کن و دعا کن تا گندم‌هایت به صورت آرد درآید!"

      - مردی به صاحبخانه‌ی خود گفت: "زحمت بکشید و ستون این سقف را تعمیر کنید که به شدت صدای شکستگی می‌کند." صاحبخانه گفت: "نگران نباش، ستون در حال ذکر گفتن است!" مرد گفت: "البته که نگران نیستم ، فقط می‌ترسم نازک دلی در او ایجاد شود و سجده کند! "

      منبع:
      مجموعه کتاب‌های مترو ، ش 37 ، مهدی تمیزی .







      پاسخ به نقل قول  





    14. مدیریت کل سایت
      آواتار Hamed.Hamishe Abi

      تاريخ عضويت
      Oct 2007
      محل سكونت
      irantrack.com
      اسم واقعی
      حامد
      سن
      26
      پست ها
      32,206
      تشکرها (از دیگران) : 24,804
      تشکر شده 39,368 بار در 14,514 پست
      چوق: 1,720,725 ( ثروتمند شماره 11)

      پاداش داده شده 136 مرتبه
      تاکنون 419 مرتبه با چوق تشکر کرده
      تشکر شده با چوق 555 مرتبه
      آلبومهای من دوستان من گروههای من درباره من تقویم علایق من
      ویترین جوایـز

      پيش فرض

      نصایح شیخ بهایی به فرزندش آدمی


      اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست.
      اگر بسیار كار كند، می‌گویند احمق است.
      اگر كم كار كند، می‌گویند تنبل است.
      اگر بخشش كند می‌گویند افراط می‌كند.
      اگر ثروت اندوزی كند، می‌گویند بخیل است.
      اگر ساكت و خاموش باشد می‌گویند لال است.
      اگر زبان‌آوری كند، می‌گویند وراج و پر روست.
      اگر روزه بدارد و شب‌ها نماز بخواند می‌گویند ریاكار است.
      و اگر نماز نخواند می‌گویند كافر و بی دین است.
      پس فرزندم نباید به حمد و ثنای مردم اعتنا كرد و جز از خداوند نباید از كسی ترسید .

      منبع:
      كشكول شیخ بهایی.







      پاسخ به نقل قول  





    15. مدیریت کل سایت
      آواتار Hamed.Hamishe Abi

      تاريخ عضويت
      Oct 2007
      محل سكونت
      irantrack.com
      اسم واقعی
      حامد
      سن
      26
      پست ها
      32,206
      تشکرها (از دیگران) : 24,804
      تشکر شده 39,368 بار در 14,514 پست
      چوق: 1,720,725 ( ثروتمند شماره 11)

      پاداش داده شده 136 مرتبه
      تاکنون 419 مرتبه با چوق تشکر کرده
      تشکر شده با چوق 555 مرتبه
      آلبومهای من دوستان من گروههای من درباره من تقویم علایق من
      ویترین جوایـز

      پيش فرض

      زندگى سیاسى شیخ بهایى رحمه الله
      پیشگفتار


      بهاءالدین محمدبن‏حسین‏عاملى، معروف به شیخ‏بهایى (1030- 953 ه ق) از عالمان بزرگ شیعى در سده دهم و یازدهم هجرى است. او از جمله نوادر روزگار است كه در عرصه‏هاى گوناگون علمى، سیاسى و هنرى شهرت جهانى دارد. بهایى در حوزه علوم عقلى و نقلى داراى تالیفات بسیار است، ایشان در فنون و علوم غریبه نیز دست توانایى داشته است.
      در عرصه سیاست از فقهاى بزرگ عصر صفوى است و سالیان متمادى عهده‏دار مهم‏ترین منصب سیاسى مذهبى (شیخ الاسلام) در دولت‏شاه عباس اول (مقتدرترین دولت صفوى) بوده است. در قلمرو هنر معمارى در رونق بخشیدن به شهر اصفهان و پدید آوردن آثارى ماندگار سرآمد مهندسان عصر خود به شمار مى‏رفت، از این رو براى شناساندن این شخصیت جامع الاطراف نویسندگان و پژوهشگران هر كدام از زاویه‏اى به معرفى او پرداخته‏اند.
      برخى با توجه به آثار مكتوب وى، به عنوان نویسنده‏اى توانا به او نگریسته‏اند. بعضى با تاكید بر خدمات اجتماعى و فرهنگى ایشان، از او با عنوان اصلاح‏گر واقعى جامعه و مجدد قرن یاد كرده‏اند.
      عده‌اى از نگاه فن ریاضى و هنر معمارى به دنبال معرفى او به عنوان مهندسى نوآور بوده‏اند. و برخى دیگر از نظر گاه سیاسى، عملكرد و دیدگاه‏هاى سیاسى او را مورد كاوش قرار داده‏اند.
      وجود برخى ابهام‏ها و دو گانگى و تضاد ظاهرى در نظر و عمل سیاسى شیخ بهایى، و زدودن این ابهام‏ها از چهره سیاسى وى و نیز فقدان تحقیقى جامع براى پاسخ‏گویى به سؤال‏هاى مذكور، ضرورت تحقیق در این زمینه را آشكار مى‏سازد.

      جایگاه روحانیت در دولت صفوى


      قبل از پرداختن به زندگى سیاسى شیخ بهایى نكاتى را در باره جایگاه و تعریف منصب شیخ الاسلامى یادآورى مى‏كنیم.
      شاهان صفوى با اهتمام ویژه نسبت‏به دین و مذهب تشیع و حمایت از عالمان دینى امتیازات ویژه زیر را به دست آوردند:
      1- ارایه چهره مذهبى از حكومت و كسب مشروعیت‏سیاسى.
      2- ایجاد وحدت در میان گروه‏هاى سیاسى، مذهبى و تضمین ثبات سیاسى.
      3- مقابله با حكومت عثمانى از راه ترویج تشیع.

      متولیان دین و مذهب (یعنى عالمان و فقیهان) نیز از شرایط سیاسى، اجتماعى فراهم آمده، در راه ترویج دین و مذهب امامیه استفاده كرده و اهداف زیر را به دست آوردند:
      1- ترویج احكام اسلام در جامعه;
      2- ترویج مذهب تشیع اثنى عشرى;
      3- تصدى برخى از اختیارات حكومتى در امور قضایى و اموال عمومى;
      4- جلوگیرى از گسترش صوفیگرى;
      5- سعى در اصلاح نظام حكومتى و حاكمان سیاسى;
      6- تمركز در تصمیم‏گیرى در امور مذهبى.
      (18)
      این رابطه نزدیك در دوران صفویه میان دولت و دین باعث‏شد تا متولیان سیاست، جایگاه ویژه‏اى را براى عالمان دین در نظام و ساختار حكومتى در نظر بگیرند. مناصب روحانى در دولت صفویه ره آورد این رابطه متقابل بین حاكمان سیاسى و عالمان دینى بوده است.
      مناصب روحانیت در دولت صفویه در عناوین زیر خلاصه مى‏شود:
      صدرخاصه، صدرعامه (یا صدرالممالك) قاضى دار السلطنه، قاضى عسكر و شیخ الاسلام. (19)
      مؤلف تذكرة الملوك در تعریف منصب شیخ‏الاسلام (كه عالى‏ترین منصب روحانى در دولت صفوى بوده و در اواخر دوران این سلسله عنوان «ملاباشى‏» به آن داده شد) مى‏نویسد:
      مشارالیه سركرده تمام ملاها، و در ازمنه سابقه سلاطین صفویه ملاباشى‏گرى منصب معینى نبود بلكه افضل فضلاى هر عصرى در معنى ملاباشى «بوده‏» و در مجلس پادشاهان نزدیك به مسند «شاه‏» مكان معینى داشته. احدى از فضلا و سادات نزدیك‏تر از ایشان در خدمت پادشاهان نمى‏نشستند و ایشان به غیر از استدعاى وظیفه به جهت «طالبان علم‏» و مستحقین و رفع تعدى از مظلومین و شفاعت مقصرین، و تحقیق در مسایل شرعیه و تعلیم ادعیه و امور شرعیه، به هیچ وجه در كار دیگر دخل نمى‏كردند. (20)
      همین نویسنده در شرح وظایف شیخ الاسلام آورده است:
      مشارالیه در خانه خود به دعواهاى شرعى و امر به معروف و نهى از منكرات مى‏رسید و طلاق شرعى را در حضور شیخ الاسلام مى‏دادند و ضبط مال غایب و یتیم اغلب با شیخ الاسلام بوده و بعد از آن به قضات رجوع مى‏شد. (21)
      همان‏طور كه اشاره شد مهم‏ترین وظیفه شیخ‏الاسلام، رفع ظلم از مظلومان، امر به معروف و نهى از منكر و تحقیق و بیان احكام شریعت‏براى مردم بوده است.


      دوره‏هاى چهارگانه زندگى سیاسى شیخ بهایى
      شیخ بهایى در مدت 78 سال عمر خود با چهار تن از سلاطین صفوى معاصر بوده است كه به ترتیب عبارتند از:


      1. شاه طهماسب (984- 930 ه ق) ;
      2. شاه اسماعیل دوم (985- 984 ه ق) ;
      3. سلطان محمد خدابنده (995- 985 ه ق) ;
      4. شاه عباس اول (1038- 995 ه ق) .
      به این ترتیب شیخ كه در سال (966 ق) همراه پدر خود وارد سرزمین ایران شد، مدت 18 سال با شاه طهماسب هم روزگار بوده است، یك سال و اندى در سلطنت‏شاه اسماعیل دوم، 10 سال در پادشاهى سلطان محمد و 35 سال نیز در سلطنت‏شاه عباس اول زیسته است، بر این اساس فعالیت‏هاى سیاسى شیخ بهایى را در چهار دوره تاریخى فوق مطالعه و بررسى خواهیم كرد.

      1. سلطنت‏شاه طهماسب اول (984- 930 ق)


      دوره نخست زندگى سیاسى شیخ بهایى در دوران نوجوانى و جوانى او شكل گرفت. او در سن سیزده سالگى (در سال 966 ق) به همراه پدر خود، در پى تهدیداتى كه از سوى حاكمان عثمانى بر شیعیان جبل عامل بویژه دانشمندان شیعى آن دیار اعمال مى‏شد، از موطن اصلى خود به مركز شیعیان یعنى ایران مهاجرت كرد. (22)
      خانواده عاملى پس از ورود به ایران سه سال در اصفهان اقامت گزیدند، و در اواخر سال (968 ق) پس از معرفى شیخ حسین‏بن عبدالصمد به شاه صفوى توسط شیخ على منشار (شیخ الاسلام اصفهان) به قزوین پایتخت‏شاه طهماسب وارد شدند. و شاه بر اساس شناختى كه از فقهاى جبل عامل داشت و با توجه به منزلت علمى شیخ حسین كه شاگرد مبرز شهید ثانى بود او را به سمت ‏شیخ الاسلامى پایتخت تعیین كرد.
      اقامت پدر شیخ بهایى در قزوین به درازا نكشید و پس از چندى وى از طرف شاه به شیخ الاسلامى مشهد سپس هرات منصوب شد. بدین ترتیب پدر بهاءالدین عاملى مدت 14 سال در قزوین و مشهد و هرات عهده‏دار این منصب سیاسى مذهبى بوده است و در سال (983 ق) ایران را به قصد زیارت حج ترك كرد، بعد از انجام مناسك حج ‏به بحرین رفت و پس از یك سال اقامت در آن‏جا در سال (984 ق) وفات یافت. (23)

      سؤالى كه در این‏جا مطرح مى‏شود این است كه چه عاملى باعث‏شد كه وى پس از سالیان متمادى اقامت در ایران، (با وجود منزلت‏ سیاسى - اجتماعى) پشت ‏به ایران و مناصب دنیایى كند و روانه حجاز و بحرین گردد؟

      هر چند در گزارش‏هاى تاریخى به علل این مساله اشاره نشده و مورخان با سكوت از كنار آن گذشته‏اند، اما نویسنده كتاب الهجرة العاملیة مسایل سیاسى اجتماعى آن دوران را در اتخاذ تصمیم پدر شیخ مؤثر مى‏داند.
      به اعتقاد وى سعى شیخ حسین بن عبدالصمد در احیا و اقامه نماز جمعه در پایتخت صفویه (كه مدتى پس از رحلت محقق كركى متروك مانده بود و اقامه آن در عصر غیبت مورد اختلاف عالمان دینى قرار گرفته بود) باعث‏شد دولتمردان صفوى و رؤساى قزلباش احساس خطر نمایند و او را مانند محقق كركى مانع بزرگى در برابر قدرت و خواسته‏هاى خود بدانند، از این رو شاه صفوى حل مشكل را در آن دید كه وى را از قزوین دور ساخته و به عنوان شیخ‏الاسلام مشهد و هرات منصوب كند.
      این واقعه در سال «975 ق‏» اتفاق افتاد. نویسنده مذكور، این عمل شاه نسبت ‏به پدر شیخ بهایى را، به نفى بلد و «تبعید سیاسى‏» بیش‏تر شبیه مى‏داند تا چیز دیگر. (24)
      بنابراین یكى از عوامل مؤثر در زندگى سیاسى شیخ بهایى، حضور پدر وى در دربار صفوى است. همان‏گونه كه خود شیخ نیز در برخى از آثار خود با این تعبیر كه:
      لو لم یات والدى... من بلاد العرب الى بلاد العجم و لم یختلط بالملوك لكنت من اتقى الناس و اعبدهم و ازهدهم... (25)
      به تاثیر این عامل در زندگى سیاسى خود اشاره كرده است. هر چند بهایى در دوران حیات سیاسى پدر خود داراى منصب سیاسى نبوده اما حضور او در پایتخت و در كنار پدر در مشهد و هرات او را با منصب و وظایف شیخ‏الاسلامى آشنا ساخته و آماده پذیرش این منصب بعد از پدر خود شد.

      2. سلطنت‏شاه اسماعیل دوم (985- 984 ق)


      از فعالیت‏هاى سیاسى شیخ بهایى در دوران سلطنت‏شاه اسماعیل دوم گزارشى در دست نیست. دوران كوتاه سلطنت این پادشاه، نابسامانى‏هاى سیاسى، اجتماعى فراوانى را در پى داشت. جنگ قدرت بین سران قزلباش و روحیه انتقام‏گیرى این پادشاه، كشتارهاى زیادى را در میان خاندان صفوى و نیز دولتمردان به دنبال داشت. خشونت‏هاى غیر منطقى و گرایش او به مذهب تسنن، درباریان صفوى و عالمان دینى را نگران كرد و مخالفت‏برخى از عالمان را برانگیخت. از جمله آنان: میرسیدحسین كركى عاملى است كه به دستور شاه اسماعیل دوم زندانى شد. (26)
      به نظر مى‏رسد شیخ بهایى در این بحران‏هاى سیاسى در مركز حضور نداشته است.

      3. سلطنت‏سلطان محمد (995- 985 ق)


      سلطنت‏شاه اسماعیل دوم پس از مدت كوتاهى با مرگ زود هنگام و چه بسا از پیش تعیین شده او به فرجام خود رسید و برادرش سلطان محمد میرزا كه حاكم شیراز بود و مردى نرم‏خو و درویش مسلك بود به سلطنت رسید. (27)
      اوضاع سیاسى اجتماعى ایران در دوران سلطنت این پادشاه نیز به دلیل ضعف تدبیر وى و نیز دخالت زنان دربار و دیگر رجال سیاسى دچار آشفتگى و بى‏نظمى گردید، به گونه‏اى كه برخى از مورخان، دوران سلطنت این دو پادشاه را دوران فترت صفویه مى‏دانند كه تا سرحد انحطاط و سقوط پیش رفت.
      از زندگى سیاسى شیخ بهایى در دوران ده ساله سلطنت این پادشاه نیز هیچ گزارش تاریخى در دست نیست.
      نویسنده كتاب الهجرة العاملیة معتقد است زندگى شیخ در هرات (كه چه بسا كوتاه نیز نبوده و تا سال 991 ق به طول انجامید.) از نقاط تاریك زندگى بهایى است. زیرا نه خود شیخ بهایى در باره كیفیت زندگى خود در هرات سخنى گفته و نه دیگران به آن پرداخته‏اند. و اگر اشاره كوتاه شاگرد او، میرحسین‏بن حیدر كركى نبود این بخش از زندگى شیخ به كلى بر ما پوشیده مى‏ماند. (28)
      عزالدین حسین‏بن حیدر كركى در معرفى استاد خود شیخ بهایى ضمن نقل سفرهاى او كه با وى همراه بوده است مى‏گوید:
      ...ثم رجعنا الى هرات الذى كان سابقا هو و والده فیها شیخ الاسلام (29) .
      از این عبارت چنین بر مى‏آید كه: بعد از خروج شیخ حسین‏بن عبدالصمد از ایران و فوت او در بحرین، فرزندش بهاءالدین عاملى جانشین او شده و منصب شیخ الاسلامى هرات به او واگذار شده است.
      از دیدگاه مؤلف الهجرة العاملیة حضور شیخ بهایى در هرات نیز همانند زندگى پدرش در این شهر به منظور دور نگه‏داشتن وى از مركز سیاسى و قدرت (پایتخت) از سوى سلاطین معاصر ایشان بوده است. (30)
      در كتاب خیرالبیان به حضور وى در دوران سلطنت این پادشاه در ایران و به فعالیت‏هاى علمى او اشاره شده، اما از منصب شیخ‏الاسلامى بهایى در هرات سخنى به میان نیامده است.
      در اثر یاد شده آمده است:
      شیخ بهایى در زمان پادشاه كریم، سلطان محمد، پرتو فیض به ساحت ممالك ایران انداخته، در آن ایام در اكثر علوم تالیفات نموده از آن جمله كتاب حبل المتین در احادیث و... (31)

      4. سلطنت‏شاه عباس اول (1038- 995 ق)


      ایران در سلطنت‏شاه عباس اول (بزرگ‏ترین پادشاه سلسله صفوى) وسعت و عظمت دیرینه خود را باز یافت. از لحاظ قدرت نظامى، اقتدار سیاسى، رونق اقتصادى، عمران و آبادانى، در وضعیت مطلوبى قرار داشت. در حوزه فرهنگ و معارف دینى نیز در حال رشد و شكوفایى بود. شاه عباس اول در میان سلاطین صفوى بیش از همه آن‏ها به ایران و مردم ایران خدمت كرده است. هر چند قساوت‏ها و بى‏رحمى‏هاى او نیز در جاى خود قابل تامل است.
      از هوشمندى این پادشاه آن كه به عالمان دینى احترام مى‏گذاشت و از این راه درترویج دین و اقتدار سیاسى ایران و نیز تحكیم سلطنت‏خود بهره مى‏جست. از جمله شواهد این امر انتخاب خلیفه سلطان، شاگرد میرداماد و شیخ بهایى به وزارت خود بود. (32)
      میرداماد و شیخ بهایى از فقها و فلاسفه مشهور این دوره نزد شاه صفوى از ارج و منزلت فراوانى برخوردار بودند. حضور این دو شخصیت علمى در دربار صفوى شكوه و جلوه خاصى به سلطنت این پادشاه بخشیده بود. (33)
      عمده فعالیت‏هاى سیاسى شیخ بهایى در عهد شاه عباس اول صورت گرفت كه اجمالا به آن اشاره مى‏كنیم:
      به نوشته عالم آراى عباسى، شیخ بهایى بعد از رحلت‏شیخ على منشار (شیخ الاسلام دارالسلطنه اصفهان) به جاى وى به این منصب منصوب شد.
      او در این باره مى‏نویسد:
      ... بالجمله آن جناب (شیخ بهایى) بعد از فوت شیخ على منشار، منصب شیخ الاسلامى و وكالت‏حلالیات و تصدى دارالسلطنه اصفهان به خدمتش مرجوع گشته، چند گاه من حیث‏الاستقلال بدان شغل پرداخت. (34)
      حال اگر وفات شیخ على منشار را در سال (993 ق) بدانیم (35) ، وى باید در ابتداى سلطنت‏شاه عباس اول به این منصب انتخاب شده باشد و ظاهرا این امر پس از برگشت وى از سفر حج و سیاحت چند ساله او در بلاد اسلامى بوده است.
      به اعتقاد نویسنده كتاب الهجرة العاملیة شیخ بهایى در سال 996 ق از سوى شاه عباس كبیر به سمت‏شیخ الاسلام اصفهان (پایتخت جدید شاه عباس) تعیین شد و تا زمان وفاتش این منصب را بر عهده داشت. (36)
      بنابراین اگر سفرهاى شیخ را پیش از این تاریخ بدانیم وى به مدت 34 سال در دوران سلطنت این پادشاه، شیخ الاسلام اصفهان و مفتى اعظم ایران بوده است. و اگر سال‏هایى كه وى در هرات به جاى پدر خود شیخ‏الاسلام بوده به این مدت (34 سال) بیافزاییم، تصدى این منصب توسط وى بالغ بر چهل سال مى‏شود. البته اشكالى كه بر این نظریه وارد است این است كه:
      اولا: شاه عباس، اصفهان را در سال (1006 ق) به عنوان مركزیت‏سیاسى و پایتخت‏خود برگزید.
      ثانیا: با گزارش تاریخ عالم آراى عباسى مطابقت ندارد، زیرا به گفته وى سفرهاى شیخ بهایى (كه به عنوان دوران فترت در زندگى سیاسى او به حساب مى‏آید) بعد از تصدى منصب شیخ الاسلامى اصفهان بوده است. (37)
      در هر صورت نظریه اخیر قابل دفاع است، زیرا تعیین اصفهان به عنوان پایتخت صفویه از سوى شاه عباس (1006 ق) هیچ منافاتى با این مطلب ندارد كه شاه عباس، شیخ بهایى را از همان سال اول سلطنت‏خود (یعنى از سال 995ق) به سمت‏شیخ‏الاسلامى اصفهان برگزیده باشد، با توجه به این كه وفات شیخ على منشار (كه شیخ بهایى جانشین وى در این منصب بوده) معلوم نیست در چه سالى بوده است.
      محتمل است كه اعطاى منصب شیخ الاسلامى به شیخ بهایى قبل از سلطنت‏شاه عباس، توسط پدر او (سلطان محمد خدابنده) و قبل از سال‏هاى 991 ق (سال سفر بهایى براى زیارت حج و سیاحت او در كشورهاى اسلامى) باشد. تاییدى هم از سخنان اسكندر بیك تركمان در این باره مى‏توان آورد و آن این كه وى از پادشاهى كه شیخ بهایى را به این سمت منصوب كرده است نام نبرده است. (38) و بعید نیست كه این پادشاه پدر شاه عباس اول بوده باشد.
      بنابر احتمال یاد شده، سفرهاى شیخ بهایى در اثناى تصدى این منصب انجام شده و بدین وسیله ادعاى عالم آراى عباسى نیز درست مى‏شود.

      سفرهاى شیخ بهایى


      از آنجا كه سفرهاى شیخ بهایى، با منصب شیخ الاسلامى و به عبارتى با زندگى سیاسى او بى ارتباط نیست از این رو لازم است اشاره كوتاهى به آن‏ها داشته باشیم.
      بیش‏تر نویسندگانى كه به شرح حال شیخ بهایى پرداخته‏اند از سفرهاى او به كشورهاى عراق، حجاز، شام، مصر و قدس سخن گفته‏اند، ولى در باره علت آن‏ها و تعیین مدت و تاریخ این سفرها (به دلیل سكوت و یا ابهام موجود در گزارش‏هاى تاریخى این دوره) نظریه‏هاى مختلفى را ارایه كرده‏اند. در خصوص علت و انگیزه سفرهاى شیخ برخى، علاقه‏مندى او به سیر و سیاحت را كه از دوران نوجوانى با آن مانوس بوده عامل مؤثرى مى‏دانند (39) ; و بعضى، اختلاف آرا و دیدگاه‏هاى علمى او با مكتب‏هاى فلسفى موجود در حوزه اصفهان (یعنى «توغل میرداماد و اصحاب او در علوم عقلى و رواج آن‏») را انگیزه احتمالى این امر مى‏شمارند (40) ; و عده‏اى ملالت‏خاطر و دلزدگى از مناصب دنیایى و معاشرت او با پادشاهان را عامل این سفرها معرفى كرده‏اند. (41)
      تاثیر مجموعه عوامل یاد شده در تصمیم بهایى، امرى ناممكن و غیر متصور نیست.
      از مسایل بحث‏انگیز در سفرهاى شیخ بهایى مدت و تاریخ آن‏ها است. علت ابهام‏هاى موجود در این بخش از زندگى شیخ بهایى این است كه خود او، نیز مورخان معاصر، تاریخ و مدت این سفرها را ثبت نكرده‏اند.
      از كتاب عالم آراى عباسى چنین برمى‏آید كه شیخ پس از مدتى كه به منصب شیخ‏الاسلامى اصفهان منصوب شد اراده سفر حج نمود، و مدت‏ها در بلاد اسلامى به سیاحت پرداخت (42) ، ولى در آن به تاریخ و مدت این سفرها اشاره نشده است. تنها مطلبى كه از ظاهر عبارت اسكندر بیك استفاده مى‏شود این است كه زمان وقوع این سفرها بین سال‏هاى 994 ق (سال وفات شیخ على منشار) تا 1008 ق بوده، یعنى سالى كه شاه عباس پیاده به زیارت امام رضا علیه السلام رفت و شیخ بهایى نیز همراه او بود.
      نظریه دوم در باره تاریخ سفرهاى شیخ، گفتار خیرالبیان است كه آغاز سفرهاى بهایى را در دوران جوانى او مى‏داند و مى‏نویسد:
      در عنفوان شباب هواى سیر بلاد در خاطر دریا مقاطرش رسوخ یافته، به تشرف زیارت حرمین شریفین مشرف شده به اكثر دیار عربستان و بلاد مغرب رسیده، مدت‏ها در مصر بوده و دیار شام را از فیض آفتاب افادت، صبح صادق ساخته... . (43)
      بنابراین شیخ باید بعد از وفات پدرش در سال (984 ق) كه در آن هنگام سى ویك ساله بوده و قبل از سال (994 ق) كه به منصب شیخ الاسلامى اصفهان برگزیده شد، به این سفرها رفته باشد.
      گذشته از این به دلیل مشخص نبودن تاریخ سفرهاى شیخ، مدت این سفرها نیز نامعلوم است.

      در باره مدت سیاحت ‏بهایى دو نظر وجود دارد:
      نخست این كه مدت سیر و سیاحت‏بهایى بسیار طولانى (به مدت سى سال) بوده است. منشا این نظر، گفتار «سلافة العصر» است، زیرا مؤلف این اثر كه قدیمى‏ترین مستند تاریخى در شرح حال شیخ بهایى است در این باره مى‏نویسد:
      ...فلما اشتد كاهله، وصفت له من العلم مناهله، ولى بها شیخ‏الاسلام، و فوضت الیه امر الشریعة، على صاحبها الصلاة والسلام، ثم رغب فى السفر و السیاحة، و استهب من مهاب التوفیق ریاحه، فترك تلك المناصب، و مال لما هو لحاله مناسب، فقصد حج‏بیت‏الله الحرام و زیارة النبى و اهل بیته الكرام علیهم افضل الصلوة و التحیة و السلام، ثم اخذ فى السیاحة فساح ثلاثین سنة، و اوتى فى الدنیا حسنة و فى الآخرة حسنة... . (44)
      زمانى كه چشمه‏هاى علوم از وجود وى جارى گشت، منصب شیخ الاسلامى بر عهده او گذاشته شد و امور شریعت‏به وى ارجاع گردید، پس مدتى از منصب شیخ الاسلامى ملول گشت و به سیاحت و جهان گردى رو آورد و ترك مناصب گفت و به زیارت حج و تربت پیامبر صلى الله علیه و آله و اهل بیت گرامش رفت و پس از آن سى سال به سیاحت پرداخت.
      در تعیین مدت سیاحت‏شیخ بهایى، نویسندگان بعد از این مؤلف، غالبا سخنان او را تكرار كرده‏اند.
      عده‏اى از محققان این نظریه را نادرست مى‏دانند و مدت سفرهاى شیخ را بسیار كم‏تر از این مقدار مى‏دانند. (بین چهار تا شت‏سال) . و مؤلف كتاب احوال و اشعار فارسى شیخ بهایى از جمله نویسندگانى است كه معتقد به نظریه دوم است. وى با ارایه شواهد و قراین تاریخى، مدت سى سال سیاحت‏شیخ را ناشى از اسطوره سازى و شخصیت‏پردازى و گفتار مبالغه‏آمیز برخى از نویسندگان مى‏داند. (45) علاوه بر این وى در توجیه مدت مذكور مى‏گوید:
      ممكن است مقصود از این كه سى سال سفر كرده این باشد كه از نخستین سفر وى (سال 984 ق) تا آخرین سفرى كه در عمر كرده (سال 1015 ق) سى سال طول كشیده است. (46)
      به اعتقاد عده‏اى شیخ بهایى در یكى از سفرهاى خارجى خود به كشور عثمانى، سفارت شاه صفوى را بر عهده داشته و حامل پیامى از طرف شاه عباس اول به سلطان مراد حاكم عثمانى بوده است. (47)

      پاسخ به ابهام‏هاى زندگى سیاسى شیخ بهایى


      عملكرد سیاسى شیخ بهایى از چند جهت مورد توجه محققان منتقد قرار گرفته است، این موارد عبارتند از:
      الف) همكارى با سلاطین صفوى در قالب پذیرش منصب شیخ الاسلامى.
      ب) مدح سلاطین معاصر خود و تالیف كتاب یا رساله به نام آن‏ها.
      ج) تضاد و دوگانگى در نظر و عمل سیاسى.

      در این‏جا موارد انتقادى مذكور را به ترتیب و همراه با پاسخ آن‏ها مطالعه و بررسى مى‏كنیم:
      الف) همكارى با سلاطین صفوى


      تعامل نزدیك عالمان دینى با حاكمان سیاسى در عصر صفوى به لحاظ مشروعیت چنین رفتارهایى از دیرباز مورد بحث و گفت‏وگوى اندیشمندان بوده و هست.
      برخى از نویسندگان معاصر بى‏پروا عملكرد سیاسى عالمان شیعى عصر صفوى را نقادى و تقبیح كرده‏اند و شیخ بهایى را به خاطر همكارى و رابطه نزدیك او با شاه عباس، مورد سخت‏ترین نكوهش‏هاى خود قرار داده‏اند.
      یكى از این نویسندگان با تعریض نسبت‏به مدافعان رویه علماى شیعه در عهد صفوى زبان به طعن آن‏ها گشوده و مى‏گوید:
      درست است كه این حاكم فاسد است، درست است كه در همین عالى‏قاپو خانه‏هایى مى‏بینیم كه مثل خانه‏هاى خلیفه بغداد آلات موسیقى و مشروبات دارد، درست است كه سلطان صفوى مثل خلیفه عباسى بغداد اهل همه فرقه است، اما این مانع از این نمى‏شود كه جامعه و وجدان شیعى نتواند نظام استبدادى و فساد اخلاقى او را تحمل كند، وقتى مى‏بیند كه یك روحانى بزرگ، و عالم بزرگ و باتقوا و نابغه شیعى مثل شیخ بهایى كه از مفاخر علمى ما است ‏با او همكار است و همراه است; توده مذهبى مى‏پذیرد و تحمل مى‏كند چرا؟ زیرا درست است كه این حاكم مثل خلفا زندگى مى‏كند اما حب على در دل دارد... و این، همه چیز را توجیه مى‏كند براى چه؟ براى این كه روایت است... كه محب على در بهشت است ولو عاصى بر من باشد و مبغض على در دوزخ است ولو مطیع من باشد. (48)
      این سخنان را اگر حمل بر غرض ورزى نویسنده نكنیم مسلما از روى احساس دلسوزى گوینده نسبت‏به دین و مذهب تشیع نبوده است. تامل در تاریخ سیاسى تشیع در این دوران (كه دوره همگرایى و اقبال عالمان دینى به سیاست‏براى تایید و تقویت‏حاكم شیعى است) عكس دیدگاه این نویسنده را نشان مى‏دهد.

      در این‏جا به اختصار پاسخ‏هایى را كه در رد این نظریه ارایه شده است مى‏آوریم:
      1. تقیه
      نخستین جوابى كه به ذهن متبادر مى‏شود تقیه است. تقیه از اصول مسلم مذهب شیعه است كه در روایات معصومین علیهم السلام با تعابیرى نظیر «لا ایمان لمن لاتقیة له‏» (49) بر اهمیت این اصل تاكید شده است. از این رو شیعیان، بویژه عالمان شیعى در موارد متعدد از تاریخ تشیع براى حفظ دین و ترویج مذهب تشیع، و یا حفظ جان خود و دیگران از این اصل كاربردى استفاده كرده‏اند و مستند آن‏ها علاوه بر گفتار معصومین علیهم السلام سیره سیاسى ایشان در برخورد با خلفاى جور بوده است.
      خود شیخ بهایى روایتى در خصوص پرهیز از مخالفت پادشاه جبار بدین مضمون نقل كرده است كه:
      ایاك و غضب الملك الظلوم فان غضبه كغضب ملك الموت. (50)
      یعنى از خشم پادشاه ظالم و جائر بپرهیز كه خشم او مانند خشم فرشته مرگ است كه جان را مى‏ستاند و موجب هلاكت و نابودى حیات انسان مى‏شود.
      بنابراین محتمل است كه همكارى شیخ با شاهان صفوى بر اساس این اصل صورت گرفته باشد.
      اما خدشه‏اى كه بر این جواب وارد است این است كه «در زمان شیخ بهایى عالمان بزرگى همانند محقق اردبیلى و دیگران بوده‏اند كه از معاشرت با سلاطین وقت احتراز داشته‏اند پس خوف و اضطرار نبوده است، بنابراین تقیه نمى‏تواند عمل خوبى براى توجیه عملكرد سیاسى وى قلمداد شود.»

      2. مصلحت عامه
      دفع ضرر از مؤمن و یا جلب نفع براى او، از جمله عوامل جواز همكارى با حاكم جائر است كه در فقه شیعه بدان تصریح شده است. (51)
      در تاریخ سیاسى شیعه حضور على‏بن یقطین در دستگاه حكومتى هارون الرشید و نیز ولایت عبدالله نجاشى از طرف خلیفه عباسى (منصور دوانیقى) كه از سوى امام صادق و امام كاظم علیهما السلام تجویز شده بود، به منظور یارى رساندن به مؤمنان و احقاق حق مستضعفان بوده است. در این كه حضور شیخ بهایى در دستگاه صفوى براى تحقق بخشیدن به چنین اهدافى بوده شبهه‏اى در آن نیست. مؤلف سلافة العصر در این باره آورده است:
      شیخ بهایى بسیار بخشنده بود و سراى عالى داشت كه یتیمان و زنان بدان پناه مى‏بردند و بسیار كودكان نوزاد در آن شیر خوردند و بسیار مردم از آن پناه جستند، وى به مردم بسیار چیز مى‏بخشید ولى با آن همه تقرب، میل به پادشاه نداشت و بیش‏تر مایل به تنهایى و جهان گردى بود. (52)
      عبارت «یفد علیها الراجى و الآمل‏» در كلام این نویسنده شاهد بر مدعااست. نتیجه این كه تامین مصلحت عباد و حداقل یارى رساندن به نیازمندان جامعه و دادرسى مظلومان با استفاده از موقعیت‏شیخ الاسلامى مى‏تواند یكى از مستندات شرعى در تبیین عمل سیاسى شیخ باشد.

      3. اقامه امر به معروف و نهى از منكر
      در فقه سیاسى شیعه وجوب تحصیل ولایت از طرف حاكم جائر و یا هر نوع همكارى با او در صورتى كه اقامه امر به معروف و نهى از منكر موقوف به آن باشد واجب است (53) . همكارى بسیارى از عالمان شیعى با حاكمان جور براى احیاى این دو فریضه بزرگ الهى بوده است. بزرگ‏ترین معروفى كه به دست عالمان شیعى در طول تاریخ سیاسى اسلام انجام شده است ترویج فرهنگ و معارف مذهب تشیع با روش‏هاى علمى و عملى بوده كه در دوران صفوى به اوج و اعتلاى خود رسید. تحقق این هدف جز با همكارى عالمان دینى با حاكمان سیاسى و حمایت نظام سیاسى از ایشان، امكان‏پذیر نبود.
      دلیل بر این‏كه حضور عالمان در دستگاه حكومت و هدایت‏شاهان صفوى مؤثر بوده مطلبى است كه مؤلف خیرالبیان در باره جایگاه شیخ بهایى نزد شاه عباس صفوى آورده است، وى مى‏نویسد:
      شاه آگاه، (شاه عباس اول) را نسبت‏به آن حضرت (شیخ بهایى) اعتقاد صافى است و در اعزاز و احترام و اكرام او دقیقه‏اى نامرعى نمى‏گذارد، و همواره ملتمسات آن حضرت در سده رفیعه شاهى چون دعاهاى اجابت قرینش در بارگاه الهى مقبول است. (54)
      از عبارت فوق چنین بر مى‏آید كه حضور فعال امثال شیخ در دربار شاهان در هدایت آن‏ها مؤثر بوده و خواسته‏هاى ایشان كه مسلما خواسته‏هاى دینى و در جهت‏حمایت از ستم دیدگان بوده مورد پذیرش پادشاه وقت قرار مى‏گرفت. هر چند در مواردى هم استبداد شاهان مانع از قبول نظر آنان مى‏گردید. همان‏گونه كه در گزارش‏هاى تاریخى این دوران آمده است كه نهى شیخ در باز داشتن شاه عباس اول از قتل فرزند ارشدش (صفى میرزا) مؤثر واقع نشد و شاه خطاب به شیخ بهایى گفت:
      شیخ احترام خود را نگاه دارید و اصرار نكنید. (55)
      سخنان مؤلف عالم آراى عباسى نیز حكایت از جایگاه بلند شیخ نزد شاه صفوى و پذیرش نصایح او توسط شاه دارد، او در این باره مى‏گوید:
      از این زمان خجسته نشان، حضرت اعلى شاهى، وجود شریف آن یگانه روزگار را مغتنم دانسته، همیشه از ملتزمان ركاب اقدس و اكثر اوقات در سفر و حضر به وثاق حضور او تشریف قدوم ارزانى داشته، از صحبت فیض بخش او مسرور مى‏گردند. (56)
      در این‏جا باید افزود كه برخى بر اساس پندارهاى باطل خود درصدد خدشه بر چهره عالمان بزرگ شیعى برآمده و حضور آن‏ها در عرصه سیاست را ناشى از ریاست طلبى دانسته‏اند.
      مطلبى كه در پاورقى آمده است تاحدى نشان دهنده فضاى و هم‏آلود نگرش معاصر منتقد شیخ بهایى نسبت‏به او است.
      البته آنچه از ساحت‏شیخ بهایى و امثال او به دور است چنین ادعاهاى بى‏پایه و اساس است. (57)

      امام خمینى رحمه الله در رد این گونه شبهات چنین مى‏فرماید:
      ...مى‏بینیم كه یك طایفه از علما این‏ها گذشت كرده‏اند از یك مقاماتى و متصل شده‏اند به یك سلاطین با این كه مى‏دیدند مردم مخالفند، لكن براى ترویج دیانت و ترویج تشیع اسلامى و ترویج مذهب حق، این‏ها متصل شده‏اند به یك سلاطین، و این سلاطین را وادار كرده‏اند خواهى نخواهى براى ترویج مذهب تشیع و این‏ها آخوند دربارى نبودند. این اشتباهى است كه بعضى نویسندگان ما مى‏كنند. اطرافیان سلاطین این آقایان بودند. اینها اغراض سیاسى داشتند، اغراض دینى داشتند. نباید یك كسى تا به گوشش مى‏خورد كه مثلا مجلسى رحمه الله، محقق ثانى رحمه الله، شیخ بهایى رحمه الله با این‏ها روابط داشته‏اند و مى‏رفتند سراغ این‏ها، همراهى‏شان مى‏كردند، خیال كنند كه اینها مانده‏اند براى جاه و عزت، و احتیاج داشتند به این كه سلطان حسین و شاه عباس به آن‏ها عنایتى بكنند. این حرف‏ها نبوده در كار، آن‏ها گذشت كردند، یك مجاهده نفسانى كرده‏اند براى این كه مذهب را به وسیله آن‏ها، به دست آن‏ها ترویج كنند. (58)

      ب) مدح سلاطین معاصر و تالیف كتاب و رساله به نام آن‏ها


      در زندگى سیاسى عالمان شیعى یكى از مسایلى كه توجه نویسندگان و محققان را جلب كرده است مدح و ثناى سلاطین و یا تالیف كتاب و رساله به نام آن‏ها است.
      با توجه به عدم مشروعیت پادشاهان و نیز جائر و فاسق بودن اكثر ایشان، این سؤال مطرح مى‏شود كه عالمان شیعى با آن مرتبت علم و تقوا چرا و چگونه ظالمان را ستوده و در حق آنان مدح و ثنا گفته‏اند؟ ! !
      شیخ بهایى از جمله دانشمندان بزرگ شیعى است كه به خاطر این رفتارش مورد انتقاد قرار گرفته است.
      در این‏جا قبل از پرداختن به پاسخ این اشكال، آثارى را كه شیخ بهایى به نام شاهان صفوى تالیف كرده و نیز بخشى از سخنان او كه در مقدمه این آثار آمده ذكر مى‏كنیم:

      الف) جامع عباسى
      بهایى این كتاب را به درخواست‏شاه عباس به نگارش درآورد. مؤلف در دیباچه این اثر، شاه صفوى را به اقتدار سیاسى، عدالت، انتساب به خاندان اهل‏بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و دین مدارى ستوده است.

      ب) رساله تحریم ذبایح اهل كتاب
      شیخ بهایى این رساله را به درخواست و امر شاه عباس اول و در رد اشكال علماى روم به فتواى عالمان شیعى در باره تحریم ذبایح اهل كتاب تالیف كرده و پادشاه مذكور را با این القاب و اوصاف ستوده است:
      السلطان الاعظم، و الخاقان الاعدل الاكرم، اعظم ملوك الارض شانا، و اعلاهم منزلة و مكانا، و امضاهم سیفا و سنانا، و اقواهم حجة و برهانا، صاحب النسب النبوى، والحسب العلوى ابوالمظفر شاه عباس الحسینى الموسوى الصفوى، لابرحت رقاب السلاطین خاضعة، على بابه، و جباه الخواقین معفرة بتراب اعتابه... . (59)

      ج) رسالة فى مباحث الكر
      این رساله را به نام سلطان محمد خدابنده نوشته و از مؤلفات دوران جوانى شیخ بهایى است و نام آن را «تحفه‏» گذاشته است. به اعتقاد بعضى محققین این رساله را نخست در زمان شاه طهماسب و به نام او نوشته سپس آن را به نام شاه محمد خدابنده كرده است. (60)

      د) تحفه حاتمیه
      این اثر به نام رساله اسطرلاب معروف است و بهایى آن را براى میرزا حاتم بیك اعتماد الدوله اردوبادى وزیر شاه عباس نوشته است. (61)

      ه) حبل‏المتین
      مؤلف وقایع السنین در باره این اثر فقهى بهایى گفته است:
      شیخ معظم الیه، حبل‏المتین را به اسم شاه طهماسب نوشته و خلاصه را به اسم حمزه میرزا (62) «پسر سلطان محمد خدابنده‏» نگاشته‏اند.

      و) كتاب العروة الوثقى
      در مقدمه این كتاب كه اثر تفسیرى شیخ بهایى است از شاه عباس اول تعریف و تمجید فراوان شده است. (63)

      اكنون به علل و انگیزه‏هایى كه شیخ بهایى و امثال او را ملزم به مدح شاهان در مقدمه آثار علمى‏شان كرده اشاره مى‏كنیم:
      1. رسم غالب در دوران‏هاى گذشته چه قبل از صفویه و چه بعد از آن این بوده است كه مؤلفان بزرگ كه با حاكمان سیاسى روابط نزدیك داشته‏اند، به منظور حفظ و ترویج آثار علمى خود، پادشاهان معاصر را در مقدمه آن‏ها تعریف و تمجید مى‏كردند. مولا محمد تقى مجلسى به این الزام سیاسى فرهنگى آن دوران در مقدمه اثر خود لوامع صاحبقرانى اشاره كرده است، بنابراین شیخ بهایى نیز در برخى از تالیفات خود به این قانون مرسوم عمل كرده است.

      2. آنچه در سخنان مؤلفان در دیباچه آثارشان دیده مى‏شود، تایید اقتدار شاهان است كه حداقل در دوران مورد مطالعه ما تایید پادشاهان شیعى از سوى علماى دوراندیش امامیه در قبال حكومت رقیب (عثمانى) امرى لازم و اجتناب‏ناپذیر بود. جدایى عالمان دینى از حاكمان سیاسى به معناى تضعیف مذهب تشیع و حكومت‏شیعى و تقویت دیگران محسوب مى‏شد و این امرى بود كه عالمان شیعى همیشه از آن پرهیز داشته‏اند.

      3. با دقت در تعابیر این عالمان معلوم مى‏شود كه بسیارى از عبارات به كار رفته در مدح شاهان شرح وظایفى است كه از حاكمان عدل انتظار عمل به آن‏ها مى‏رود و واضح است‏بیان این واقعیات در قالب الفاظ، به معناى مدح و یا تملق در برابر صاحبان شوكت و قدرت نیست.

      4. نكته قابل توجه در تعابیر گزینش شده در سخنان بهایى این است كه وى هر چند شاه صفوى را به عدالت و جلوه‏هاى اقتدار ستوده است، ولى هرگز آنان را به تقوا و پرهیزگارى توصیف نكرده، زیرا فسق شاهان صفوى برایشان امرى مسلم بوده است. البته توصیف آنان به عدالت نیز قابل توجیه است، زیرا از نظر شیخ بهایى عدالت مفهومى است كه داراى مراتب مختلف است و اسلام و ایمان یكى از مراتب آن است و با توجه به این كه پادشاهان مورد ستایش او، مسلمان شیعى بوده‏اند از این رو بهایى در وصف آن‏ها به عدالت‏به خطا نرفته است.

      5. نكته مهم دیگر این كه شیخ بهایى در وصف شاهان صفوى فقط به توصیف سلطان معاصر خود پرداخته و از تعریف و تمجید دودمان صفوى و شاهان پیشین این سلسله خوددارى كرده است. از اكتفا كردن شیخ به قدر ضرورت، چنین استنباط مى‏شود كه وى در مدح شاهان بر اساس قاعده «الضرورات تبیح المحذورات‏» عمل كرده است.

      ج) تضاد و دوگانگى در نظر و عمل سیاسى


      آنچه از زندگى شیخ بهایى معروف است این است كه وى مشربى زاهدانه و مسلكى عارفانه داشته و به روش درویشان مى‏زیسته و داراى زندگى ساده و بى‏آلایش و بى‏اعتنا به دنیا بوده است. از لحاظ نظرى ریا و تلبیس و استفاده ابزارى از دین و دعواى زهد و تقوا براى رسیدن به جاه و مقام و منصب‏هاى دنیایى را نكوهش كرده است و عالمان را از معاشرت و نزدیك شدن به پادشاهان سخت پرهیز داده است. بهایى مضامین فوق را كه جلوه‏هایى از نفسانیات و دنیاى مذموم است و در كام نفس، شیرین است ‏به نان و حلوا تشبیه كرده و مى‏گوید:

      نان و حلوا چیست؟ اى شوریده سر متقى خود را نمودن بهر زر دعوى زهد از براى عز و جاه لاف تقوا از پى تعظیم شاه نان و حوا چیست دانى اى پسر؟ قرب شاهان است زین قرب الحذر
      مى‏برد هوش از سر و از دل قرار
      الفرار از قرب شاهان الفرار (64)

      دیگر مثنوى‏هاى او نیز آكنده از تصریح و تلویح، در توصیه به دورى جستن از مناصب و ظواهر دنیایى است. (65) بیش‏ترین مخاطبان شیخ در توصیه‏هاى اخلاق سیاسى، عالمان دینى بوده زیرا از نظر وى این گروه، بیش از گروه‏هاى اجتماعى دیگر در معرض این نوع از آسیب‏هاى سیاسى، اجتماعى قرار دارند.
      بهاءالدین عاملى در یكى از سخنان خود، بدترین عالمان دینى را، كسانى معرفى كرده است كه با پادشاهان معاشرت و مجالست دارند. هر چند این خصلت ناپسند عالمان، خود موجب پیدایش ویژگى مثبت در طرف مقابل مى‏شود. یعنى از نظر وى، بهترین پادشاهان، پادشاهانى هستند كه با عالمان معاشرت كنند. (66)
      بعد از ملاحظه نكاتى كه ذكر شد، در بدو امر چنین به نظر مى‏رسد كه شیخ در مقام نظر و رفتار سیاسى دچار تضاد و تناقض آشكار شده است، زیرا از طرفى مناصب دنیایى از جمله قرب به پادشاهان را نكوهش كرده، و نیز عزلت و بى‏نامى و زندگى در گمنامى را بر معاشرت با اهل دنیا و ریاست، ترجیح داده است و از طرف دیگر به رغم نظر و اندیشه‏اش، در رفتار سیاسى، همراه با پادشاهان بوده و منصب شیخ الاسلامى را كه مهم‏ترین منصب سیاسى مذهبى دوران او بوده مدتى طولانى ، در دست داشته و به گفته مورخان در سفر و حضر همراه شاه عباس، انیس و جلیس او بوده و این تناقضى آشكار است.

      پاسخ این رفتار به ظاهر تناقض‏آمیز را باید در نوع نگرش بهایى نسبت‏به مسایل سیاسى، اجتماعى و دینى و نیز با ملاحظه اوضاع زمان او جست‏وجو كرد. در تحلیل رفتار سیاسى و حل این تعارض ظاهرى باید گفت: درست است كه شیخ بهایى در زى خود زاهد مشرب و عارف مسلك بوده و دنیا را «راس كل خطیئه‏» مى‏داند اما همو در نوشته‏هاى خود آن سوى قضیه را نیز متذكر شده و فرق بین نگرش استقلالى و نظر آلى به دنیا را بیان كرده است. وى در یكى از مثنوى‏هاى خود در این باره چنین مى‏سراید:

      حب دنیا گرچه راس هر خطاست
      اهل دنیا را در آن بس خیرهاست
      حب آن راس الخطیئات آمدست
      بین حب‏الشئ و الشئ فرق‏هاست (67)

      شیخ پس از بیان فرق بین دو نگرش نسبت‏به دنیا، تمثیلى را ذكر مى‏كند و در نهایت، معیار سنجش در هر كار و هر چیزى را داورى عقل معرفى مى‏كند و مى‏گوید:

      ...پس مدار كارها عقل است، عقل
      گر ندارى باور اینك راه عقل (68)

      و در ادامه به اثبات این معنى از راه نقل مى‏پردازد.
      در هر صورت نكوهش‏هاى شیخ در باره دنیا، جملگى در صورتى است كه دنیا فى نفسه و بالذات هدف باشد و انگیزه و خواسته انسان در دستیابى به مال و منصب و ریاست‏هاى دنیوى فقط رسیدن به دنیا باشد. این امر از مصادیق بارز دنیاطلبى است و ریشه هر خطایى است كه از طرف ائمه علیهم السلام و عالمان دین از جمله خود بهایى نكوهش شده است.
      با توجه به آن‏چه بیان شد علت این مساله روشن مى‏شود كه چرا شیخ بهایى مخاطبان خود را از معاشرت شاهان پرهیز مى‏داد ولى خود از طرفى به آن تن مى‏داد. علت آن است كه نگاه او به دنیا و ریاست‏هاى دنیایى نگاهى ابزارى بوده است و هدف شیخ كسب نتایج دینى از مناصب دنیایى بوده، آثارى هم كه شیخ در صحنه سیاسى براى ایران و شیعیان و فرهنگ تشیع به جاى گذاشته مؤید این ادعا است.
      ابوالفضل سلطان محمدى
      مجله حوزه – شماره 30
      فهرست منابع
      1. الهجرة العاملیة الى ایران فى العصر الصفوى، جعفر المهاجر، بیروت، دارالروضة، 1410 ق.
      2. احوال و اشعار فارسى شیخ بهایى، سعید نفیسى.
      3. كلیات شیخ بهایى، مصحح: غلام‏حسین جواهرى، انتشارات كتابفروشى محمودى.
      4. اربعین شیخ بهایى، مترجم: عقیقى بخشایشى، چاپ سوم، قم، دفتر نشر نوید اسلام.
      5. سیمایى از شیخ بهایى در آئینه آثار، محمد قصرى، انتشارات آستان قدس رضوى، 1374 ش.
      6. تذكرة الملوك، به كوشش: محمد دبیرستانى، 1332 ش.
      7. كشكول، ج‏1، بهاءالدین محمد عاملى، (شیخ بهایى) .
      8. عروة الوثقى، بهاءالدین محمد عاملى (شیخ بهایى) نشر دارالقرآن الكریم، قم، 1412 ق.
      9. زندگانى شاه عباس اول، ج‏1، نصرالله فلسفى.
      10. تاریخ ادبیات در ایران، ج‏5، ذبیح الله صفا، انتشارات فردوسى، 1371 ش.
      11. روضات الجنات، ج 7، میرزا محمدباقر خوانسارى، كتابخانه اسماعیلیان.
      12. مفاخر اسلام، ج‏8، على دوانى، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامى، 1375 ش.
      13. تاریخ ادبیات ایران، ادوارد براون، ترجمه: رشید یاسمى.
      14. تاریخ عالم آراى عباسى، ج‏1، اسكندر بیگ تركمان، مؤسسه انتشارات امیركبیر، 1350 ش.
      15. ریاض العلما، میرزا عبدالله اصفهانى «افندى‏» ترجمه: محمدباقر ساعدى، انتشارات آستان قدس رضوى، چاپ اول، 1376 ش.
      16. سلافة العصر، سیدعلى خان مدنى، انتشارات مكتبة مرتضویه.
      17. تشیع علوى و تشیع صفوى، على شریعتى، چاپ دوم، حسینیه ارشاد، 1350 ش.
      18. بحارالانوار، ج‏72، محمدباقر مجلسى «علامه مجلسى‏» بیروت، انتشارات مؤسسه وفا.
      19. المخلات، بهاءالدین محمد عاملى «شیخ بهایى‏» بیروت، دارالقاموس، 1317 ق.
      20. صحیفه نور، ج 1، امام خمینى رحمه الله مركز مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى، 1361 ش.
      21. رساله «تحریم ذبایح اهل كتاب‏» بهاءالدین محمد عاملى، تهران، 1316 ش.
      22. وقایع السنین و الاعوام، سیدعبدالحسین خاتون آبادى، كتابفروشى اسلامیه، 1352.
      23. مثنوى نان و حلوا، بهاءالدین محمد عاملى (شیخ بهایى)، ضمیمه كلیات شیخ بهایى.
      پى‏نوشت‏ها:
      18) سیمایى از شیخ بهایى در آیینه آثار، صص 43- 42.
      19) تذكرة الملوك، صص 4- 2.
      20) تذكرة الملوك، صص 4- 1.
      21) همان.
      22) احوال و اشعار فارسى شیخ بهایى، ص 17.
      23) احوال و اشعار فارسى شیخ بهایى، صص 19- 16.
      24) الهجرة العاملیة، صص 149- 147.
      25) كشكول، ج 1 ص 162. و مقدمه عروة الوثقى، صص 25- 24.
      26) زندگانى شاه عباس اول، ج 1، ص 26.
      27) تاریخ ادبیات در ایران، ج 5، صص 194195 و ص - 18.
      28) الهجرة العاملیة، ص 154.
      29) روضات الجنات، ج 7، صص 58- 57.
      30) الهجرة العاملیة، ص 154.
      31) كلیات شیخ بهایى، مقدمه كتاب.
      32) مفاخر اسلام، ج 8، ص 256.
      33) تاریخ ادبیات ایران، صص 354- 353.
      34) تاریخ عالم آراى عباسى، ج 1، ص 154.
      35) الهجرة العاملیة، ص 143.
      36) همان، 154.
      37) تاریخ عالم آراى عباسى، ج 1، صص 157- 155.
      38) همان.
      39) ریاض العلما، ج 5، ص 160.
      40) مفاخر اسلام، ج 8، ص 431.
      41) تاریخ عالم آراى عباسى، ج 1، ص 154.
      42) همان.
      43) احوال و اشعار شیخ بهایى، ص 34.
      44) سلافة العصر، ص 291.
      45) احوال و اشعار فارسى شیخ بهایى، ص 33.
      46) همان، صص 34- 33.
      47) عروة الوثقى، صص 24- 23 و ص 27.
      48) تشیع علوى و تشیع صفوى، ص 222.
      59) بحارالانوار، ج 72، ص 431، ح 92.
      50) المخلات، ص 287.
      51) مكاسب محرمه، ص 56.
      52) سلافة العصر، ص 291.
      53) مكاسب محرمه، ص 56.
      54) كلیات شیخ بهایى، «مقدمه كتاب‏» .
      55) مفاخر اسلام، ج 8، ص 84.
      56) تاریخ عالم آراى عباسى، ج‏1، ص 157.
      57) اصرار و تاكید زایدالوصف شیخ بهایى به درویشى موجب گردیده است كه برخى روش او را به ریا منسوب دارند، و تقرب او به دستگاه سلطنت را منافى درویشى بدانند و ادعاى او را باطل بشمارند. شیخ در مقام تعریض به او كه گفته شده:
      از خوان فلك قرص جوى بیش مخور
      انگشت عسل مخواه و صد نیش مخور
      از نعمت الوان شهان دست‏بدار
      خون دل صدهزار درویش مخور
      مى‏گوید:
      زاهد به تو تقواى ریا ارزانى
      من دانم و بى دینى و بى ایمانى
      گو باش همین تو طعنه برمن میزن
      من كافر و من یهود و من نصرانى
      هم‏چنین وى در رباعى دیگرى كه به شدت از تعریضات مدعیان علم باطن و طریقت و نیز عالمان ظاهر و شریعت آزرده خاطر گشته مى‏گوید:
      عاشق من و دیوانه من و شیدا من
      شهره من و افسانه من و رسوا من
      كافر من و بت پرست من و ترسا من
      این‏ها من و صدبار بتر زین‏ها من
      58) صحیفه نور، ج 1، ص 259.
      59) رسالة تحریم ذبایح اهل كتاب، صص 2- 1.
      60) احوال و اشعار فارسى شیخ بهایى، ص 16.
      61) همان، صص 92- 91.
      62) وقایع السنین، ص 504.
      63) العروة الوثقى، «مقدمه كتاب‏» .
      64) مثنوى نان و حلوا، ص 15.
      65) كلیات شیخ بهایى; رجوع شود به مثنوى‏هاى شیخ كه در این كتاب آمده است.
      66) المخلات، ص 155.
      67) كلیات شیخ بهایى، مثنوى نان و پنیر، ص 42.
      68) همان، ص 42.







      پاسخ به نقل قول  





    16. مدیریت کل سایت
      آواتار Hamed.Hamishe Abi

      تاريخ عضويت
      Oct 2007
      محل سكونت
      irantrack.com
      اسم واقعی
      حامد
      سن
      26
      پست ها
      32,206
      تشکرها (از دیگران) : 24,804
      تشکر شده 39,368 بار در 14,514 پست
      چوق: 1,720,725 ( ثروتمند شماره 11)

      پاداش داده شده 136 مرتبه
      تاکنون 419 مرتبه با چوق تشکر کرده
      تشکر شده با چوق 555 مرتبه
      آلبومهای من دوستان من گروههای من درباره من تقویم علایق من
      ویترین جوایـز

      پيش فرض

      نابغه دهر، شیخ بهایی


      شیخ بهاء الدین محمد عاملى‏«شیخ بهائى‏» (متولد953-متوفى 1030 یا 1031 ه.ق)
      «شیخ بهاء‌الدین محمد عاملى، معروف به ‏«شیخ بهایى‏»، اهل جبل عامل‏ است. در كودكى همراه پدرش شیخ حسین بن عبد الصمد كه از شاگردان شهیدثانى بوده به ایران آمد. شیخ بهایى از این رو كه به كشورهاى مختلف مسافرت ‏كرده و محضر اساتید متعدد در رشته‏هاى مختلف را درك كرده، و به علاوه داراى ‏استعداد و ذوقى سرشار بوده است، مردى جامع بوده و تالیفات متنوعى دارد. هم ‏ادیب بوده و هم شاعر و هم فیلسوف و هم ریاضیدان و هم فقیه و هم مفسر. ازطب نیز بى‏بهره نبوده است. اولین كسى است كه یك دوره فقه غیر استدلالى به ‏صورت رساله عملیه به زبان فارسى نوشت. آن كتاب همان است كه به نام ‏«جامع ‏عباسى‏» معروف است. شیخ بهایى چون فقه رشته اختصاصى و تخصصى‏اش ‏نبوده، از فقهاء طراز اول به شمار نمى‏رود، ولى شاگردان زیادى تربیت كرده ‏است. ملا صدراى شیرازى و ملا محمدتقى مجلسى اول (پدر مجلسى دوم، صاحب كتاب بحارالانوار) فاضل جواد صاحب آیات الاحكام از شاگردان ‏اویند.
      منصب شیخ الاسلامى ایران پس از محقق كركى ‏به شیخ على منشار پدر زن شیخ بهایى رسید و پس از او به شیخ بهایى رسید.
      همسر شیخ بهایى كه دختر شیخ على منشار بوده است، زن فاضله و فقیهه بوده ‏است. شیخ بهایى در سال‏953 به دنیا آمده و در سال 1030 یا 1031 درگذشته ‏است. شیخ بهایى ضمنا مردى جهانگرد بوده، و به مصر، شام، حجاز، عراق، فلسطین، آذربایجان، و هرات مسافرت كرده است. (1)
      در آسمان علم و فقاهت، گاهى ستارگانى طلوع كرده‏اند كه غیر از فروغ شعر و نویسندگى، داراى پرتو نبوغ و مواهب فطرى دیگرى هم بوده‏اند. یكى از همین نوابغ، بدون شك شیخ بهاء الدین عاملى، معروف به ‏«شیخ بهایى‏» است. شیخ بهایى نه تنها در فقه و حكمت و ریاضیات و لغت و حدیث دست داشته است، بلكه او واجد كمالات و حایز علوم معقول و منقول بوده است. هنوز داستان‌هاى حیرت‏آورى كه از شگفتی‌هاى ‏علمى اوست، در افواه مردم جریان دارد و حقا مى‏توان گفت ‏شیخ بهایى نه تنها عالم ‏كم نظیرى است، بلكه در نوع خود شخصى بى‏مانند است. اطلاعات وسیعى كه شیخ‏ بهایى در رشته‏هاى مختلف داشته، به شهرت وى كمك بسیارى كرده است و تنها طبقه ‏خواص و اهل مطالعه نیستند كه او را مى‏شناسند، بلكه توده مردم هم با اسم او آشنایى ‏كامل دارند.
      شیخ بهایی با تواضع و فروتنى خاصى، به این حقیقت اعتراف دارد، آنجا كه مى‏گوید: «من در مباحثه و جدل، بر هر ذوفنونى‏ چیره شدم، ولى هرگز نتوانستم با كسى كه در یك فن استاد بود، حریف شوم.»


      ولادت

      بهاء الدین محمد بن عز الدین حسین بن عبد الصمد بن شمس الدین محمد بن ‏على بن حسین بن محمد بن صالح حارثى همدانى عاملى جبعى، معروف به ‏«شیخ بهایى‏»، حكیم و فقیه و عارف و منجم و ریاضیدان و شاعر و ادیب و مورخ بزرگ، درسال‏ 953 ه.ق در بعلبك از توابع جبل عامل در یك خاندان علم و دانش كه تبار و نسب خود را به ‏«حارث همدانى‏» یكى از یاران مخلص على(علیه السلام) مى‏رسانند، پا به‏ عرصه حیات نهاد. پدر عالیقدر او، عالم بزرگوار، شیخ حسین فرزند عبدالصمد حارثى (متوفى 984 ه.ق)، یكى از شاگردان مبرز فقیه نامدار شیعه، مرحوم شهیدثانى (مستشهد 966 ه.ق) است. او كه خود صاحب نظر بوده و كتبى در فقه و اصول و علوم ‏متداول عصر خود داشته است، پس از شهادت شهید ثانى، در ایام جوانى، در اثر سختگیری‌ها و كارشكنی‌هایى كه در امور شیعه در جبل عامل پیش آمده بود، به ایران ‏منتقل گردید. كودك نو پا نیز همراه پدر بود. در عهد حكومت صفویه كه حركت ‏سیاسى‏ با تز «دفاع از اهل بیت(علیهم السلام) و دوستى و مودت آل عصمت(علیهم السلام) » شروع شده بود، به ‏حكومت صفوى پیوست و با خاندان بزرگ منشار كه عنوان ‏«شیخ الاسلامى‏» حكومت ‏را داشت، وصلت نمود.
      شیخ بهایى در اثر ذكاوت و استعداد فطرى كه داشت، با بهره‏گیرى از پدر و محیط علمى و فضیلتى اصفهان توانست در علوم و دانش‌هاى متداول عصر تبحرى به ‏دست آورد، تا آنجا كه برخى در توصیف او گفته‏اند: «علامه جهان بشر و مجدد دین در قرن حادى عشر» كه ریاست مذهب و ملت ‏به او منتهى گردید، در علوم و فنون اسلامى ‏فنى وجود نداشته باشد كه او را در آن بهره‏اى نباشد.

      منزلت علمى و قلمى شیخ

      فقیه ربانى و عارف صمدانى، شیخ بهاء الدین محمد عاملى، یكى از بزرگان و مفاخر و نوابغ اواخر قرن دهم و اوایل قرن یازدهم هجرى مى‏باشد كه در جامعیت و تنوع علوم و دانش، كمتر نظیرى مى‏توان بر او پیدا نمود. او یكى از جامع‏ترین افراد روزگار خویش در وسعت معلومات و تنوع اطلاعات بوده است، از این نظر برجستگى‏ مشخصى در میان فقهاء و دانشمندان كسب كرده است، و اگر او را نادره‏اى از نوادر و نابغه‏اى از نوابغ نامیده باشیم، راه مبالغه نپیموده‏ایم. و خود با تواضع و فروتنى خاصى، به این حقیقت اعتراف دارد، آنجا كه مى‏گوید: «من در مباحثه و جدل، بر هر ذوفنونى‏ چیره شدم، ولى هرگز نتوانستم با كسى كه در یك فن استاد بود، حریف شوم.» (با این ‏جمله به حقیقتى اشاره دارد كه استعداد طبیعى و ذاتى انسان، توان و قابلیت فراگیرى یك سنخ مطلب خاصى را دارد، هر انسانى نمى‏تواند در تمام فنون موفقیت و پیشرفت داشته باشد، بسیار بجاست ‏كه مربیان و پیش كسوتان ذوق فرد را دریابند و او را به مسیر مورد علاقه‏اش هدایت ‏كنند.)
      شیخ بهایى در زمینه‏هاى مختلف اطلاعات و آگاهى دارد و همین آگاهى و وسعت معلومات، نوعى جاذبیت ‏به آثار او بخشیده است كه از میان انبوه آثار گذشتگان، كتاب‌ها و تالیفات او را به صورت كتاب روز و مورد علاقه درآورده است.

      شیخ بهایى در زمینه‏هاى مختلف اطلاعات و آگاهى دارد و همین آگاهى و وسعت معلومات، نوعى جاذبیت ‏به آثار او بخشیده است كه از میان انبوه آثار گذشتگان، كتاب‌ها و تالیفات او را به صورت كتاب روز و مورد علاقه درآورده است. فی المثل در كتاب ‏«اربعین‏» كه یك كتاب حدیثى و فقهى است، از مسائل ریاضى و هیات نیز استفاده كرده است، و مسائل آنها را به صورت روشن و ملموس در اختیار خواننده قرار داده است.

      عصر زندگى شیخ بهایی

      او در نیمه اول قرن یازدهم هجرى، و در ربع اول قرن هفدهم میلادى زندگى ‏مى‏كرد، قرنى كه براى مورخین داراى اهمیت و اعتبار ویژه‏اى است. قرن هفدهم‏ میلادى، قرن پیشرفت و رنسانس علمى در اروپا نام گرفته است، از طرفى در این زمان ‏زمامداران نامدارى حاكمیت داشته‏اند، مانند «سلیمان قانونى‏» در عثمانى كه قلمرو حكومت عثمانى را تا قلب اتریش گسترانده بود، یا شاه عباس صفوى اول در ایران، یا سلطان مغول محمد شاه اكبر در هندوستان، و در اروپا نیز ملكه الیزابت اول در انگلستان، و لوئى چهاردهم در فرانسه حكومت داشتند. همه این زمامداران، بر خلاف اسلاف و اقران خود، عموما معروف به علم دوستى و دانش طلبى بوده‏اند و در روزگار این حكومت‌ها، دانشمندان و هنرمندان نامى در سراسر جهان پا به عرصه حیات نهادند، فی المثل در انگلستان ‏«فرانسیس بیكن‏» صاحب مكتب تجربى (1561-1626 م ‏968-1035(ه.ق) كه از میراث غنى فرهنگ اسلامى بهره‏ها برده است. «شكسپیر» شاعر نامدار(1564-1616 م 971-1021 ه.ق)، و در فرانسه‏ «رنه دكارت‏» (1592- 1655 م 1000- 1065 ه.ق)، شاعر و نمایشنامه نویس، «كورلى‏» (1604-1686 م‏1013-1099 ه.ق) و «مولر» (وفات 1622 م 1031) (همان سال وفات شیخ‏بهایى)، و در آلمان، فلكى‏دان معروف، «كپلر»، و در ایتالیا «گالیله‏» (1564-1642 م‏971-1052 ه.ق) رشد و نما یافته‏اند.
      به موازات همین آگاهی‌هاى عمومى و جهانى، در دنیاى اسلامى نیز نویسندگان و فلاسفه نامدارى مانند ملاصدرا(متوفى 1050 ه.ق) میرداماد(متوفى 1041 ه.ق) و شیخ بهایى (م 1030 یا 1031) پا به عرصه حیات علمى نهاده‏اند، كه در مورد شخصیت ‏اخیر گفته‏اند او قبل از «نیوتن‏» دانشمند انگلیسى، به قوه جاذبه زمین توجه داشته و در مورد سقوط آزاد اجسام بر حسب جاذبه خورشید، ثوابت، سیارات و اقمار بحث و گفتگو نموده است.

      اساتید شیخ

      شیخ بزرگوار ما به كشورهاى مختلفى مسافرت كرده و محضر اساتید متعددى را در رشته‏هاى گوناگون درك كرده است و چون داراى ذوق سرشار و استعداد وافى و جامع بوده، موفق به آفرینش تالیفات متنوع و گوناگونى شده است. او هم ادیب بوده و هم شاعر، فیلسوف و هم ریاضیدان و منجم و مهندس، و هم فقیه اصولى و هم مفسر، و از طب و پزشكى بى‏بهره نبوده است.
      چنانكه گذشت، او از محضر بزرگان و دانشمندان متعددى كسب علم نموده ‏است. بنا به قول صاحب ‏«تاریخ عالم آراى عباسى‏»، تفسیر و حدیث و ادبیات عرب را از پدر، حكمت و كلام و بعضى علوم معقول را از ملا عبدالله مدرس یزدى، صاحب‏ حاشیه ملا عبدالله، و ریاضیات را از ملا على مذهب و ملا افضل قاضى مدرس و ملامحمد باقر بن زین العابدین یزدى، صاحب كتاب مطالع الانوار، و طب را از حكیم عمادالدین محمود، و به قول صاحب روضات الجنات، صحیح بخارى را نزد محمد بن‏ عبداللطیف مقدسى آموخته است.
      وقتی شیخ بهایی رحلت كرد، شاه عباس در ییلاق بود و اعیان شهر جنازه او را برداشتند و ازدحام مردم به اندازه‏اى بود كه در میدان نقش جهان جا نبود كه جنازه او را حركت‏ دهند. در مسجد جامع عتیق به آب چاه غسل دادند و علماء بر او نماز گزاردند و در بقعه‏اى منسوب به امام زین العابدین(علیه السلام) كه مدفن دو امامزاده است، گذاشتند و از آنجا به مشهد بردند و به وصیت‏ خود او در پائین پا، در جایى كه هنگام توقف در مشهد در آنجا درس مى‏گفت، به خاكش سپردند.


      شاگردان شیخ بهایی

      براى پى بردن به مقام علمى و میزان دانش شیخ، كافى است‏ بدانیم كه متجاوز از چهل تن از دانشمندان و بزرگان قرن یازدهم هجرى قمرى از وى علم آموخته و بهره ‏برده‏اند و بعضى از آنان، اشخاص زیر هستند:
      1- صدرالدین محمد ابراهیم شیرازى، معروف به ملاصدرا، فیلسوف معروف.
      2- ملا محمد محسن بن مرتضى بن محمود، معروف به فیض كاشانى، صاحب ‏تفسیر صافى.
      3- ملا عزالدین فراهانى مشهور به علینقى كمره‏اى، شاعر معروف قرن یازدهم .
      4- ملا محمدباقر بن محمد مؤمن خراسانى، معروف به محقق شیخ الاسلام.
      5- شیخ جواد بغدادى، مشهور به فاضل جواد، صاحب شرح خلاصة الحساب و زبدة فی الاصول.
      6- ملا محمدتقى بن مقصود على مجلسى، صاحب روضة المتقین(م 1070) .
      7- سید عزالدین حسینى كركى عاملى، مشهور به مجتهد مفتى اصفهانى.


      سخنى در تاریخ وفات شیخ

      در مورد تاریخ وفات شیخ بهایى اقوال گوناگونی وجود دارد، صاحب‏ «تاریخ ‏عالم آراى عباسى‏» كه از مآخذ مورد اعتماد است، مى‏گوید كه در شب چهارم شوال سال‏1030 ه.ق بیمار شد و هفت روز رنجور بود، تا این كه در شب 11 شوال درگذشت، و چون وى رحلت كرد، شاه عباس در ییلاق بود و اعیان شهر جنازه او را برداشتند و ازدحام مردم به اندازه‏اى بود كه در میدان نقش جهان جا نبود كه جنازه او را حركت‏ دهند. در مسجد جامع عتیق به آب چاه غسل دادند و علماء بر او نماز گزاردند و در بقعه‏اى منسوب به امام زین العابدین(علیه السلام) كه مدفن دو امامزاده است، گذاشتند و از آنجا به مشهد بردند و به وصیت‏ خود او در پائین پا، در جایى كه هنگام توقف در مشهد در آنجا درس مى‏گفت، به خاكش سپردند.
      صاحب روضات الجنات مى‏گوید كه چون شیخ درگذشت، پنجاه هزار نفر بر جنازه وى نماز گزاردند و در تاریخ فوت وى گفته‏اند: «بى ‏سر و پا گشت و شرع و افسر فضل اوفتاد.» مقصود از «بى‏سر و پا گشت‏ شرع‏» این است كه شین و عین از آغاز و آخر شرع مى‏افتد، و «راء» مى‏ماند كه 200 باشد، و «افسر فضل اوفتاد»، یعنى ‏«فاء» از آغاز آن ساقط مى‏شود و «ضاء» كه 800 و «لام‏» كه 30 باشد مى‏ماند و روى هم رفته،1030مى‏شود.
      صاحب كتاب تنبیهات مى‏گوید كه سال یك هزار و سى هجرى، مریخ در عقرب ‏راجع شد، و شیخ پس از یك هفته مریضى به رحمت ایزدى پیوست.
      اعتماد الدوله میرزا ابو طالب در تاریخ رحلت وى گفته است:
      رفت چون شیخ از این دار فناى گشت ایوان جنانش ماواى دوستى جست ز من تاریخش گفتمش ‏«شیخ بهاء الدین واى‏» كه از جمله آخر بدون همزه‏ «بهاء»، عدد 1030 به دست مى‏آید.
      صاحب مطلع الشمس مى‏گوید كه در چهارم شوال سال 1030 هجرى شمسى‏ مریض گشت و در سه‏شنبه دوازدهم رحلت نمود و جسد شریفش به مشهد نقل شد.
      صاحب امل الآمل در مورد تاریخ وفات شیخ گوید كه از مشایخ خود شنیدم كه ‏در سال 1030 هجرى قمرى درگذشت.
      ولى صاحب قصص العلماء تاریخ درگذشت وى را سال 1031 هجرى قمرى ‏ذكر كرده است.
      صاحب سلافة العصر، تاریخ وفات شیخ را دوازده روز مانده از شوال سال ‏1031 هجرى قمرى نوشته است، و در كتاب دیگر خویش موسوم به حدائق الندیه فی‏ شرح الفوائد الصمدیه در دوازدهم شوال سال 1030 هجرى قمرى ذكر كرده است و ممكن است در چاپ كتاب اول تحریفى شده باشد.
      به طور كلى آنچه از این اقوال برمى‏آید، وفات شیخ در دوازدهم شوال سال‏1030 یا 1031 هجرى قمرى اتفاق افتاده است و چون صاحب تاریخ عالم آراى عباسى‏ كه نظرش معتبرتر از دیگران است، و همچنین كتاب تنبیهات كه تالیف خود را چند ماه بعد از آن واقعه نوشته است، سال 1030 را ذكر كرده‏اند، از این رو گفته كسانى كه وفات‏ شیخ را در این سال نوشته‏اند، صحیح‏تر به نظر مى‏رسد.
      در این صورت وفات شیخ در دوازدهم ماه شوال سال 1030 ه.ق در شهر اصفهان روى داده است.
      (2)

      پى‏نوشت‌ها:
      1- آشنایى با علوم اسلامى، ص 305.
      2- در شناخت‏ شخصیت آن بزرگوار، منابع زیر مى‏توانند راهگشا باشند:
      آتشكده آذر، ص 170/ اعیان الشیعه، ج 44، ص‏216/ امل الآمل، ج 1، ص 155/ تاریخ عالم آراى‏ عباسى، ج 2، ص‏967/ تذكره نصر آبادى، ص 150/ تنقیح المقال، ج‏3، ص‏107/ جامع الرواة، ج 2، ص 100/ حدیقة الاخراج، ص 81/ خزانة الخیال و خلاصة الاثر، ج‏3، ص 440/ دائرة المعارف بستانى، ج 11، ص‏ 463/ الذریعه، ج 2، ص‏29/ ریاض العارفین، ص 58/ ریحانة الادب، ج‏3، ص 301 تا 320/ سفینة البحار ص‏113/ سلافة العصر، ص‏289/ طرائق الحقائق، ج 1، ص‏137/ الغدیر، ج 11، ص‏ 224/ الفوائد الرضویه، ص 2 تا 5/ الكنى و الالقاب، ج 2، ص 100/ لؤلؤة البحرین، ص‏16/ مجمع‏الفصحاء، ص 8- 2/ المستدرك، ج‏3، ص‏417/ نجوم السماء، ص 28/ نزهة الجلیس، ج 1، ص‏377/ نقد الرجال، ص‏303/ هدیة الاحباب، ص‏109/ مجله الثقافة الاسلامیه چاپ دمشق، شماره مخصوص ‏سال ‏1407/ روضات الجنات، ج‏7، صفحات ‏56- 84/ پیشگفتار ترجمه اربعین، چاپ دفتر نشر نوید اسلام، و دیگر كتب تراجم و رجال.

      منبع:
      فقهاى نامدار شیعه، عقیقى بخشایشى، ص 211 .







      پاسخ به نقل قول  





    اطلاعات موضوع

    اطلاعات مشاهده این صفحه:

    كاربران در حال ديدن تاپیک 1 (0 عضو و 1 مهمان)

    برچسب برای این موضوع


    http://www.irantrack.com/novin/k055d0pjer1kjfftnzzl.gif
    آموزش تقویت حافظه و تند خوانی (دکتر سیدا: مرد حافظه ایران)
    توضیحات بیشتر
    خرید پستی

    http://www.choogh.com/2012.e.z.d.gif
    کاملترین مجموعه در مورد ازدواج و مسائل قبل و بعد آن
    توضیحات بیشتر
    خرید پستی

    http://www.choogh.com/3016.f.a.g.h.jpg
    مستند ابتذال در سینمای ایران + هدیه
    توضیحات بیشتر
    خرید پستی

    http://up.irantrack.com/images/730ov2yj5ow8oyzb8yod.jpg
    شال زیبای ترنج
    توضیحات بیشتر
    خرید پستی

    http://123myshop.net/images/.thumbs/files/product/1344231357.jpg
    کاهش وزن تنها در ٣٠ دقیقه
    توضیحات بیشتر
    خرید پستی