تبلیغات در ایران تراک













irantrack irantrack

irantrack irantrack

irantrack irantrack

.
به فروم ایران تراک خوش آمديد

. به فروم ایران تراک خوش آمدید. تلاش ما اين است تا آنجا که مقدور ميباشد برای شما محيطی سالم و آزاد فراهم کنيم تا بتوانيد با دوستان خود به تبادل نظر بپردازيد. جهت ورود، نام کاربری و رمز عبور خود را وارد نمایید.

.اگر اولین بازدید شماست، پس از مطالعه دقیق ، قوانین و اساسنامه ایران تراک جهت مشاهده انجمنها ثبت نام کنید. در صوریتکه قبلاً عضو انجمن بوده اید اما رمز عبور خود را از یاد برده اید اینجا کلیک کنید .

Like Tree9لایک ها

تاپیک: یک داستان عاشقانه و واقعی...!!!
  • تعداد بازدید این مطلب : 89115
    1. #1

      آواتار djalix

      تاريخ عضويت
      Oct 2008
      محل سكونت
      tabriz
      پست ها
      202
      تشکرها (از دیگران) : 189
      تشکر شده 278 بار در 142 پست
      چوق: 0

      پيش فرض یک داستان عاشقانه و واقعی...!!!

      يکي بود يکي نبود
      يه پسر بود که زندگي ساده و معمولي داشت
      اصلا نميدونست عشق چيه عاشق به کي ميگن
      تا حالا هم هيچکس رو بيشتر از خودش دوست نداشته بود
      و هرکي رو هم که ميديد داره به خاطر عشقش گريه ميکنه بهش ميخنديد
      هرکي که ميومد بهش ميگفت من يکي رو دوست دارم بهش ميگفت دوست داشتن و عاشقي
      مال تو کتاب ها و فيلم هاست....
      روز ها گذشت و گذشت تا اينکه يه شب سرد زمستوني

      توي يه خيابون خلوت و تاريک
      داشت واسه خودش راه ميرفت که
      يه دختري اومد و از کنارش رد شد
      پسر قصه ما وقتي که دختره رو ديد دلش ريخت و حالش يه جوري شد
      انگار که اين دختره رو يه عمر ميشناخته
      حالش خراب شد
      اومد بره دنبال دختره ولي نتونست
      مونده بود سر دو راهي
      تا اينکه دختره ازش دور شد و رفت
      اون هم همينجوري واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خيابون
      اينقدر رفت و رفت و رفت
      تا اينکه به خودش اومد و ديد که رو زمين پر از برفه
      رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد
      همش به دختره فکر ميکرد
      بعضي موقع ها هم يه نم اشکي تو چشاش جمع مي شد
      چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوري بود
      تا اينکه باز دوباره دختره رو ديد
      دوباره دلش يه دفعه ريخت
      ولي اين دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن
      توي يه شب سرد همين جور راه ميرفتن و پسره فقط حرف ميزد
      دختره هيچي نميگفت
      تا اينکه رسيدن به يه جايي که دختره بايد از پسره جدا ميشد
      بالاخره دختره حرف زد و خداحافظي کرد
      پسره براي اولين توي عمرش به دختره گفت دوست دارم
      دختره هم يه خنده کوچيک کرد و رفت
      پسره نفهميد که معني اون خنده چي بود
      ولي پيش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد
      اون شب ديگه حال پسره خراب نبود
      چند روز گذشت
      تا اينکه دختره به پسر جواب داد
      و تقاضاي دوستي پسره رو قبول کرد
      پسره اون شب از خوشحاليش نميدونست چيکار کنه
      از فردا اون روز بيرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد
      اولش هر جفتشون خيلي خوشحال بودن که با هم ميرن بيرون
      وقتي که ميرفتن بيرون فکر هيچ چيز جز خودشون رو نمي کردن
      توي اون يه ساعتي که با هم بيرون بودن اندازه يه عمر بهشون خوش ميگذشت
      پسره هرکاري ميکرد که دختره يه لبخند بزنه
      همينجوري چند وقت با هم بودن
      پسره اصلا نمي فهميد که روز هاش چه جوري ميگذره
      اگه يه روز پسره دختره رو نميديد اون روزش شب نميشد
      اگه يه روز صداش رو نميشنيد اون روز دلش ميگرفت و گريه ميکرد
      يه چند وقتي گذشت
      با هم ديگه خيلي خوب و راحت شده بودن
      تا اين که روز هاي بد رسيد
      روزگار نتونست خوشي پسره رو ببينه
      به خاطر همين دختره رو يه کم عوض کرد
      دختره ديگه مثل قبل نبود
      ديگه مثل قبل تا پسره بهش ميگفت بريم بيرون نميومد
      و کلي بهونه مياورد
      ديگه هر سري پسره زنگ ميزد به دختره
      دختره ديگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نميزد
      و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه
      از اونجا شد که پسره فهميد عشق چيه
      و از اون روز به بعد کم کم گريه اومد به سراغش
      دختره يه روز خوب بود يه روز بد بود با پسره
      ديگه اون دختر اولي قصه نبود
      پسره نميدونست که برا چي دختره عوض شده
      يه چند وقتي همينجوري گذشت تا اينکه پسره
      يه سري زنگ زد به دختره
      ولي دختره ديگه تلفن رو جواب نداد
      هرچقدر زنگ زد دختره جواب نميداد
      همينجوري چند روز پسره همش زنگ ميزد ولي دختره جواب نميداد
      يه سري هم که زنگ زد پسره گوشي رو دختره داد به يه مرده تا جواب بده
      پسره وقتي اينکار رو ديد ديگه نتونست طاغت بياره
      همونجا وسط خيابون زد زير گريه
      طوري که نگاه همه به طرفش جلب شد
      همونجور با چشم گريون اومد خونه
      و رفت توي اتاقش و در رو بست
      يه روز تموم تو اتاقش بود و گريه ميکرد و در رو روي هيچکس باز نميکرد
      تا اينکه بالاخره اومد بيرون از اتاق
      اومد بيرون و يه چند وقتي به دختره ديگه زنگ نزد
      تا اينکه بعد از چند روز
      توي يه شب سرد
      دختره زنگ زد و به پسره گفت که ميخوام ببينمت
      و قرار فردا رو گذاشتن
      پسره اينقدر خوشحال شده بود
      فکر ميکرد که باز دوباره مثل قبله
      فکر ميکرد باز وقتي ميره تو پارک توي محل قرار هميشگيشون
      دختره مياد و با هم ديگه کلي ميخندن
      و بهشون خوش ميگذره
      ولي فردا شد
      پسره رفت توي همون پارک و توي همون صندلي که قبلا ميشستن نشست
      تا دختره اومد
      پسره کلي حرف خوب زد
      ولي دختره بهش گفت بس کن
      ميخوام يه چيزي بهت بگم
      و دختره شروع کرد به حرف زدن
      دختره گفت من دو سال پيش
      يه پسره رو ميخواستم که اونم خيلي منو ميخواست
      يک سال تموم شب و روزمون با هم بود
      و خيلي هم دوستش دارم
      ولي مادرم با ازدواج ما موافق نيست
      مادرم تو رو دوست داره
      از تو خوشش اومده
      ولي من اصلا تو رو دوست ندارم
      اين چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم
      به خاطر اينکه نميخواستم دلت رو بشکنم
      پسره همينطور مثل ابر بهار داشت اشک ميريخت
      و دختره هم به حرف هاش ادامه ميداد
      دختره گفت تو رو خدا تو برو پي زندگي خودت
      من برات دعا ميکنم که خوش بخت بشي
      تو رو خدا من رو ول کن
      من کسي ديگه رو دوست دارم
      اين جمله دختره همينجوري تو گوش پسره ميچرخيد
      و براش تکرار ميشد
      و پسره هم فقط گريه ميکرد و هيچي نميگفت
      دختره گفت من ميخوام به مامانم بگم که
      تو رفتي خارج از کشور
      تا ديگه تو رو فراموش کنه
      تو هم ديگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن
      فقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم
      باز پسره هيچي نگفت و گريه کرد
      دختره هم گفت من بايد برم
      و دوباره تکرار کرد تو رو خدا منو ديگه فراموش کن
      و رفت
      پسره همين طور داشت گريه ميکرد
      و دختره هم دور ميشد
      تا اينکه پسره رفت و براي اولين بار تو زندگيش سيگار کشيد
      فکر ميکرد که ارومش ميکنه
      همينطور سيگار ميکشيد دو ساعت تمام
      و گريه ميکرد
      زير بارون
      تا اينکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت
      رفت و توي خونه همش داشت گريه ميکرد
      دو روز تموم همينجوري گريه ميکرد
      زندگيش توي قطره هاي اشکش خلاصه شده بود
      تازه ميفهميد که خودش يه روزي به يکي که داشت براي عشقش گريه ميکرد
      خنديده بود
      و به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گريه ميکرد
      پسره با خودش فکر کرد که به هيچ وجه نميتونه دختره رو فراموش کنه
      کلي با خودش فکر کرد
      تا اينکه يه شب دلش رو زد به دريا
      و رفت سمت خونه دختره
      ميخواست همه چي رو به مادر دختره بگه
      اگه قبول نميکرد ميخواست به پاي دختره بيافته
      ميخواست هرکاري بکنه تا عشقش رو ازش نگيرن
      وقتي رسيد جلوي خونه دختره
      سه دفعه رفت زنگ بزنه ولي نتونست
      تا اينکه دل رو زد به دريا و زنگ زد
      زنگ زد و برارد دختره اومد پايين
      و گفت شما
      پسره هم گفت با مادرتون کار دارم
      مادر دختره و خود دختره هم اومدن پايين
      مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت کرد به داخل
      ولي دختره خوشحال نشد
      وقتي پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره
      داداش دختره عصباني شد و پسره رو زد
      ولي پسره هيچ دفاعي از خودش نکرد
      تا اينکه مادر دختره پسره رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد
      و پسره رو برد اون طرف و با گريه بهش گفت
      به خاطر من برو اگه اينجا باشي ميکشنت
      پسره هم با گريه گفت من دوستش دارم
      نميتونم ازش جدا باشم
      باز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن
      پسره باز دوباره از خودش دفاع نکرد
      صورت پسره پر از خون شده بود
      و همينطور گريه ميکرد
      تا اينکه مادر دختره زورکي پسره رو راهي کرد سمت خونشون
      پسره با صورت خوني و چشم هاي گريون توي خيابون راه افتاد
      و فقط گريه ميکرد
      اون شب رو پسره توي پارک و با چشم هاي گريون گذروند
      مادره پسره اون شب

      به همه بیمارستان های اون شهر سر زده بود
      به خاطر اینکه پسرش نرفته بود خونه
      ولی فرداش پسرش رو زیر بارون با لباس خیس و صورت خونی بی هوش توی پارک پیدا کرد
      پسره دیگه از دختره خبری پیدا نکرد
      هنوز هم وقتی یاد اون موقع میافته چشم هاش پر از اشک میشه
      و گریه میکنه
      هنوز پسره فکر میکنه که دختره یه روزی میاد پیشش
      و تا همیشه برای اون میشه
      هنوز هم پسره دختره رو بیشتر از خودش دوست داره
      الان دیگه پسره وقتی یکی رو میبینه که داره برای عشق گریه میکنه دیگه بهش نمیخنده
      بلکه خودش هم میشینه و باهاش گریه میکنه
      پسره دیگه از اون موقع به بعد عاشق هیچکس نشده خسته و دل مرده....
      این بود تموم قصه زندگی این پسر






      این قصه واقعیت داشت
      ثبت نام و کسب امتیاز
      soonor و s@rina این مطلب را لایک زده اند
       






      پاسخ به نقل قول  


    2. 10 کاربر از djalix بخاطر پست مفیدش تشکر کرده اند

      A L I.A (12-22-2008), Asal Banoo (10-11-2008), joolipuli (12-15-2008), باران.. (12-22-2010), غلام سیاه (10-11-2010), pouya_3 (10-10-2008), s@rina (09-06-2012), soonor (03-30-2013), مهری (10-10-2008), ندا ک (10-11-2010)


    3. تبلیغات در ایران تراک


    4. #2

      تازه وارد فروم
      آواتار pouya_3

      تاريخ عضويت
      Jul 2008
      محل سكونت
      Hotel California
      اسم واقعی
      پویا
      پست ها
      1,145
      تشکرها (از دیگران) : 1,249
      تشکر شده 1,103 بار در 786 پست
      چوق: 1,462

      تشکر شده با چوق 1 مرتبه

      پيش فرض

      نقل قول نوشته اصلی بوسیله pouya_3 نمايش پست
      سرگذشت خودت که نیست؟
      چطوری وقتی یه نفر رو میبینه فکر میکنه سالهاست که میشناسش؟

      Disappearing in you love


      M(K)iss you








      پاسخ به نقل قول  





    5. آواتار مهری

      تاريخ عضويت
      Jan 2008
      محل سكونت
      هندوستان نفرین شده!!!
      پست ها
      423
      تشکرها (از دیگران) : 508
      تشکر شده 964 بار در 459 پست
      چوق: 100

      تشکر شده با چوق 1 مرتبه

      پيش فرض

      میگم فیلم هندی نبود ؟؟؟
      قصه یک واقعیت نیست فقط یه داستان اونم تو کتابا
      صحنه های هندی زیاد داشت

      خدای مهربان

      گفتم: خسته ام....
      گفتی: لا تقنطوا من رحمة الله...از رحمت خدا ناامید نشوید(زمر/53)
      گفتم:هیشکی نمی دونه تو دلم چی می گذره...
      گفتی: ان الله بین المرء و قلبه...خدا حائل است میان انسان و قلبش(انفال/26)
      گفتم: هیچ کسی رو ندارم...
      گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید...ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم(ق/16)
      گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی...
      گفتی: فاذکرونی، اذکرکم...منو یاد کنید تا یاد شما باشم(بقره/152)







      پاسخ به نقل قول  


    6. کاربر مقابل از مهری بخاطر پست مفیدش تشکر کرده است

      pouya_3 (10-10-2008)




    7. آواتار djalix

      تاريخ عضويت
      Oct 2008
      محل سكونت
      tabriz
      پست ها
      202
      تشکرها (از دیگران) : 189
      تشکر شده 278 بار در 142 پست
      چوق: 0

      پيش فرض

      نقل قول نوشته اصلی بوسیله مهری نمايش پست
      میگم فیلم هندی نبود ؟؟؟
      قصه یک واقعیت نیست فقط یه داستان اونم تو کتابا
      صحنه های هندی زیاد داشت
      عشق عشق عشق
      مسئله ساده ای نیست چندان هم پیچیده نیست
      هر کسی یه تعریفی از عشق واسه خودش داره...
      شاید به نظر شما فیلم هندی بیاد ولی مطمئن باش عین حقیقته...







      پاسخ به نقل قول  





    8. آواتار mohamd231

      تاريخ عضويت
      Feb 2008
      محل سكونت
      در سایه ها
      پست ها
      36
      تشکرها (از دیگران) : 41
      تشکر شده 27 بار در 21 پست
      چوق: 0

      پيش فرض

      جون خودت دفعه دیگه یه خورده خلاصه کن چون حوصله نکردم تا اخرش بخونم

      می توان یک عمر زانو زد
      باسری افکند در پای ضریحی سرد
      میتوان در گور مجهولی خدا رادید
      میتوان باسکه ای ناچیز ایمان یافت
      میتوان در حجره های مسجدی پوسید
      چون زیارتنامه خوانی پیر
      میتوان چون صفر در تفریق وجمع و ضرب
      حاصلی پیوسته یکسان داشت

      فروغ فرخزاد






      پاسخ به نقل قول  





    9. تازه وارد فروم
      آواتار مه آرا

      تاريخ عضويت
      Aug 2008
      پست ها
      901
      تشکرها (از دیگران) : 2,139
      تشکر شده 1,602 بار در 815 پست
      چوق: 339

      پاداش داده شده 1 مرتبه
      تاکنون 1 مرتبه با چوق تشکر کرده

      Talking

      باباماروگرفتیا....
      دوباره ازاین قصه های عشقی که میگه:
      اوکسی نبودکه عاشق شوددیگران رامسخره می کردکه ناگهان دختری رادیدودلش
      لرزیدازاین روبه آن روشدازندیدن معشوق دق می کردباباولم کن دلت خوشه ها


      وَ یُنَجِّی اللهُ الَّذِینَ اتَّقَوْا بِمَفازَتِهِمْ لایَمَسُّهُمُ السُّوءُ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ (زمر61)

      و خداوند کسانى را که تقوا پیشه کردند رهایى مى بخشد و رستگار مى کند; هیچ بدى به آنان نمى رسد و هرگز اندوهگین نخواهند شد.


      در تمام رنج هایی که به ما می رسد صبر اوج احترام به قوانین الهی است....














      پاسخ به نقل قول  





    10. آواتار elina star

      تاريخ عضويت
      May 2010
      اسم واقعی
      setare
      پست ها
      1
      تشکرها (از دیگران) : 0
      تشکر شده 0 بار در 0 پست
      چوق: 0

      پيش فرض

      onaie ke maskhare mikonan ishala ye rozi ashegh behid ta betonid dark konid in chizaro vali in dastane bishtar bar axe

       






      پاسخ به نقل قول  





    11. آواتار Tired

      تاريخ عضويت
      Oct 2010
      پست ها
      1
      تشکرها (از دیگران) : 0
      تشکر شده 0 بار در 0 پست
      چوق: 0

      پيش فرض

      salam,,man haminjuri dashtan tu net micharkhidam
      ke inja umadam nazarato didam
      faghat be khatere in sabte nam kardam ke begam
      onayi ke maskhare mikonan
      motmaennan maanie eshgho dus dashtano nemidunan
      ye kam ashegh bashim mifahmim ke adam mitune ye sahne filme hendi ro be vojud biare
      motaasefam vase in pesare har ki mikhad bashe
      omidvaram in 2khtare b ensaf az yadeso khateresh bere
      hatmanam mishe faramush kard..ba vared shodane 1 nafar dg
      jash po0r mishe
      kheili rahat
      movaffagh bashi djalix

       






      پاسخ به نقل قول  





    12. تازه وارد فروم
      آواتار ندا ک

      تاريخ عضويت
      Jul 2008
      محل سكونت
      شیراز
      اسم واقعی
      ندا
      پست ها
      342
      تشکرها (از دیگران) : 908
      تشکر شده 511 بار در 285 پست
      چوق: 59,816

      پاداش داده شده 2 مرتبه
      تاکنون 11 مرتبه با چوق تشکر کرده
      تشکر شده با چوق 3 مرتبه

      پيش فرض

      من که فکر کنم این داستان نبود، این یه خاطره بود اما گمونم خاطره ی خودت بود نه کس دیگه ! به هر حال واسه این پسر متأسفم! ولی باید بدونه که دنیا هیچ وقت تموم نشده که بخواد الان زندگیشو سراسر غصه فرا بگیره .

      pure love این مطلب را لایک زده است
      حاصل عشق مترسک به کلاغ ، مرگ یک مزرعه است...






      پاسخ به نقل قول  





    13. fps
      آواتار fps

      تاريخ عضويت
      Dec 2010
      پست ها
      170
      تشکرها (از دیگران) : 397
      تشکر شده 110 بار در 94 پست
      چوق: 0

      پيش فرض

      عجب پسر ابلهي بوده كه به خاطر كسي كه دوستش نداشت خودشو به كتك داده اون بايد مي مرد. مگر مي شود با يك نگاه اونم به كسي كه نه ميشناسي و نه نديديش عاشق شد؟! معني اينكار عشق نيست هوسه . پسر قصه ما داره عشق را گدايي مي كنه بخاطر كسي داره كتك مي خوره كه تا حالا ازش سوء استفاده كرده و حالا هم داره بهش ميگه عاشق يكي ديگه بوده يعني پسره رو وسيله سرگرمي و تفريح خودش كرده . البته خوب كرده اينجور پسرا رو بايد چزوند. چون اينجور آدما لايق دوست داشتن و دوست بودن نيستند.

       






      پاسخ به نقل قول  


    14. کاربر مقابل از fps بخاطر پست مفیدش تشکر کرده است

      casablanca (12-21-2010)




    LinkBacks (?)

    1. 03-02-2009, 10:43 AM
    2. 01-27-2009, 07:43 PM
    3. 01-16-2009, 07:52 AM
    4. 01-14-2009, 12:04 PM

    اطلاعات موضوع

    اطلاعات مشاهده این صفحه:

    كاربران در حال ديدن تاپیک 1 (0 عضو و 1 مهمان)

    برچسب برای این موضوع


    http://www.irantrack.com/novin/k055d0pjer1kjfftnzzl.gif
    آموزش تقویت حافظه و تند خوانی (دکتر سیدا: مرد حافظه ایران)
    توضیحات بیشتر
    خرید پستی

    http://www.choogh.com/2012.e.z.d.gif
    کاملترین مجموعه در مورد ازدواج و مسائل قبل و بعد آن
    توضیحات بیشتر
    خرید پستی

    http://www.choogh.com/3016.f.a.g.h.jpg
    مستند ابتذال در سینمای ایران + هدیه
    توضیحات بیشتر
    خرید پستی

    http://up.irantrack.com/images/730ov2yj5ow8oyzb8yod.jpg
    شال زیبای ترنج
    توضیحات بیشتر
    خرید پستی

    http://123myshop.net/images/.thumbs/files/product/1344231357.jpg
    کاهش وزن تنها در ٣٠ دقیقه
    توضیحات بیشتر
    خرید پستی